‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ دی ۱۳, شنبه

تعلیق * نژاد پرستی * شرافت = چند متر مکعب عشق

تاریخ نشان داده است که گویا هر قوم و قبیله‌ای دوست دارد که مدام در گوش هم‌قطاران خود از ویژگی‌های مثبتش حرف بزند و در زیر آوار هجوم حجم شدیدی از ویژگی‌های مثبت، سیاهی‌های خود را پنهان کند و نبیند و خودش را گول بزند که ما فخر عالمیم و رب‌النوع «شرافت»، «صداقت»، «خیرخواهی»، «نوعدوستی»، «ایثار»، «صداقت»، «پشتوانه تاریخی» و ویژگی‌هایی از این دست. «مهمان‌نوازی» هم از آن دست ویژگی‌هایی است که در لیست افتخارات هر ایرانی جای دارد و ما ایرانی‌ها مدام به این «مهمان‌نوازی» خود می‌بالیم. اما دقیق که می‌شوی انگاری این «مهمان‌نوازی» تعریفی خاص دارد. واژه «مهمان» در لغت «مهمان‌نوازی» گویی منحصر به کسانی است که ما خودمان را نسبت به آن‌ها دست پایین‌تر فرض می‌کنیم؛ یعنی بیشتر «مهمان‌نوازی»مان برای دیگرانی است که فکر می‌کنیم از ما بهترند. اگرنه چه بسیار دیده‌ایم و شنیده‌ایم که در همین ایران خودمان سفر کردیم و چون لهجه‌مان به لهجه شهر مقصد نخورده، قیمت‌ها بالاتر رفته و کرایه‌های بیشتر شده است. حالا اگر باورش برایمان سخت است که آن طورها هم که باید «مهمان‌نواز» نیستیم، تنها کافی است که افاغنه را در ذهنمان مجسم کنیم. مردمی شریف که بی‌اختیار و از سر ناچاری در برهه‌های مختلف زندگانی‌شان مجبور شده‌اند تا برای فرار از جهالت طالبان و زورمندان افغانستان به ایران مهاجرت کنند. این پناه‌جویان که بسیاری شان در کشور خود مقام و منصب و احترامی داشته‌اند، به‌راحتی می‌توانند تا با بازنمایی زندگی رسمی و روزمره‌شان در ایران بت «مهمان‌نوازی» ایرانی را تکه‌تکه کنند و پیش چشم ما سخن از بخش «نژادپرستانه» رفتار ایرانی بزنند. شاید زیاد نیازی به قلم‌فرسایی نیست که چه بر سر افاغنه آمده که این جماعت آن‌قدر زیادند که ما هر روز بخشی از زیست روزمره‌مان را با آن‌ها می‌گذرانیم و زندگیمان با زندگی این پناه‌جویان گره خورده است. شاید نیم‌نگاهی به آمارها بد نباشد؛ هرچند آمارها در ایران غریب، پراکنده و عجیبند و در مسأله افاغنه که هم بدتر و ناموزون‌تر. اما روایت‌ها از حضور یک تا چهار‌میلیون پناهجوی افغانی خبر می‌دهد: حدود نهصد‌هزار نفر تا یک‌میلیون نفر افغانی رسمی (دارای کارت اقامت) و چیزی بیش از ٢‌میلیون جمعیت غیررسمی و این یعنی چیزی در حدود ٤‌درصد از جمعیت این کشور. نکته قابل تأمل در این آمار این است که چیزی بیش از دو برابر افراد رسمی، مهاجر غیررسمی در ایران ساکنند. طبق برخی دیگر از آمارها نیز ٦‌درصد بازار نیروی کار ایران متعلق به همین جماعت افاغنه است. همین سهم عظیم افاغنه در ایران باعث شده است که ایران سالیان‌سال بعد از پاکستان، دومین کشور پناهنده‌پذیر دنیا باشد. عجیب‌تر آن‌که هنوز که هنوز است، قوانین منسجم و پایداری برای نظم‌دهی به این حجم بزرگ جمعیتی وجود نداشته و گاه جسته و گریخته تنها طرح‌های ضربتی برای اخراج آن‌ها از ایران مطرح و پیاده‌سازی می‌شود. به این شیوه است که افاغنه هم از منظر قانون و دولت تحت فشارند و هم در نسبتی بزرگ‌تر، وحشتناک‌تر و مهم‌تر از طرف جامعه ایرانی.
جالب‌تر آن‌که ما خودمان ملتی رنجدیده هستیم؛ همه ما دیده‌ایم و شنیده‌ایم و خوانده‌ایم که ایرانی‌ها در اروپا و آمریکا چه رنج‌ها که کشیده‌اند و چه تحقیرها که شدند و راه دور چرا تا همین چند‌سال پیش انگشت‌نگاری از مسافران ایرانی در فرودگاه‌های کشورهای همسایه امری مرسوم و عادی شده بود. حال کجای کار می‌لنگد که چنین مردمی که خود رنج تحقیر نژادی را سال‌هاست که به دوش می‌کشند، با مهاجران و پناهجویان افغانی چنین به ستیزه برخاستند، از کمترینش که خود واژه «افغانی» است، تا بزرگترش که اجبار به کارهای پست و با قیمت پایین است؛ از دور نگه‌داشتن فرزندانمان از آن‌ها تا محروم‌کردن فرزندان همان اکثریت غیررسمی افاغنه از تحصیل در ایران. در و دیوار امن خانه‌های اکثر ایرانی‌ها شاهدی محکم است بر مظلومیت آن‌هایی که روایت رنجشان را می‌شود در ساخته‌شدن تار و پود همان خانه‌ها خواند.
فیلم شریف «چند متر مکعب عشق» که این روزها میهمان لیست اکران سینماهای کشور است، روایت رنج این مردمان در تعلیق است؛ داستان عشقی بی‌مرز و صمیمی بین دختری افغانی و پسری ایرانی. اما در پس پرده این عشق روایتی دیگر پنهان شده است: تعلیق یا به تعبیری جامعه‌شناسانه نگه‌داشتن در «وضعیت استثناء». افاغنه ایران همیشه در تاریخ در تعلیق بودند. در دوران سازندگی که نیاز مبرم به کارگر ارزان‌قیمت بود، همه افاغنه به رسمیت شناخته می‌شدند و پیر و جوان، زن و مرد، کودک و بزرگ، فرقی نمی‌کرد، همه به کار مشغول بودند تا ایران را بسازند؛ آنچه به تعلیق درآمد قانون بود برای استثمار. اما بعد از آن، حق «حق داشتن» هم از این مهاجران سلب شد. این فیلم روایت همین وضع استثناست. بازنمایی هوشمندانه اقشار مختلف از دکتر گرفته تا آدم عادی که همگی حالا در یک نقش (نقش کارگر) باید از صبح تا شب سخت‌ترین کارها را بکنند و زیر نگاه تحقیرآمیز ایرانی، مدام در هراس قانون روزگار به‌سر کنند. بدین‌گونه گویی عشق بی مرز میان یک ایرانی و افغانی، خود استعاره‌ایست برای دعوت به صلح؛ استعاره‌ای برای تعلیق مساله «نژاد». روایت منسجم، موسیقی بجا، تدوین دلچسب، بازی‌های خوب و قاب‌های هنرمندانه باعث شده است تا در نهایت فیلمبرادران محمودی فیلمی دیدنی باشد که تلنگری جدی به مخاطب ایرانی خود می‌زند.


*. چاپ شده در روزنامه شهروند (+)

















۱۳۹۲ مهر ۱۳, شنبه

یادداشت مطبوعاتی - کارگردانان محترم، لطفا به دانشگاه بروید!


کارگردانان محترم، لطفا به دانشگاه بروید!
روایتی کوتاه از بازنمایی فضای دانشگاه در سینما و تلویزیون
-----------------------------------------------------
منتشر شده در روزنامه بهار - شنبه 13 مهرماه 92
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)


«دربند» را هفته‌ پیش دیدم؛ با جمعی که یا هنوز در حال تحصیلند یا از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده‌اند‌. محور اصلی داستان، دانشجویی شهرستانی است که با رتبه 15 در رشته‌ پزشکی قبول شده و حالا آمده تا در دانشگاه، احتمالا دانشگاه علوم پزشکی تهران، درس بخواند. به این ترتیب، در بخش‌هایی از فیلم شاهد تصاویری از محیط دانشگاه هستیم؛ تصاویری از تجمعات دانشجویی که در آن دانشجویان، کلاس‌های‌شان را تعطیل کرده‌اند تا دور هم بنشینند و از آینده بگویند، تصاویری از سلف و غذاهای خوش رنگ و لعاب که به همراه سالاد و ماست به دانشجویان داده می‌شود، تصاویری از خوابگاه که در پس‌زمینه‌اش آدمی تصویر دخترانی شاد را می‌بیند و دست آخر کلاس‌های درسی و استادی که در حال تدریس از روی پاورپوینت به دانشجویان است. هنگام دیدن این صحنه‌ها مدام از خودم می‌پرسیدم: به راستی دانشگاه‌های ما این‌گونه است؟ خوابگاه، کلاس، سلف، فضاهای تجمعات دانشجویی؟ و اساسا محیط دانشگاه‌ها، واقعا همانی است که در این فیلم به تصویر کشیده شده است؟ پاسخم خیر بود؛ پاسخی که در این چند روزه نیز به تایید دیگر افرادی که تجربه‌هایی نزدیک از دانشگاه دارند، رسیده است. اما بازنمایی دور از واقعیت فضاهای دانشگاهی، خاصه دانشگاه‌های بزرگ کشور همچون تهران، محدود به «دربند» نمی‌شود و ناگهان ذهنم پرمی‌کشد به بازنمایی‌هایی غیرواقعی‌تر در سریال‌های تلویزیونی همچون «دل‌نوازان»، «سراب»، «راستش را بگو» و سریال‌هایی از این دست. ذهن کارگردانان و نویسندگان مجموعه‌های اینچنینی کماکان درگیر دو قسم کژبینی درباره فضای دانشگاهی است؛ قسم اول احتمالا درگیر همان کلیشه‌های اوایل انقلاب و دهه‌ 60 و 70 است که در آن فضا دانشگاه پراست از میتینگ‌های سیاسی و اعتراضی پرشور و هیجان و دانشجویانی که مدام کلاس‌های‌شان را تعطیل می‌کنند و در حال اعتراضند و در کف زمین و در جلوی دانشکده‌ها نشسته‌اند و چند دانشجو، بلندگو به دست در حال سخنرانی‌اند و قسم دوم درگیر کلیشه‌های بدتر، یعنی جایی که تجمعات دانشجویی‌اش پر است از جملاتی شعارگونه که با تشویق جماعت حضار و جیغ و سوت آن‌ها همراه می‌شود. به این فهرست، کلیشه‌های زیادی را می‌توان افزود؛ کلاس‌های بی‌روح و پاورپوینت و صدای یکنواخت استاد، قیافه‌های عجیب و غریب و ناهنجار دانشجویان، دختران تماما شاد و الکی‌خوش و قس علی هذا. این کلیشه‌ها نشان از آن دارد که کارگردانان و نویسندگان برنامه‌های تلویزیونی و سینمایی، تصویر درستی از تجربه‌ زیسته‌ دانشجویی و مناسبات دانشگاهی نداشته، بنابراین برای بازنمایی این فضاها، دست به توهم و تخیل می‌زنند. تغییرات مداوم فضاهای دانشگاهی بسیار بیش از آن چیزی است که به نظر می‌رسد؛ کیست که باورش شود فضای پرشور دانشجویی دانشگاه امیرکبیر (پلی-تکنیک) حتی تا اوایل 85 به فضای بی‌روح فعلی بدل شده باشد یا فضای جنبش‌های دانشجویی سال‌های 77 تا 80 دانشگاه تهران، به فضای کرخت فعلی تغییر یابد؟ القصه محیط دانشگاه بیش از آنچه فکرش را بتوان کرد مدام در حال دگرگونی است و بر اهالی سینما و تلویزیون واجب است که پیش از ساخت محصولاتی مرتبط با دانشگاه، لااقل چند ساعتی هم که شده در آن راه بروند.




*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ تیر ۱۲, چهارشنبه

سینما به سعی اصغر

1. دوستت عاشق زنت باشد ...
تا کنون فیلم های زیادی درباره خیانت ساخته شده اما چنین روایتی به ظاهر طبیعی و در لایه زیرین به شدت وحشتناک و تلخ و گزنده، جای دست مریزاد دارد. آدم های داستان های فرهادی لعنتی وار واقعی اند. 

2. قطار می رود، تو می روی ...
اگر می خواستم خیلی باکلاس این قسمت را شروع کنم، طبعا کمی از اسطوره شناسی می گفتم -با چاشنی چند واژه قلمبه سلمبه و چند ایسم خوشگل مثلا سمیولوژی سوسوری رو می آوردم تو بداهت زدایی بارتی و بعد اصولا از لحجه فرانسوی ساختارگارها حرف می زدم- و بعد کمی از بارت می گفتم و تحلیل برج ایفل و بعد میزدم به اسطوره زدایی از بخش هایی از فیلم. اما چیزی که اینجا می خواهم اشاره کنم، نماد سازی های خوب فرهادی است. خانه ی کنار ایستگاه قطار! انگاری آدم های این خانه (دست کم شوهرهای زنِ خانه) مسافرانی اند برای توقف و بعد رفتن! دیالوگ محشر فیلم در کنار این نماد عالی است: همیشه همین بوده، شوهرهای مادرم چند سالی بوده اند و بعد گذاشته اند و رفته اند. همین اشاره ما را بس!

3. به نام آمبیانس، به کام موسیقی (یا در ستایش جای خالی موسیقی)
فرهادی پیشتر خاصه در درباره الی نشان داد که چگونه می شود فیلمی بدون موسیقی هم ساخت. از این منظر این فیلمش شاهکار بود. فکرش را بکنید می شود در سالن سینما به جای زخمه های آرشه ی رابین ویلیامز و یا ضربه های پنجه هانس زیمر، صدای اُو اُو سگ و یا صدای قطار را شنید و به همان اندازه لذت برد.
اینجاست که صداگذاران فیلم های فرهادی خود را به رخ می کشند؛ حتی می شود یادی هم کرد از جدایی، همان سکانس آخر و سکوت معنادار سیمین و نادر سکوتی که در پس زمینه اش صدای دور دعوای دو زن در راهروی دادگاه می آید؛ انگار که نادر و سیمین در همین سکوتشان نیز دارند با هم دعوا می کنند

4. قرمه سبزی با چنگال ...
یک ای کاش ساده در ذهنم ماند: ایکاش تدوین این کار به هایده صفی یاری سپرده می شد. یک پرش بسیار بد (به هنگام کات پلان شام به بیرون از خانه) و یک دیزالو و ناگاه کات عجیب (در بخش مدرسه) از نکات منفی تدوین بود. 

5. ما هیچ، ما نگاه!
به شخصه از اکران چنین فیلمی فارغ از محتوی آن خوشحالم. فکرش را بکنید، زن آستین کوتاه در سینمای جمهوری اسلامی! اما به حق انگاری عقلانیتی نو در حال شکل گیری است. هر چند به قول استادی اگر عقلانیتی پشت سر چنین برنامه هایی باشد لزوما شاد کننده نیست ... بحثش بماند برای بعد!

6. گذشته با آدم های بی تاریخ (بی گذشته!)
بی تاریخ! بی گذشته! بیشتر به فحش شبیه اند این ها! اما واژه ای برایش پیدا نکردم -امون از این واژه های مبتذلِ فقیر!- 
به یمن تماس رفیقی، گذشته را با آدم هایی دیدم که هیچ از گذشته شان نمی دانستم. خودشان هم از گذشته ی همدیگر خبر نداشتند. تقارن جالبی بود که خودش دنیایی نوشتن میخواهد که مجالش نیست ...

زیاده گویی شد؛
راستی اگر حال ناخوشی دارید، این فیلم برای شما توصیه نمی شود! همین! 



*. نوشته های مرتبط (+) (+)

۱۳۹۰ مهر ۶, چهارشنبه

افکار پریشان در باب تماشاچیان اعدام



« اصولا انسان ها از دیدن اینکه گلادیاتورها بیفتند به جان هم، سلاخی کنند و خون بریزند لذت می برند. حتی حاضرند بلیط بخرند و به کلوزیوم ها بروند و کف بزنند برای خون ریز ترینشان ... در عصر حاضر کلوزیوم ها به سینماها تقلیل پیدا کرده است و طبعا کمی بشر تعدیل شده است »



چیز عجیبی نیست ...
ما که حتی کلوزیوم تقلیل شده (صنعت سینما) هم نداریم به ناچار تفریحمان می شود انگاری دیدن اعدام
ای کاش هیچ وقت خشونت نبود ...

*. اسکورسیزی شاید