‏نمایش پست‌ها با برچسب بهار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بهار. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ مهر ۲۹, دوشنبه

گفتگوی مطبوعاتی - طرح سیاستی جدید برای سنت چپ


گفت‌وگو با دکتر محمد رضایی به بهانه‌ چاپ ترجمه‌ کتاب هژمونی و استراتژی سوسیالیستی
طرح سیاستی جدید برای سنت چپ
--------------------------------------------------------------------------------------------------

منتشر شده در روزنامه بهار - دوشنبه 29 مهرماه
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)



در دهه‌ 80 میلادی و همزمان با افول مــارکسیسـم، لکلائو و موفه دست به انتشار کتابی تحت عنوان «هژمونی و استراتژی سوسیالیستی» و با زیر عنوان «به سوی سیاست دموکراتیک رادیکال» زدند؛ کتابی با هدف طرح سیاستی جدید برای سنت چپ. اندیشه‌ خاص ناظر بر این کتاب، آن را بدل به کتابی مهم در علوم اجتماعی کرد، به گونه‌ای که ردپای آن را می‌‌توان در اکثر آثار به‌طبع‌رسیده‌پس از آن، خاصه در سنت مطالعات فرهنگی، مشاهده کرد. ترجمه‌ این کتاب چندی پیش توسط نشر ثالث و به قلم شیوای دکتر محمد رضایی، از پژوهشگران حوزه‌ مطالعات فرهنگی در ایران، به چاپ رسید. به بهانه‌ چاپ این اثر مهم، گفت‌وگویی درباره‌ اهمیت این کتاب جریان‌ساز با دکتر محمد رضایی صورت پذیرفت که شرح آن در ادامه آمده است.

- جانمایه‌ اصلی کتاب «هژمونی و استراتژی سوسیالیستی» چیست؟
اگر بخواهم خیلی ساده توضیح دهم، این کتاب واکنش به دو موضوع زمانه خود بود، یعنی دهه‌ 80. فروپاشی دیوار برلین، عقب‌نشینی بلوک شرق (اگر نگوییم فروپاشی کامل آن)، بحران‌های اجتماعی در کشورهای مترقی و بسیاری مسائل خاص دیگر، زمینه‌ساز طرح یک چالش بزرگ برای یک جنبش فکری بزرگ شده بود: طرح این پرسش که مارکسیسم در معنای خاص و جنبش چپ در معنای عام، پاسخگوی مسائل طرح‌شده در آن زمان اروپا هست یا خیر؟ بر همین اساس است که جمله‌ آغازین کتاب، جمله‌ای بسیار حساس است: «چپ امروز بر سر دوراهی است.» اما کدام دوراهی؟ چپ باید انتخاب می‌کرد که کماکان بر پروژه انقلابی‌گری خود پافشاری کند (یعنی نظریه‌ مارکسیسم کلاسیک) یا باید با سرمایه‌داری کنار می‌آمد و به این ترتیب به دامن جریان‌های لیبرالی می‌افتاد که یک نمونه‌اش را در برداشت‌های گیدنزی و سیاست راه سوم می‌بینیم. در مواجهه با این دوراهی، آیا راه گریز دیگری هم هست؟ این کتاب ناظر به همین پرسش است.
- در سال‌های پس از انتشار، آیا این کتاب جریان‌ساز شد؟ به عبارتی اهمیت این کتاب در نظام دانشگاهی زمان خود تا حال حاضر در چیست؟
این کتاب بسیار مهم شد. این کتاب تقریبا در تمام ادبیات سنت چپ بعد از خود، خاصه در مطالعات فرهنگی، انعکاس پیدا کرد. این کتاب آن‌قدر مهم بوده است که سال‌ها بعد جشن 20سالگی آن برپا شد. همه‌ این کتاب ارائه یک راه‌حل تازه است و تغییر در نگاه و مفاهیم سنت چپ. لکلائو و موفه در این کتاب، دو تاکید بر مفهوم پسامارکسیسم دارند یعنی یک‌بار با تاکید بر «مارکسیسم» به این معنا که اندیشه، اندیشه‌ مارکسیسم است و دیگری تاکید بر مفهوم «پسا» به این معنا که دیگر با مفاهیم پایه‌ای ارتدوکسی مارکسی، همچون طبقه و انقلاب، نمی‌توان جهان را تحلیل کرد. حال باید پرسید که چه مارکسیسمی است که دیگر هم مفهوم طبقه و هم انقلاب از آن مرکززدایی می‌شود؟ اتفاقا تازگی این کتاب و ماندگاری آن در همین است، زیرا سعی دارد تا قرائتی تازه از سنت چپ ارائه دهد. به این معنا این کتاب اثرگذار شد تا جایی که می‌توان گفت چرخش گفتمانی در مطالعات فرهنگی بیش از آن‌که محصول مداخله‌ اندیشه‌ فوکو باشد، به نظر من با واسطه‌لکلائو و موفه رخ داده است. در واقع انگیزه‌ اصلی من هم برای این ترجمه‌، همین تواتر این اثر و ردپای آن در مطالعات فرهنگی بود و این کتاب یکی از منابع اصیل در مطالعات فرهنگی است.
- حال اهمیت این ترجمه، فارغ از آشنایی با نظریات لکلائو و موفه، برای جامعه‌ دانشگاهی ایران در چیست؟
بخش عمده‌ای از ذائقه‌ دانشگاهی ما در حوزه‌ علوم اجتماعی، ذائقه چپ است و من نگرانم که سنتی از چپ در حال شکل‌گیری مجدد در جامعه‌ دانشگاهی ایران است که دست بر قضا با چپ ارتدوکس احساس نزدیکی می‌کند و اتفاقا این نزدیکی نامناسب است، نمی‌خواهم بگویم غلط؛ حتی به دلایل کاربردی هم مناسب نیست و به تولیدات علمی به‌روز هم منجر نخواهد شد و حتی مقرون به صرفه هم نیست چون ادبیات چپ کلاسیک تا حد زیادی در فضای جهانی نیز تعدیل شده است. بنابراین، این کتاب اتفاقا در این برهه زمانی به ما و آن‌هایی که ذائقه‌ چپ داشته و خرده‌تمایلاتی هم به چپ ارتدوکس دارند، کمک خواهد کرد تا با نظریات جدیدتری نسبت به مارکسیسم ارتدوکس در سنت چپ، آشنا شوند. از سوی دیگر نیز یک گرایش عمده در تحلیل جامعه ایران نزد بخشی از جامعه‌شناسان وجود دارد: تحلیل متمرکز بر مفهوم طبقه. افراد زیادی می‌خواهند وقایع داخلی کشور را مثلا رخداد 88 یا انتخابات اخیر را با مفهوم طبقه تحلیل کنند. یعنی دال محوری این نوع تحلیل‌ها، طبقه‌ متوسط جدید است که من نمی‌فهمم طبقه‌ متوسط جدید چگونه موجودی است در ایران؟ بنابراین این کتاب، با توجه به تاکیدی که بر مرکززدایی از مفهوم طبقه دارد، می‌تواند نگاه متفاوت‌تری را میان علاقه‌مندان به تحلیل فضای اجتماعی ایران عرضه کرده و کمک کند که تحلیل‌های تازه‌تری را از وضعیت فعلی ارائه دهند؛ تحلیل‌های غیرطبقاتی از فضای اجتماعی ایران.
- جامعه‌شناس ایرانی با به‌کارگیری مفاهیم این کتاب، قرار است چه دردی از جامعه ایران برطرف کند؟
اتفاقا فکر می‌کنم با قرائت این کتاب می‌توان به یکی از بزرگ‌ترین دردها توجه کرد: تجدیدنظر در پروژه‌ صدوچندساله‌ دموکراسی‌خواهی در ایران. این کتاب نگاه تازه‌ای را از پدیده‌ دموکراتیزاسیون به ما عرضه می‌کند؛ هرچند این پدیده مفهوم اصلی نویسندگانش نیست بلکه دموکراسی کثرت‌گرای رادیکال مد نظر آنان است. از آن‌جایی که تلاش‌های اخیر فضای سیاسی ایران در این زمینه، ناظر به سوالاتی همچون میزان دموکراتیک‌شدن، شکل آن و دعوا بر سر الگوهای آن است، من فکر می‌کنم تا به حال با زاویه‌ این کتاب به مفهوم دموکراسی نزدیک نشدیم و بنابراین علاقه‌مندان به این مفهوم می‌توانند از این کتاب بهره ببرند؛ کتابی که زیر عنوانش نیز به همین امر اشاره دارد. از سوی دیگر این کتاب دلالت دیگری هم دارد و با تکیه بر مفهوم هژمونی، می‌تواند به دو تیپ از افراد کمک قابل توجهی کند: سیاستگذاران و کسانی که به دنبال تغییرات بنیادین هستند. به نظر من، خود مفهوم هژمونی و شرایط شکل‌گیری آن و اصرار این کتاب بر تعابیری همچون حادثی‌بودن، رخدادپذیری امور، مفصل‌بندی و در واقع تعارض جدی این کتاب با مفاهیم تثبیت‌شدگی، رسوب‌یافتگی و عینیت، می‌تواند کسانی را که در حوزه‌ سیاستگذاری به دنبال ذات‌های بنیادی هستند که سرنوشت یک کشور را برای مدت‌های طولانی به برنامه‌هایشان بسپارند، متزلزل کند. بنابراین با خوانش این کتاب، واژه‌هایی بسیار عینی و تثبیت‌یافته که در کشور وجود دارد و دائما از آن‌ها به عنوان کلیشه‌های تصمیم‌گیری استفاده می‌شود، زیر سوال رفته و سیاستگذاران را برای به‌کارگیری از آن‌ها متزلزل می‌کند و چه تزلزل خوبی! ما در دوره‌هایی از تاریخ دیدیم که با یک سیاست ارتدوکسی مثلا آنچه در دوره‌ استالینیستی اتفاق افتاد، 70سال از عمر یک کشور بر باد رفته است.
- و در آخر چاپ این کتاب با یک حاشیه همراه شد. نشر ثالث زمان انتشار را 1389 اعلام کرد ولی این کتاب در سال 92 به چاپ رسید.
ثالث هیچ‌وقت اعلام نکرده بود. مجوز کتاب همان سال گرفته شد ولی به دلایل بروکراتیک به چاپ نرسید، البته این را باید از مدیران انتشارات خوب ثالث پرسید که مثلا شاید در آن زمان احساس کردند آمدن کتاب با ممانعتی مواجه خواهد شد یا جو را متشنج خواهد کرد یا حتی اصلا خریداری ندارد و دلایل تکنیکال و بازاریابی بوده احتمالا، ولی آن‌چه من به عنوان مترجم احساس می‌کنم این است که در واقع ثالث با حجم عظیمی از کارها مواجه بوده و بنابراین نوبت برای آماده‌سازی این کتاب به درازا کشید و این کتاب حاشیه‌ای نداشته است. اتفاقا این یک حسن هم بود چون باعث شد تا این کتاب چندین‌بار دستخوش تغییرات بشود که متاسفانه با این وجود، هنوز هم غلط‌های املایی به‌ویژه در اسامی لاتین وجود دارد که از مخاطبان می‌خواهم مبنای قرائت‌شان را اسامی لاتین پانویس‌شده بدانند. ضمنا حدس می‌زنم بعضی از دوستان چپ نیز بعضی معادل‌های این کتاب را بر نتابند که در مقدمه هم اشاره کرده‌ام. از آن‌جایی که اجماعی بر واژگان این حوزه وجود ندارد بنابراین سعی کردم معادل‌های مختلف را آورده و بعضا با ذکر توضیح، دلیل انتخاب خودم را نیز بنویسم و به نحوی در این ترجمه برای ذائقه خودم ترجیح قائل شدم. به اندازه کافی تلاش بر این بوده که متن روان ترجمه شود و بسیار خوشحال خواهم شد اگر اشکالی در آن مشاهده شد، به بنده منتقل شود و این امر قطعا مایه‌ مباهات من است زیرا به اندازه کافی این کتاب اصیل است و باید بارها خوانده شود و درنهایت آن‌که این کتاب آمده که بماند و بنابراین اصلاح مدام آن به این ماندن کمک شایانی خواهد کرد.



*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

یادداشت مطبوعاتی - معجزه یا فاجعه ای بدون تلفات جانی


در حاشیه نشست 40 متری زمین در ایران زمین 
معجزه یا فاجعه ای بدون تلفات جانی
------------------------------------------
منتشر شده در روزنامه بهار - یکشنبه 14 مهرماه 92 

لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)


شاید‌‌‌‌‌‌ برای کسانی که عکس‌های حاد‌‌‌‌‌‌ثه‌ روز پنجشنبه‌ تقاطع خیابان ایران‌زمین و گلستان جنوبی را د‌‌‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌‌‌، عد‌‌‌‌‌‌م وجود‌‌‌‌‌‌ تلفات جانی برای فاجعه‌ای د‌‌‌‌‌‌ر چنین ابعاد‌‌‌‌‌‌، بیشتر شبیه یک معجزه باشد‌‌‌‌‌‌. خاصه آن‌که احتمالا د‌‌‌‌‌‌ر عکس‌ها نیز مشاهد‌‌‌‌‌‌ه کرد‌‌‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌‌‌ که چند‌‌‌‌‌‌ کانتینر، که برای اسکان کارگران پروژه د‌‌‌‌‌‌ر نظر گرفته شد‌‌‌‌‌‌ه است، سقوط کرد‌‌‌‌‌‌ه و د‌‌‌‌‌‌ر انتهای منطقه‌ گود‌‌‌‌‌‌برد‌‌‌‌‌‌اری شد‌‌‌‌‌‌ه (یعنی حد‌‌‌‌‌‌ود‌‌‌‌‌‌ا 40 متر پایین‌تر) افتاد‌‌‌‌‌‌ه است و با این حال تلفات جانی این حاد‌‌‌‌‌‌ثه، خوشبختانه صفر بود‌‌‌‌‌‌ه است. د‌‌‌‌‌‌ر اد‌‌‌‌‌‌امه د‌‌‌‌‌‌لیل این امر آمد‌‌‌‌‌‌ه است: 
از ماه‌ها قبل که پروژه‌ ساخت مجتمع 5000 متری د‌‌‌‌‌‌ر تقاطع خیابان ایران‌زمین و گلستان جنوبی به مرحله‌ گود‌‌‌‌‌‌برد‌‌‌‌‌‌اری عمیق خود‌‌‌‌‌‌ رسید‌‌‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌‌‌، بارها اهالی محله، خاصه ساکنان انتهای خیابان گلستان جنوبی، د‌‌‌‌‌‌ست به اعتراض زد‌‌‌‌‌‌ند‌‌‌‌‌‌؛ از سروصد‌‌‌‌‌‌ای ماشین‌آلات این پروژه (حتی د‌‌‌‌‌‌ر نیمه‌های شب) گرفته تا اعتراض به مسد‌‌‌‌‌‌ود‌‌‌‌‌‌شد‌‌‌‌‌‌ن یکی از باند‌‌‌‌‌‌های خیابان ایران‌زمین برای این پروژه. اعتراضات به هیچ‌جایی نرسید‌‌‌‌‌‌ تا این‌که همین اواخر، خانه‌هایی د‌‌‌‌‌‌ر اطراف پروژه‌ مذکور، ترک خورد‌‌‌‌‌‌ همچنین د‌‌‌‌‌‌ر بخش‌هایی از پیاد‌‌‌‌‌‌ه‌روی منتهی به تقاطع، شکاف‌‌های کوچک اما پراکند‌‌‌‌‌‌ه و زیاد‌‌‌‌‌‌، اهالی را برای رساند‌‌‌‌‌‌ن صد‌‌‌‌‌‌ای اعتراض‌شان، مصمم‌تر کرد‌‌‌‌‌‌. طوماری و شکایتی تنظیم و به سازمان‌های مرتبط د‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌ه شد‌‌‌‌‌‌. اما شنید‌‌‌‌‌‌ه‌ها حاکی از آن بود‌‌‌‌‌‌ که اغلب رغبتی برای پیگیری د‌‌‌‌‌‌ر میان هیچ نهاد‌‌‌‌‌‌ی وجود‌‌‌‌‌‌ ند‌‌‌‌‌‌ارد‌‌‌‌‌‌. پاسخ‌ها نیز بیشتر معطوف به یک جمله بود‌‌‌‌‌‌: «زیاد‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌نبال این قضیه نروید‌‌‌‌‌‌!»؛ قضیه‌ای که حال با اتفاقاتی که حول آن رخ د‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌ه، می‌توان حد‌‌‌‌‌‌س زد‌‌‌‌‌‌ که چرا نباید‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌نبالش رفت. د‌‌‌‌‌‌ر‌گیرو‌د‌‌‌‌‌‌ار این پیگیری‌ها بود‌‌‌‌‌‌ که متاسفانه د‌‌‌‌‌‌ر بامد‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌ روز پنجشنبه، بخشی از خیابان گلستان جنوبی ریزش کرد‌‌‌‌‌‌ و نشست زمین، حاد‌‌‌‌‌‌ثه‌ساز شد‌‌‌‌‌‌. ابعاد‌‌‌‌‌‌ گوناگونی از این حاد‌‌‌‌‌‌ثه تاکنون منتشر شد‌‌‌‌‌‌ه است؛ از سوابق کارفرمایان پروژه گرفته تا عمق و ارتفاع گود‌‌‌‌‌‌برد‌‌‌‌‌‌اری و مسائل فنی. اما یک نکته د‌‌‌‌‌‌ر این میانه، اغلب مغفول ماند‌‌‌‌‌‌ه و آن هم صفر بود‌‌‌‌‌‌ن رقم تلفات جانی برای این حاد‌‌‌‌‌‌ثه است. چیزی که بیشتر گزارش‌ها از آن به‌عنوان معجره و شانس نام برد‌‌‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌‌‌ ولی د‌‌‌‌‌‌ر کنار این مسائل، باید‌‌‌‌‌‌ از نقش پررنگ یکی از کارگران این پروژه نیز یاد‌‌‌‌‌‌ کرد‌‌‌‌‌‌. یکی از د‌‌‌‌‌‌وستانم، پد‌‌‌‌‌‌رام انوشیروانی، که اتفاقی د‌‌‌‌‌‌ر همان لحظات د‌‌‌‌‌‌ر نزد‌‌‌‌‌‌یکی محل حاد‌‌‌‌‌‌ثه حاضر بود‌‌‌‌‌‌ه است، حاد‌‌‌‌‌‌ثه را اینچنین برایم بازگو کرد‌‌‌‌‌‌: «وقتی رسید‌‌‌‌‌‌م برایم عجیب بود‌‌‌‌‌‌ که بعضی اهالی، خانه‌های‌شان را تخلیه کرد‌‌‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌‌‌ند‌‌‌‌‌‌ و نگهبانان نیز بیرون از کانتینرهای محل زند‌‌‌‌‌‌گی‌شان، ایستاد‌‌‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌‌‌ند‌‌‌‌‌‌ و انگار پیش از حاد‌‌‌‌‌‌ثه، از وقوع آن خبر د‌‌‌‌‌‌اشته‌اند‌‌‌‌‌‌.» د‌‌‌‌‌‌ر صحبت با ساکنان محله و شاهد‌‌‌‌‌‌ان عینی حاد‌‌‌‌‌‌ثه، مشخص شد‌‌‌‌‌‌ که حد‌‌‌‌‌‌ود‌‌‌‌‌‌ ساعت یک و نیم نیمه‌شب، یکی از کارگران پروژه، متوجه شکاف اولیه‌ خیابان شد‌‌‌‌‌‌ه، بنابراین با بید‌‌‌‌‌‌ار کرد‌‌‌‌‌‌ن د‌‌‌‌‌‌یگر کارگران و ایجاد‌‌‌‌‌‌ سروصد‌‌‌‌‌‌ا، آن‌ها کانتینرهای محل اسکان‌شان را تخلیه می‌کنند‌‌‌‌‌‌. احتمالا د‌‌‌‌‌‌ر عکس‌های منتشر شد‌‌‌‌‌‌ه، د‌‌‌‌‌‌ر کنار محل ریزش، متوجه وجود‌‌‌‌‌‌ کانتینرهای سفید‌‌‌‌‌‌ رنگ زیاد‌‌‌‌‌‌ی شد‌‌‌‌‌‌ه‌ایم که د‌‌‌‌‌‌ست بر قضا یکی از آن‌ها نیز بعد‌‌‌‌‌‌ از حاد‌‌‌‌‌‌ثه به پایین سقوط کرد‌‌‌‌‌‌ه است. بعد‌‌‌‌‌‌ از آن نیز، کارگران با ایجاد‌‌‌‌‌‌ سروصد‌‌‌‌‌‌ا و زد‌‌‌‌‌‌ن زنگ‌های منازل اهالی، آن‌ها را خبرد‌‌‌‌‌‌ار کرد‌‌‌‌‌‌ه و باعث می‌شوند‌‌‌‌‌‌ تا بخشی از اهالی د‌‌‌‌‌‌رمعرض خطر، خانه‌های‌شان را تخلیه کنند‌‌‌‌‌‌. ساعاتی بعد‌‌‌‌‌‌ از آن نیز، شکاف خیابان ریزش کرد‌‌‌‌‌‌ه و به کلی بخش بزرگی از خیابان نشست می‌کند‌‌‌‌‌‌. 
فارغ از نقش اصلی یک کارگر هوشیار که از به وجود‌‌‌‌‌‌ آمد‌‌‌‌‌‌ن یک فاجعه وحشتناک‌تر جلوگیری کرد‌‌‌‌‌‌ه، می‌توان اند‌‌‌‌‌‌کی به فکر فرو رفت که اگر این حاد‌‌‌‌‌‌ثه د‌‌‌‌‌‌ر روز اتفاق می‌افتاد‌‌‌‌‌‌، چه رخ می‌د‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌؟ اگر به جای شکاف‌خورد‌‌‌‌‌‌ن زمین، د‌‌‌‌‌‌ر همان ابتد‌‌‌‌‌‌ا ریزش رخ ‌د‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌‌‌، حال حد‌‌‌‌‌‌اقل چند‌‌‌‌‌‌ خانواد‌‌‌‌‌‌ه باید‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌ر سوگ نان‌آور خانه‌شان می‌نشستند‌‌‌‌‌‌؟ اگر چنانچه ماه‌ها قبل نیز ترک‌هایی که د‌‌‌‌‌‌ر خیابان و خانه‌ها مشاهد‌‌‌‌‌‌ه شد‌‌‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌‌‌، این شکاف‌ها سریعا برطرف می‌شد‌‌‌‌‌‌ و سهل‌انگاری‌ها اد‌‌‌‌‌‌امه نمی‌یافت، چه وقت فاجعه‌ای بزرگ‌تر رخ می‌د‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌؟ اگر د‌‌‌‌‌‌ر همین مد‌‌‌‌‌‌ت، زلزله‌ای حتی سه ریشتری منطقه را می‌لرزاند‌‌‌‌‌‌، چه بخشی از منطقه د‌‌‌‌‌‌رکام مرگ فرو می‌رفت؟ و ‌هزار اگر و پرسش د‌‌‌‌‌‌یگر. همیشه بعد‌‌‌‌‌‌ از این حواد‌‌‌‌‌‌ث،‌ هزار پرسش و اما و اگر، چند‌‌‌‌‌‌ روزی نقل محافل مسئولان است، اما بعد‌‌‌‌‌‌ از چند‌‌‌‌‌‌ی فراموش می‌شود‌‌‌‌‌‌. باورتان نمی‌شود‌‌‌‌‌‌؟ حاد‌‌‌‌‌‌ثه‌ د‌‌‌‌‌‌لخراش زلزله‌ بم را به یاد‌‌‌‌‌‌ آورید‌‌‌‌‌‌ و هشد‌‌‌‌‌‌ارهای مقامات را د‌‌‌‌‌‌رباره‌ بافت‌های فرسود‌‌‌‌‌‌ه و زلزله‌خیز تهران؛ حال به مجموعه اقد‌‌‌‌‌‌اماتی که د‌‌‌‌‌‌ر این سال‌ها برای آن گرفته شد‌‌‌‌‌‌ه فکر کنید‌‌‌‌‌‌!


*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ مهر ۱۳, شنبه

یادداشت مطبوعاتی - کارگردانان محترم، لطفا به دانشگاه بروید!


کارگردانان محترم، لطفا به دانشگاه بروید!
روایتی کوتاه از بازنمایی فضای دانشگاه در سینما و تلویزیون
-----------------------------------------------------
منتشر شده در روزنامه بهار - شنبه 13 مهرماه 92
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)


«دربند» را هفته‌ پیش دیدم؛ با جمعی که یا هنوز در حال تحصیلند یا از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده‌اند‌. محور اصلی داستان، دانشجویی شهرستانی است که با رتبه 15 در رشته‌ پزشکی قبول شده و حالا آمده تا در دانشگاه، احتمالا دانشگاه علوم پزشکی تهران، درس بخواند. به این ترتیب، در بخش‌هایی از فیلم شاهد تصاویری از محیط دانشگاه هستیم؛ تصاویری از تجمعات دانشجویی که در آن دانشجویان، کلاس‌های‌شان را تعطیل کرده‌اند تا دور هم بنشینند و از آینده بگویند، تصاویری از سلف و غذاهای خوش رنگ و لعاب که به همراه سالاد و ماست به دانشجویان داده می‌شود، تصاویری از خوابگاه که در پس‌زمینه‌اش آدمی تصویر دخترانی شاد را می‌بیند و دست آخر کلاس‌های درسی و استادی که در حال تدریس از روی پاورپوینت به دانشجویان است. هنگام دیدن این صحنه‌ها مدام از خودم می‌پرسیدم: به راستی دانشگاه‌های ما این‌گونه است؟ خوابگاه، کلاس، سلف، فضاهای تجمعات دانشجویی؟ و اساسا محیط دانشگاه‌ها، واقعا همانی است که در این فیلم به تصویر کشیده شده است؟ پاسخم خیر بود؛ پاسخی که در این چند روزه نیز به تایید دیگر افرادی که تجربه‌هایی نزدیک از دانشگاه دارند، رسیده است. اما بازنمایی دور از واقعیت فضاهای دانشگاهی، خاصه دانشگاه‌های بزرگ کشور همچون تهران، محدود به «دربند» نمی‌شود و ناگهان ذهنم پرمی‌کشد به بازنمایی‌هایی غیرواقعی‌تر در سریال‌های تلویزیونی همچون «دل‌نوازان»، «سراب»، «راستش را بگو» و سریال‌هایی از این دست. ذهن کارگردانان و نویسندگان مجموعه‌های اینچنینی کماکان درگیر دو قسم کژبینی درباره فضای دانشگاهی است؛ قسم اول احتمالا درگیر همان کلیشه‌های اوایل انقلاب و دهه‌ 60 و 70 است که در آن فضا دانشگاه پراست از میتینگ‌های سیاسی و اعتراضی پرشور و هیجان و دانشجویانی که مدام کلاس‌های‌شان را تعطیل می‌کنند و در حال اعتراضند و در کف زمین و در جلوی دانشکده‌ها نشسته‌اند و چند دانشجو، بلندگو به دست در حال سخنرانی‌اند و قسم دوم درگیر کلیشه‌های بدتر، یعنی جایی که تجمعات دانشجویی‌اش پر است از جملاتی شعارگونه که با تشویق جماعت حضار و جیغ و سوت آن‌ها همراه می‌شود. به این فهرست، کلیشه‌های زیادی را می‌توان افزود؛ کلاس‌های بی‌روح و پاورپوینت و صدای یکنواخت استاد، قیافه‌های عجیب و غریب و ناهنجار دانشجویان، دختران تماما شاد و الکی‌خوش و قس علی هذا. این کلیشه‌ها نشان از آن دارد که کارگردانان و نویسندگان برنامه‌های تلویزیونی و سینمایی، تصویر درستی از تجربه‌ زیسته‌ دانشجویی و مناسبات دانشگاهی نداشته، بنابراین برای بازنمایی این فضاها، دست به توهم و تخیل می‌زنند. تغییرات مداوم فضاهای دانشگاهی بسیار بیش از آن چیزی است که به نظر می‌رسد؛ کیست که باورش شود فضای پرشور دانشجویی دانشگاه امیرکبیر (پلی-تکنیک) حتی تا اوایل 85 به فضای بی‌روح فعلی بدل شده باشد یا فضای جنبش‌های دانشجویی سال‌های 77 تا 80 دانشگاه تهران، به فضای کرخت فعلی تغییر یابد؟ القصه محیط دانشگاه بیش از آنچه فکرش را بتوان کرد مدام در حال دگرگونی است و بر اهالی سینما و تلویزیون واجب است که پیش از ساخت محصولاتی مرتبط با دانشگاه، لااقل چند ساعتی هم که شده در آن راه بروند.




*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ مهر ۲, سه‌شنبه

یادداشت مطبوعاتی - اینجا جای خوبی برای شروع نیست ...

اینجا جای خوبی برای شروع نیست ...

گپ و گفتی با سجاد افشاریان، نویسنده و کارگردان نمایش «ننه دلاور بیرون پشت در»
---------------------------------------------------------------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار - مورخ سه شنبه 2 مهرماه 
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)



«حتما جانِ دل، حتما. این هم شمارمه ...». این پاسخ سجاد افشاریان به درخواستم برای مصاحبه بود. قرارمان شد بعد از ظهر در کافه­ی خودش؛ کافه شیراز. با تاخیر رسید و پریشان­حال، کمی از حجم کارهای این روزهایش خسته بود و کمی هم دلگیر از برخی بی­انصافی­ها. قصدم مصاحبه­ای شسته­رفته بود اما از همان نقطه­ی شروع بدل به گپ و گفتی صمیمانه شد. گپ و گفتی که حال خوبی داشت و پر از درد دل بود: 

ابتدا از سجاد افشاریان در مقام نویسنده شروع کنیم. چه شد که «ننه دلاور بیرون پشت در» شکل گرفت؟ و دغدغه­ی اصلی برای خلق و اجرای این نمایش چه بود؟ 

ابتدا در سال 88 یک طرح یک صفحه­ای نوشتم و در سال 90 بود که دوباره به آن رجوع کردم و این­بار شد 2 صفحه و در نهایت پارسال برای جشنواره­ی فجر با وجود اینکه 3 نمایش­نامه­ی آماده داشتم، با توجه به شرایط و مخاطبانی که همیشه برای من مهم بودند، احساس کردم باید دوباره رجوع کنم به »ننه دلاور بیرون پشت در» و این نمایش را اجرا کنم. ابتدا قصد داشتم دو پرسوناژه با اجرای صابر ابر و هوتن شکیبا کار اجرا بشود که بعدتر نقش کاترین هم اضافه شد و یک شب دیدم بدون بازیگران بیشتر اجرا در نخواهد آمد و لذا حدود 30 نفر دیگر هم به بازیگران اضافه شد. روند نوشتن نمایش­نامه هم به این صورت بود که در حین تمرین، به مرور متن­ها هم تکمیل می­شد و هم­زمان با تمرین متن نوشته شد که برای خودم این نوع شکل­گیری یک فرآیند تجربی خوب بود تا جایی که صحنه­ی آخر نمایش، 5 روز مانده به اجرا در جشنواره­ی فجر نوشته شد. همیشه هم با یک دغدغه­ی اجتماعی کلی شروع می­کنم. بعد از تجربه­ی یک جنگ 8 ساله، هنوز هم مدام تهدید جنگ با نام ایران گره خورده و سوریه، عراق و افغانستان پیش روی ماست و لذا خواستم از جنگ بنویسم اما نه از خود جنگ که از ثاتیرات جنگ به ویژه بر روی نسل خودم، یعنی نسل دهه­ی 60. حالا این دغدغه­ی کلی در نمایش به جزء کشیده می­شود برای مثال لحظه­ی دیدار ننه دلاور در نقش مدیر سیرک با بِکمان، در واقع چکیده­ای از برخورد خودم است با مدیران در این 10 سال. این­جا برای مخاطب هم­نسل من ملموس می­شود، وقتی که می­گوید اینجا جای خوبی برای شروع نیست. نمایش من در جشنواره­ی فجر جایزه می­برد و بعد وقتی می­گویم سالن بدهید برای 10 روز اجرا می­گویند نمی­دهیم و اینجا جای خوبی برای شروع نیست. این­گونه آن کلیت به اجزایی شکسته می­شود که برای تماشاگر من ملموس باشد. 

اسم تئاتر، یعنی ننه دلاور بیرون پشت در، یادآور دو نمایش­نامه­ی معروف از برشت و بورشرت است ولی امضای سجاد افشاریان بر این اثر نقش بسته است. نمایش اقتباسی است و یا هویت مستقلی دارد؟ 

من پیشتر نمایش­نامه­ی ننه دلاور را برای جشنواره­ی دانشجویی کار کرده بودم و به این دلیل که آن­جا هم نقش ننه دلاور را یک مرد اجرا می­کرد، مقبول واقع نشد و به اجرا نرسید و این نمایش­نامه با من ماند. یکبار هم بعده­ها نمایش بیرون پشت در را بازی کردم و همواره این دو متن با من همراه بود؛ دو نمایش­نامه با انتهای تلخ، یکی در نفی جنگ و یکی در تحسین جنگ که هر دو به یک نتیجه می­رسند: ویرانی. لذا بر اساس این دو متن، متن سومی نوشتم به طوری که مخاطب من اگر هیچ­کدام از دو نمایش قبلی را نخوانده باشد، با یک اثر کاملا مستقل مواجه خواهد شد. اگر این اسامی نوشته نمی­شد عده­ای می­گفتند که دزدی کرده و حال که زدیم گاهی آن­قدر بیننده در برشت و بورشرت فرو می­رود که کارمان سخت می­شود. شاید اگر اسم دیگری برای نمایش­نامه انتخاب می­کردم، این درگیری­ها برای مخاطب کمتر می­شد. 

عده­ای به شیوه­ی روایت داستانی و برخی عناصر به کار رفته در آن انتقاداتی داشتند. به نظر می­رسد که روایت، روایت گویایی نیست، واقعا این­طور است؟ 

چون من خیلی از جاهای ایران اجرا داشتم، می­بینم که مخاطبان در کشور ما دوست دارند یک قصه را از یکی بود یکی نبود شروع و با قصه­ی ما دروغ بود، تمام کنند. اما همین مخاطب وقتی پالپ فیکشن را می­بیند برایش جریان دیگری ساخته می­شود. قصدم قیاس نیست، قصدم این است که بگویم ما با متن­هایی مواجهیم که اگر نگوییم داستان­گریزند، داستان­گو هم نیستند و مرز بین تراژدی و کمدی بودن آن روی یک لبه است. جاهایی ما می­پرسیم چرا و با این سوال از زیر بار مسئولیت خودمان یعنی فکر کردن در می­رویم. در این کار من با دو اثر مواجهم و می­خواهم این نمایش را با لحن شخصی و شاعرانه­ی خودم بنویسم و هم­زمان هم، من نمایش­نامه­نویس حجره­ای نیستم که در خانه بشینم و پشت میز بنویسم، بلکه برای صحنه می­نویسم و به دیزالوهای صحنه فکر می­کنم، این­که قطع نور برای تعویض صحنه­ها نداشته باشم و جاهایی حتی صورت­های آدم­های نمایش طوری نوشته شده که جزئی از متن نمایش است. لذا به نسبت قرائت صحنه­ای، من روایت غیر خطی را انتخاب کردم؛ روایتی که قرار است که از یک واقعه، توسعه­ی معاصری پیدا کند و انسان­هایی ببینیم به اسم و رسم آلمان اما مثل خودمان. اینجا من به دنبال روایت خطی نیستم بلکه این روایت مجموعه­ی تلنگرهایی است که در نهایت به خیابان استاد شهریار ختم می­شود و در صحنه­ی آخر و باز شدن در پشتی نمایش به سمت خیابان، به عمد این کار را کردم که بدانیم کجاییم. 

در این نمایش ننه دلاور یک مرد است. دلیلش چیست؟ و انتخاب صابر ابر در این نقش به چه دلیل بوده است؟ 

در وهله­ی اول من فکر می­کنم اصلا ننه دلاور، زنانگی خودش را از دست داده و حتی بدل به یک مرد زمخت شده و علاوه بر این هم خب صحنه­هایی هست که مثلا دارند بچه­ی طرف را می­برند که بکشند و خب باید لحظه­ای این بچه را بغل کند و ببوسد که خب امکانش نبود. در مورد انتخاب هم ابتدا برای این نقش با سیامک صفری صحبت کردم که سفری برایش پیش آمد و به ایتالیا رفت و با پیشنهاد اولیه­ی حبیب رضایی رفتم سراغ صابر. صابر به نظر من پر شگفتی بازی می­کند و از دقیقه­ی 5 من فکر نمی­کنم که تماشاگر فکر کند که صابر ابر را می­بیند، من زیاد پرسیدم و همه گفتند که ما صابر ندیدیم، ما ننه دلاور را دیدیم و به نظر من هوتن شکیبا و صابر ابر به گونه­ای روی صحنه بازی می­کنند که تماشاگر به سختی می­تواند گزینه­ی جایگزینی را متصور شود. در نهایت من فکر می­کنم اگر ما کارنامه­ی بازیگری صابر و هوتن شکیبا را ببینیم، یا کار بد ندارند و یا اگر کارهایی متوسط دارند خودشان عالی بوده­اند. 

عده­ای معتقدند که انتخاب صابر ابر و هوتن شکیبا و یا انتخاب گروه بمرانی برای موسیقی کار و یا استفاده از نام برشت و بورشرت صرفا ویترینی است که فروش را تضمین می­کنند. نشانه­اش را هم فروش بالای این تئاتر می­دانند. در این مورد نظرتان چیست؟ 

به نظرم این بی­رحمانه است چون من نمونه­های عینی در ذهن دارم. نمایش «صد سال پیش از تنهایی ما» را زمانی اجرا بردم که هیچ­کس شاید بمرانی را نمی­شناخت و همان نمایش تک پرسوناژ، شد پر فروش­ترین نمایش تئاتر شهر، در حالی­که اجرای ما در کافه تریا بود و همان زمان اجرایی از یک متن شناخته شده و با بازیگران به نام، در سالن اصلی در حال اجرا بود؛ «احساس آبی مرگ» همین­طور و حتی «تبارشناسی دروغ و تنهایی» که پر تماشاگرترین تئاتر 10 سال اخیر تئاتر شهر شد. نمی­توانیم بگوییم که مردم نمی­فهمند. طبیعی است که من به هر چه بهتر رسیدن محصول به دست مخاطب فکر می­کنم و گروه خوب انتخاب می­کنم. بمرانی گروهی است که به گفته خود گروه، با من آهنگسازی تئاتر را شروع کردند و خود من اصلا بخشی از خانواده­ی بمرانیم. لذا به خاطر اسم بمرانی و طرفدارانشان انتخاب نشده­اند. من بچه­هایی داشتم که به نسبت توانایی­هایشان دقیقا می­دانستم که مثلا سولوی ساز دهنی، کجای نمایش من میزانسن خواهد شد یا صدای خشن و در عین حال دل­نشین بهزاد یا شاعرانگی پیانوی آرش کجای نمایش من جا دارد و خیلی چیزهای دیگر. از اساس وقتی می­خواهم شروع به کار کنم به این فکر نمی­کنم که این­جا می­توانم از فلانی استفاده کنم بلکه وهله­ی اول به این فکر می­کنم که با چه کسانی حال من خوب است و چگونه می­توانم این حال خوب را به آن­ها هم بدهم. به جرات همیشه آدم­هایی که در نمایش من هستن همیشه حال خوبشان برای من مهم­تر از نمایش است. لذا انتخاب­ها به دلیل شهرت­شان نیست. می­گویند فروش به دلیل اسامی بوده است که بی­انصافی است. شما ببینید تئاترهایی بوده که با بازیگران شناخته شده­ی سینما به اجرا رفته یا حتی از برشت و بورشرت تا کنون این همه کار به اجرا رفته و قیاس کنیم که آیا فروش آن­ها هم به این میزان بوده است؟ ننه دلاور و بیرون پشت درهای قبلی چقدر فروش داشته­اند؟ من اعتقاد دارم تبلیغات تئاترمان به دلایل مشکلاتی که داریم صرفا دهان به دهان است. تماشاگر کار را می­بیند و به دیگران توصیه می­کند که ببینیدش یا نبینیدش. اگر کاری خوب باشد این تبلیغات دهان به دهان توسعه پیدا می­کند و کار می­ماند و همین مانا بودن­ها خودش نشانه­ای است که تماشاگر پسندیده کلیت کار را. در سال 91، حدود ده نمایش از من اجرا شده که اغلب پر تماشاگر بودند، لذا بی­انصافی است که بگوییم این­ها ویترین کار بوده­اند. 

حرف آخر ... 

الان من با یک مشکلی مواجهم که خیلی غمگینم. به عنوان آخرین و مهم­ترین حرف باید بگم که من نمایشی دارم درباره­ی جنگ و تاثیراتش روی آدم­ها بالاخص دهه­ی 60 که خودم محصول دهه­ی 60 هستم ولی قرار است نمایش من در میانه­ی اجرا متوقف شود، به خاطر اینکه نمایشی از ترکیه در این سالن و برای جشنواره­ی مقاومت قرار است به اجرا برود. من از همه­ی مدیرانی که می­توانند کاری بکنند خواهش می­کنم نمایش مرا متوقف نکنند. چرا برای ما همیشه مرغ همسایه، غاز است. حتما باید کسی از ترکیه بیاید و برای ما از جنگ صحبت کند؟ خب این همه سالن، نمی­شود در جای دیگری اجرا بروند؟ خدا می­داند با این توقف چه ضربه­ای به نمایش من وارد می­شود. چرا من ایرانی با یک گروه 60 نفره­ی زیر 30 سال و آن همه حجم دکور و اکسسوار باید سالن را خالی کنم که گروهی از ترکیه بیاید و روایت جنگ کند؟ انصاف است که من دوباره بعد از یک توقف همه­ی صحنه را بچینم؟ فکر می­کنم کمی از عدالت به دور است. انگار هنوز هم اینجا جای خوبی برای ادامه نیست!



*. یک توضیح ضروری: 
متاسفانه بدون اطلاع بنده، بیش از یک چهارم مصاحبه را بهار در حرکتی خودجوش حذف کرده و مصاحبه را به طبع رسانده است؛ اجرشان با سانسورچیان ارشاد! اما اینجا در بلاگ، کامل مصاحبه را با سجاد افشاریان عزیز آورده ام که امیدوارم بی اطلاعی مرا دلیل خوبی برای بی تقصیری ام بداند و عذر تقصیر مرا پذیرا باشد.


*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

یادداشت مطبوعاتی - چشم انداز زنان در فضای کسب و کار


نگاهی به آخرین گزارش دیده‌بان جهانی کارآفرینی درباره زنان
چشم‌انداز زنان در فضای کسب‌وکار
---------------------------------------------------------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار - مورخ سه شنبه 26 شهریورماه 
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)

در سال 2012 طبق برآوردها، حدود 126‌ میلیون زن در حال راه‌اندازی کسب‌وکاری جدید در 67 اقتصاد از نقاط مختلف جهانند. این در حالی است که 98‌میلیون زن نیز پیش از این کسب‌وکارهای خود را راه‌اندازی کرده و هم‌اکنون صاحب یک کسب‌وکار تثبیت شده‌اند. نکته مهم این است که این زنان نه‌تنها برای خود و شرکایشان ایجاد شغل کرده‌اند که 48‌میلیون زن کارآفرین به همراه 64‌میلیون زن صاحب کسب‌وکار، حداقل یک‌نفر نیروی استخدامی دارند. به علاوه پیش‌بینی می‌شود تا از این زنان، هفت‌میلیون زن کارآفرین به همراه پنج‌میلیون زن صاحب کسب‌وکارهای تثبیت‌شده، در پنج سال آتی دست به استخدام حداقل شش نفر دیگر بزنند.
این بخشی از نتایجی از آخرین گزارش دیده‌بان جهانی کارآفرینی یا همان GEM است. ارقامی که حاکی از روند آهسته اما روبه‌رشد پررنگ‌شدن نقش زنان در فضای کسب‌وکار دارد. 
هرچند ایران نسبت به رتبه‌بندی جهانی و حتی منطقه‌ای وضعیت مطلوبی ندارد، اما از این روند بی‌نصیب نمانده است. در شاخص فعالیت کارآفرینی نوپا یا همان TEA (شامل فعالیت‌های کارآفرینی نوظهور و جدید در بین جمعیت بزرگسالان، یعنی 18 تا 64سال) زنان سهمی شش‌درصدی دارند؛ این در حالی است که مردان از سهمی 16‌درصدی برخوردارند. همچنین در شاخص کارآفرینی تثبیت‌شده، یعنی فعالیتی با بیش از 42ماه استمرار، زنان دارای سهمی به میزان سه ‌درصدند. همچنین یک‌درصد از آنان در یکسال گذشته کسب‌وکار خود را تعطیل کرده‌اند. 38‌درصد از زنان صاحب کسب‌وکار در ایران، از سر ناچاری و ضرورت به سمت ایجاد کار رفته و 62‌درصد دیگر با کشف یک فرصت در بازار، این مهم را انجام داده‌اند. این آمار نشان از فرصت‌گرایی زنان و توانایی آن‌ها برای ایجاد کسب‌وکار خود دارد. 
همچنین 49‌درصد از زنان معتقدند که توانایی لازم را برای شروع یک کسب‌وکار داشته و 19‌درصد قصد راه‌اندازی یک کسب‌وکار در سه سال آتی را دارند. این چشم‌اندازی است مثبت که صدالبته واقعیت فضای کسب‌وکار کنونی، انجامش و تداومش را سخت می‌کند. هرچند با روی‌کارآمدن دولت تدبیر و امید با شعار بهبود فضای کسب‌وکار و در کنار آن شور و نشاط ایجادشده و ارتقای سرمایه‌ اجتماعی، امید روزهای بهتری را برای کسب‌وکار زنان نوید می‌دهد. 
در حاشیه‌ این گزارش جهانی نیز نام شش نفر از کارآفرینان برتر زن از اقصا نقاط جهان معرفی شده است که نام سرکار خانم پروین برادران‌قهفرخی نیز به چشم می‌خورد. پروین برادران، فارغ‌التحصیل کارشناسی شیمی و کارشناسی‌ارشد در رشته‌های اقتصاد محیط‌زیست و کارآفرینی و مدیرعامل شرکت دانش بنیان فناوران ابزار دقیق کوهرنگ است. از ایشان تاکنون هفت اختراع من‌جمله محصولات پدافند سامانه‌های فسفری، مالچ‌های ارگانیک در تثبیت کانون‌های بحرانی بیابانی و ریزگردها، نانوپوشش‌های دائمی انواع شیشه، عایق‌های حرارتی در صنعت فولادسازی، اطفای حریق مهیب همچون آتش‌سوزی جنگل و مرتع با ترکیبات ارگانیک در حداقل زمان و انواع کودهای گیاهی و خوراک دام آمینه، به ثبت رسیده است. همچنین وی عضو کانون نخبگان بوده و 18مقاله علمی تاکنون از وی به چاپ رسیده است.


*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ شهریور ۲۳, شنبه

یادداشت مطبوعاتی - سه اشاره و یک پرسش در باب فیس بوک

سه اشاره و یک پرسش در باب فیس بوک
---------------------------------------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار مورخ شنبه 23 شهریور
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)


اشاره اول: «جواد بیکاریا، از صبح نشستی پا فیس‌بوک.» این را یک کاربر، پای فیس‌بوک محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه‌ جمهوری‌اسلامی ایران، نوشته است. ظریف‌تر آن‌که چند پیام پایین‌تر از آن هم خود دکتر ظریف پاسخش را داده است: «حالا عیب داره جمعه رو با شما باشم؟!» این پاسخ در شبکه‌های اجتماعی، حتی فراتر از فیس‌بوک، به مثابه یک رمزگان جالب در میان بسیاری از اعضای این شبکه‌ها دست به دست شد. 
اشاره دوم: جامعه‌شناسی، لااقل بخشی از آن، با یک استراتژی کلی یعنی توزیع برابر قدرت در جامعه و به‌تبع آن حق برابر برای سخن ‌گفتن و حق متفاوت بودن مواجه بوده است. دست بر قضا یکی از عملکردهای جامعه‌ مدنی و به تعبیر رامین جهانبگلو یکی از اهداف آن نیز ایجاد فضاهای گفت‌وگویی است که نه تنها جامعه‌ مدنی آن را میان شهروندان بلکه میان شهروندان و دولت هم ایجاد می‌کند؛ به دیگر سخن جامعه‌ مدنی پلی است میان شهروندان معمولی و دولت. هابرماس نیز درباره جامعه‌ مدنی، از جامعه‌ای سخن به میان می‌آورد که در آن ارتباط تحریف‌ نشده برقرار شود؛ چشم‌انداز این فرآیند، یک جامعه‌ عقلانی و دارای نظام ارتباطی است که در آن افکار آزادانه ارائه می‌شوند و در برابر انتقاد حق دفاع دارند. 
اشاره سوم: «برای کسانی که به تو نیاز دارند، زمانی معین کن که در آن فارغ از هر کاری به آنان بپردازی. برای دیدار با ایشان به مجلس عام بنشین؛ مجلسی که همگان در آن حاضر توانند شد و برای خدایی که آفریدگار توست، در برابرشان فروتنی نمایی و بفرمای‌ تا سپاهان، یاران، نگهبانان و پاسپانان به یک سو شوند تا سخنگوی‌شان، بی‌هراس‌ و بی‌لکنت زبان، سخن خویش بگوید که من از رسول خدا- صلی‌الله علیه و آله- بارها شنیدم که می‌گفت: پاک و آراسته نیست امتی که در آن، امت زیردست نتواند بدون ‌لکنت زبان، حق خود را از قوی‌دست ‌بستاند. پس درشت‌گویی یا عجز آن‌ها را در سخن گفتن تحمل نمای و تنگ‌حوصلگی و خودپسندی را از خود دور ساز تا خداوند درهای رحمتش را روی تو بگشاید و ثواب طاعتش را به تو عنایت فرماید» (بخشی از نامه امیر مومنان، حضرت علی (ع) به مالک اشتر). 
پرسش: برای آن‌ها که در سال‌های اخیر فیس‌بوک، توییتر و دیگر شبکه‌های اجتماعی اینترنتی را صرفا به عنوان ابزار جنگ نرم برای براندازی جمهوری‌اسلامی ایران معرفی کرده و وجود چنین شبکه‌هایی را تنها تهدیدی علیه امنیت ملی تلقی کردند
و هرجا سخن از تبدیل این تهدید به یک فرصت شد، جز حاشیه‌سازی کاری نکردند، شاید این پرسش، پرسشی تامل‌برانگیز باشد: در عصر حاضر، یعنی عصر ارتباطات، به راستی چند فضای بدیل را می‌توان برای این شبکه‌های اجتماعی برشمرد که در آن مردم، بی‌لکنت زبان و بی‌درنگ زمان، به راحتی با حکامشان (بخوانید خدمت‌گزاران‌شان) به گپ و گفت پرداخته و آرای خویش را ابراز کنند؟



*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه

یادداشت مطبوعاتی - روایتی تلخ از رنجی که برده ایم

از عرش تا فرش علامه 
--------------------------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار - دوشنبه 18 شهریورماه 1392
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)

بغض داشت پشت تلفن. از لرزش صدا و مکث طولانی برای حرف‌زدن حدس زدم قبول نشده اما پیش‌تر از آن، رتبه‌اش را پرسیده بودم. بعد از چند بار مِن و مِن کردن، با ناراحتی و بی‌میلی، آهسته گفت: «شصت و هفت». جا خوردم؛ با هیجان عجیبی پرسیدم: «رتبه‌ شصت و هفت آزمون کارشناسی ارشد حقوق مالکیت فکری؟» و بی‌آن‌که منتظر پاسخ باشم ادامه دادم: «بابا دست مریزاد، خب چرا این‌قدر ناراحت؟ پس دیگه زدی تو گوش ارشد دیگه. کی خدمت برسیم واسه شیرینی؟» و همین‌طور که پشت هم داشتم زمین و زمان را به هم می‌دوختم، آرام و طوری که معلوم بود به حرف‌های من گوش نمی‌کند گفت: «اصلا حالشو ندارم یه سال دیگه بخونم». این جمله عین آوار روی سرم خراب شد. موضوع انگاری بیش از آن‌چه فکر می‌کردم جدی بود. «سال دیگه؟» که پاسخ داد: «آخه با این رتبه به جز علامه، جای دیگه‌ای روزانه قبول نمی‌شم» و قطع کرد. به ناگاه یاد چند سال پیشش افتادم. یادم هست شهریور 88 که جواب انتخاب رشته‌ کنکور کارشناسی‌اش آمده بود، چقدر با افتخار و با شیطنت خاصی که در آن به گونه‌ای هم داشت به ما فخر می‌فروخت، خودش اول از همه تماس گرفت و گفت: «حقوق علامه» و بعد خنده‌ ریزی کرد و ادامه داد: «دیگه ما که رفتیم جزو مفاخر علوم انسانی {و کمی صدایش را کلفت کرد و ادامه داد} قدوممان به بزرگ‌ترین دانشگاه علوم انسانی خاورمیانه باز شد» این‌ها را گفت و قطع کرد. حالا اما این‌بار روایتش به گونه‌ای دیگر بود. غمی عجیب از احتمال قبولی در دانشگاه علامه، او را از انتخاب رشته منصرف کرد تا یک سال دیگر بخواند به امید قبولی در دانشگاه تهران یا بهشتی یا احتمالا هر دانشگاه دیگری غیراز علامه. همین روایت کوتاه، خود نشان مختصری است از میراثی که صدرالدین شریعتی بعد از یک دوره ریاست جنجالی از خود به جای گذاشته است. میراثی که با اخراج و بازنشسته‌کردن اجباری استادان برجسته و دانشجویان ممتاز، یکی از تلخ‌ترین دوران دانشگاهی را در ایران رقم زد. شاهد این امر همین بس که یکی از مهم‌ترین دانشگاه‌های کشور در دوره‌ طولانی ریاستش بر دانشگاه علامه، سقوطی آزاد داشت. طبق آمار سال گذشته‌ وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، رتبه این دانشگاه پایین‌تر از دانشگاه‌های زابل، بابل و ایلام است و در رتبه‌ 53 قرار گرفت. بازنشستگی اجباری برای استادانی همچون پرویز پیران، محمد شریف، مرتضی مردیها، محمد ستاری‌فر، مهدی طیب و بسیاری از مفاخر دانشگاهی (آمارتعداد استادان برکنار شده و تعداد دانشجویان تعلیقی و اخراجی علامه حتی به مجلس هم رسید)، تفکیک جنسیتی ابتدا از کلاس‌های عمومی و سپس در کلیه‌ کلاس‌های دانشگاه، حذف کد رشته‌ها‌ی تحصیلی، نصب دوربین ابتدا در راهروها و سپس حتی تا خوابگاه‌های دانشجویی و در همین آخرین روزهای کاری استخدام بیش از 100 نفر از کارکنان و دانشجویان دکترای این دانشگاه در قامت هیات علمی دانشگاه تنها بخشی از اقدامات یکی از ماندگارترین روسای دولت‌های نهم و دهم است.
سیطره‌ هشت ساله‌ای که به پایان خود رسیده است. چند روز پیش بود که دوباره اتفاقی در کتابخانه دیدمش. با خنده گفتم: «راستی شنیدم شریعتی دارد از علامه می‌رود.» خنده‌ تلخی کرد و با بی‌میلی گفت: «از ما که گذشت. اتفاقا رفتم دانشگاه که مدرکم رو بگیرم همه با خوشحالی همین‌رو در گوشم زمزمه می‌کردند» بعد انگاری خودش از حرف خودش تعجب کرده باشد، پوزخندی زد و ادامه داد: «می‌بینی حتی حالا هم که داره می‌ره باید آروم و در گوش هم دیگه، رفتنش رو به هم بگیم و خوشحالی کنیم.» خندیدم و گفتم: «درسته از تو گذشت اما همین رفتن‌ها نشون میده احتمالا روزهای خوبی در پیشه، همین وارونگی‌ها و عوض شدن‌ها نشون میده چیزی پایدار نیست.» حرفی که برای دلداری گفتم اما بعضی چیزها آن‌قدر سخت بوده که درحقیقت با تشکیک زیاد چشم به آینده داریم به این امید که روزهای خوبی خواهند آمد.


*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

یادداشت مطبوعاتی - ما بعد النمایش!

ما بعد النمایش! 
-----------------------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار - دوشنبه 4 شهریور

لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)


«محمد رحمانیان مرسی که برگشتی»؛ این را ته نمایش در میان کف و سوت‌های متوالی تماشاچیان، یکی از حضار با صدای بلند گفت که باعث شد تا سالن منفجر شود. بعد از آن اشکان خطیبی میکروفون را به دست گرفت و خطاب به رحمانیان گفت: «من از جانب همه اعضای گروه و همه این حضار در وهله اول تشکر می‌کنم و بعد می‌گویم امید که بمانی چون‌که تئاتر ایران به تو احتیاج داشته و خواهد داشت» که رحمانیان با همان شوخ طبعی خود خنده‌ای کرد و گفت: «منو میگی!؟» و سالن غرق در خنده و تشویق شد. در میان ولوله تشویق‌ها یک سوال ذهن مخاطبان نمایش را درگیر خود کرده بود: به راستی چرا کسی که برای نمایش‌نامه‌خوانیش هم حتی بلیت‌ها پیش‌فروش می‌شوند و دست آخر از شدت شوق عده‌ای روی لبه دیواره بالکن طبقه دوم می‌نشینند تا تنها خوانش نمایشنامه او را ببینند، باید دو سال تمام دور از وطن باشد؟

‌در این چهار سالی که گذشت « محمد رحمانیان» نیز مثل خیلی‌های دیگر رفت، ناگزیر شد که برود. «روز حسین» را که می‌خواست روی صحنه ببرد، چند روز مانده به اجرای نمایش مانع‌‌ شدند. می‌دانست که ماندنش به معنای کار نکردن است. به معنای سکوت. مثل خیلی‌ از دوستانش که ماندند و نتوانستند اثری روی صحنه ببرند یا نمایشنامه‌ای را منتشر کنند و هیچ کار دیگری نتوانستند. «رحمانیان» رفت و درکانادا کار کرد. قبل‌تر با «فنز» به آنجا سفر کرده بود و در این چند سال کلاس‌های آموزشی گذاشت. نمایش روی صحنه برد و کار کرد. حالا به ایران بازگشته است. مثل خیلی‌های دیگر که باید منتظر آمدنشان بود، ‌در روزهایی که می‌گویند «امید» به جامعه برگشته است. او حالا می‌خواهد نمایش «ترانه‌های قدیمی» را در موسسه اکو از 10 تا22 شهریور روی صحنه ببرد؛ اثری که از قطعات کوتاه نمایشی درباره تهران تشکیل شده و با بهره‌گیری از ترانه‌های قدیمی و پاساژ‌های نمایشی کنار هم چیده شده‌اند اما شاید برای شروع و برقراری ارتباط با مردم باید، نمایشنامه «شب سال نو» را نمایشنامه‌خوانی کرد؛ نمایشنامه‌ای که البته نمی‌توان امید چندانی به اجرای آن داشت. نمایش در خانواده‌ای پرجمعیت در جنوب تهران می‌گذرد نمایشی تلخ که رحمانیان با چاشنی طنز تلاش کرده بود کمی فضایش را بهتر کند، خودش هم راوی بود. اما آن‌هایی که این نمایشنامه را دیدند با یک اتفاق روبه‌رو شدند اثری با ساختاری قوی و دیالوگ‌هایی تکان‌دهنده. این نمایشنامه را به نفع بنیاد خیریه برکت خواندند و همان‌طور که انتظار می‌رفت با استقبال روبه‌رو شد، جمعی از کسانی که از حضور گروه رحمانیان بر صحنه تئاتر محروم بودند، دورهم جمع شدند. یک گروه 19نفره از بازیگران، رحمانیان را در خوانش نمایشنامه‌اش یاری کردند. تماشاگران تا نزدیک‌ترین مکان به صحنه نشسته بودند، حتی بعضی در بالکن هم ایستاده بودند. در بخش نخست نمایش بازیگرانی چون علی عمرانی، افشین هاشمی، اشکان خطیبی، حبیب رضایی، بهاره مشیری، رویا بختیاری، آزاده صمدی، کامبیز بنان، معصومه رحمانی، مریم یوسف، ماهان خورشیدی، سوده شرحی، بیتا الهیان، پریا طاهری، روجا جعفری و نیوشا مهدوی نقش‌های خود را ایفا کردند؛ اجرایی عجیب و بی‌نقص. انگار این نمایشنامه بهانه‌ای شد تا هم آنان توانایی بازیگری خود را که ممکن است در این سال‌ها مغفول مانده، بیان کنند و هم رحمانیان باردیگر نشان دهد که از چه توانایی‌هایی برخوردار است؛ توانایی‌هایی که مثل خیلی چیزهای دیگر، این چند سال‌ نادیده ماند. این‌که تنها با خواندن متن، متنی که انتظار یک خواهر را برای آمدن برادرش توصیف می‌کرد، اشک حاضران دربیاید، از توانایی‌های «مهتاب نصیرپور» است؛ برادری که هیچ‌گاه نمی‌آید چون خودکشی کرده است. رحمانیان در بین نمایشنامه‌خوانی استراحت 10دقیقه‌ای هم داد و پس از آن مهتاب نصیرپور به همراه علی سرابی از دیگر اعضای گروه خوانش‌گران با تشویق ممتد حاضران روی صحنه حاضر شدند. در پایان نمایش، اعضای خانواده ترانه‌ «نوبهار آرزو» را در کنار هم زمزمه می‌کردند که پس از اتمام آن به درخواست رحمانیان و به یاد احمد آقالو، دوست و همراه قدیمی او، با همراهی حاضران در سالن بار دیگر اجرا شد و سپس تماشاگران با تشویق بلند به استقبال گروه رفتند. ناصر تقوایی، هنرمند پیشکسوت و شناخته‌شده سینمای ایران نیز در این لحظه از پله‌های سن بالا رفت و در میان تشویق‌های تماشاگران رحمانیان را در آغوش گرفت. رحمانیان در انتها، یاد اکبر رادی که به گفته خودش هنگام نوشتن نمایشنامه «شب سال نو» بسیار به یاد او بوده را پاس داشت و از حمید امجد برای پیشنهاد طرح اولیه داستان این اثر تشکر کرد. حالا می‌توانیم منتظر اجرای نمایش «ترانه‌های قدیمی» باشیم که از مجموعه قطعات کوتاه نمایشی درباره تهران و مردم این شهر تشکیل شده که به نوعی تئا‌تر موزیکال با بهره‌گیری از ترانه‌های قدیمی ایرانی محسوب می‌شود.




*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)


۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

یادداشت مطبوعاتی - آن ها که ماندند؛ رفتند تا بمانند

دو حاشیه پراکنده بر یک خبر 
آن ها که ماندند؛ رفتند تا بمانند
--------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار مورخ پنجشنبه 31 مردادماه 

لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)



در خبرها آمده بود که جایزه سیمونز در سال 2013 به مریم میرزاخانی، استاد ایرانی دانشگاه استنفورد، رسید؛ جایزه‌ای که هر سال به تعداد اندکی از دانشمندان در سه حوزه ریاضی، فیزیک نظری و علوم رایانه‌ای اعطا می‌شود. لازم به ذکر است که او پیش‌تر نیز (در سال 2005) از سوی نشریه علمی «دانش عمومی» به عنوان یکی از 10مغز برتر آمریکای‌شمالی معرفی شد. 
1. نام مریم میرزاخانی باواقعه‌ تلخ اسفند 1376 گره خورده است، واقعه‌ای که در آن هفت نفر از نخبگان ریاضی کشور به هنگام بازگشت از بیست‌و‌دومین دوره مسابقات ریاضی که در دانشگاه شهید چمران اهواز برگزار می‌شد، بر اثر یک سانحه درگذشتند؛ سقوط اتوبوس حامل آن‌ها به دره. با جست‌وجویی ساده می‌توان از حال دیگر بازماندگان این واقعه باخبر شد. آن‌ها که ماندند هر یک در گوشه‌ای از دنیا، جا پای بزرگان ریاضیات دنیا گذاشته‌اند: یکی در هاروارد، یکی ام‌آی‌تی، یکی یو‌سی‌ای‌ال و حالا یکی هم لقب برترین اندیشمند ریاضی 2013 را از بنیاد سیمونز دریافت داشته است. آن‌چه آن روزها (حتی می‌توانید بخوانید: این روزها) بر نخبگان کشور گذشت نشان تلخی از تلخ‌کامی‌های نخبگان است؛ نخبگانی که درست پس از پایان نشست در ساعت 10شب سوار اتوبوسشان کردند که مبادا هزینه‌های جاری‌شان کیسه‌ بیت‌المال را خراشی بدهد و مبادا اسرافی شود. عملی که به حادثه‌ای منجر شد کام نخبگان را تا به‌حدی تلخ کرد که بروند تا بمانند. نخبگان کارشان کار علم است و قوت غالبشان احترام؛ همین و بس. رفتند در جایی که بمانند که تا همین‌جای کار هم بر دیوار تاریخ علم نامشان ماندگار است. این‌ها که ماندند، اما برای آن‌ها که رفتند چه می‌شود گفت؟ 2. مریم میرزاخانی یک زن است. نشان یک زن موفق که این روزها الگوی بسیاری از اندیشمندان جوان ریاضی در برترین دانشگاه‌های دنیاست. احتمالا هر که او را ببیند از تعداد فرزندانش نمی‌پرسد. احتمالا حتی در مجامع مختلف نیز برای معرفی خانواده او این‌گونه صحبت می‌کنند که همسر خانم میرزاخانی. میرزاخانی یک نشانه است؛ نشانه‌ای که می‌توان از رویتش،‌ هزاری معنا استخراج کرد. یکی از آن‌ها- و شاید مهم‌ترین آن- موفقیت است؛ نشانه‌ای که در آن دیگر نماد یک زن موفق لزوما مادربودن نیست. در این نشانه دیگر بود یا نبود فرزند برای میرزاخانی موضوعیتی ندارد، بلکه مهم درخشش او در یک حوزه علمی است و این یعنی می‌توان زن‌بودن را تنها در مادربودن و مادری کردن خلاصه نکرد؛ همان کاری که هر روز از رسانه‌های مختلف فریادش را می‌شنویم، باور ندارید؟ مادرانه را به یاد آورید... 


*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)


۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

یادداشت مطبوعاتی - به جای قلب، سر را نشانه بگیر ...

به جای قلب، سر را نشانه بگیر ...

به احترام ملاله، دختری که صدایی شد برای برابری
-----------------------------------------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار - دوشنبه 24 تیرماه 1392

لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)


سکانسی را تصور کنید که در آن دختری 14‌ساله، در منطقه‌ای از پاکستان، در مقابل بچه‌های مدرسه‌اش، که همه دخترکانی‌اند مشتاق تحصیل، ایستاده است. کودکان، خیره به استواری نگاهش تشنه شنیدن هستند. بارها و بارها ضیاءالدین، پدرش، را ارعاب کرده‌اند که اگر دخترت، دختر 14 ساله‌ات، ساکت نشود، ساکتش خواهیم کرد و فکر دخترک مدام درگیر این پیغام‌هاست؛ اما لب به سخن می‌گشاید و برای همان چند شاگرد خودش از آزادی و برابری سخن به میان می‌آورد؛ از حقشان برای تحصیل. زنگ مدرسه به صدا درمی‌آید. روسریش را سرش می‌گذارد، ردایش را بر دوشش می‌اندازد و در راه بازگشت به خانه است که ناگاه عده‌ای به رگبارش می‌بندند. واقعه بیشتر به اسطوره‌سازی‌های فیلم‌های هالیوودی شبیه است؛ حتی چیزی بیش از آن. اما قامت تلخ واقعیت، تراژدی‌ای عمیق‌تر و سخت‌تر از ‌هزاران اسطوره می‌سازد.
برای افراط‌گرایان، صلح و آزادی و برابری بزرگ‌ترین کفر است و چه کسی مهدورالدم‌تر از ملاله، دختر 14 ساله پاکستانی که با رگبار گلوله، صدایش را خفه کنند. جرمش؟ برای طالبان چه جرمی بالاتر از زن بودن؟ حنجره غرق در خون ملاله، خنده را به لب طالبان می‌اندازد. با چنین شدت عملی، طالبان پایه‌های حکم تازه اعلام شده‌ خود یعنی عدم حق تحصیل برای دختران را محکم‌تر خواهد کرد. اما اهالی سوات، منطقه‌ای در پاکستان، سریع‌تر از مرگ، جسم نیمه‌جان او را به بیمارستان می‌رسانند. ملاله زنده می‌ماند. طالبان بیانیه می‌دهد که اگر او زنده بماند، باز هم ترورش خواهیم کرد. به سرعت او را به بریتانیا می‌رسانند و بعد از چند عمل جراحی، ملاله سلامتی‌اش را به دست می‌آورد.
«تروریست‌ها تصور می‌کردند که اهداف‌مان را عوض خواهیم کرد و دست ما از آرمان‌هایمان کوتاه خواهد شد. اما در زندگی‌ام هیچ‌چیز تغییر نکرد جز به خاک سپردن ناامیدی، ترس و ضعف و تولد ایستادگی، قدرت و شجاعت» این را خودش در سازمان ملل فریاد زد: «من صدایم را بلند می‌کنم. نه از این جهت که می‌توانم فریاد بزنم، بلکه می‌خواهم حنجره‌ای باشم برای صداهایی که شنیده نمی‌شوند، صدای آن‌ها که برای حقوقشان می‌جنگند: حق زندگانی در صلح، حق برخورداری از شأن انسانی، حق برابری فرصت‌ها و حق تحصیل». و این‌گونه، ملاله، این دخترک نحیف 14 ساله، در قامت یک ابر قهرمان، همچون ماندلا و گاندی، راه آگاهی را به جای خشونت بر می‌گزیند و به جای لغزش دستانش روی ماشه‌ جهل، قلم به دست می‌گیرد و به جای قلب مخالفانش، سر آنان را نشانه می‌گیرد و به جای تیر، کلمه.



*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ تیر ۱۰, دوشنبه

یادداشت مطبوعاتی - خصوصی‌سازی: واگذاری یا رشد طبیعی؟



خصوصی‌سازی: واگذاری یا رشد طبیعی؟

-------------------------------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار - دوشنبه 10 تیرماه 

لینک دائم مطلب (+)
لینک pdf صفحه (+)


افزایش تورم، بیکاری و تعطیلی فزاینده کارخانه‌ها و صنایع در سالیان گذشته، باعث شده است تا بحث‌های مرتبط با اقتصاد به بخش مهمی از مکالمات روزمره مردم بدل شده و بدین طریق به یکی از دغدغه‌های اصلی دولت و ملت تبدیل شود. بدین منظور دانستن ابعاد مختلف و تجربه‌های دنیا در این زمینه بسیار راهگشاست. از آنجا که خصوصی‌سازی همواره در رئوس برنامه‌های اعلام شده توسط دولت‌ها به چشم می‌آید، بنابراین مناسب است تا با مدنظر قرار دادن سیاست‌های خصوصی‌سازی در دنیا و رصد تجربیات دیگران، راهبردی مناسب برای این امر اتخاذ شود. خصوصی‌سازی از دو طریق قابل دست‌یابی است. اول از طریق واگذاری شرکت‌های دولتی به بخش خصوصی (که غالبا در جامعه ما این جمله، سیاست‌های کلی اصل 44 قانون اساسی را به یادمان می‌آورد) و دوم با بهبود محیط کسب و کار. در سطح بین‌المللی، نمونه خوب برای اولین سیاست، شوروی و کشورهای اروپای شرقی است؛ برای مثال با اتخاذ این راهبرد، در کمتر از سه سال و نیم، شوروی توانست تا سهم بخش خصوصی خود را به بالای 70‌درصد برساند. این راهبرد در دهه 1980، به سیاست اصلی نظریه‌پردازان و سیاست‌گذاران اقتصادی بدل شد، در کشور ما نیز همیشه این سیاست مورد توجه بوده و در سال‌های پیشین نیز با واگذاری شرکت‌های دولتی، برای مثال بانک‌ها و صنایع دولتی، به بخش خصوصی، شاهد این امر بوده‌ایم. اما سیاست دوم، یعنی تمرکز بر فضای کسب و کار، راهبردی است که توسط چین در اواخر دهه 70 اتخاذ شد. با این رویکرد چین توانست تنها با بهبود فضای کسب و کار، سهم بخش خصوصی خود را به بیش از 70‌درصد در اوایل قرن 21، یعنی در کمتر از سی سال، برساند. اکنون که مدت زیادی از اتخاذ هر دو راهبرد توسط سیاستمداران این کشورها می‌گذرد، درمی‌یابیم که رویکرد اول به فاجعه‌ای بزرگ در کشورهای اروپای شرقی و شوروی سابق منجر شد تا جایی که به عنوان تنها یک نشانه می‌توان به پنج برابر شدن تعداد فقرا اشاره کرد؛ این در حالی است که رویکرد دوم را اکنون به عنوان معجزه اقتصادی دنیا و در قالب اقتصاد قدرتمند چین شاهد هستیم. رشد بخش خصوصی از پایین، به تعبیر جوزف استگلیتز، یا رشد طبیعی بخش خصوصی، به تعبیر جوناس کورنای، راهبردی است که از اوایل دهه 90 و با پیشتازی ارناندو دوسوتو، اقتصاددان پرویی، مورد توجه قرار گرفت. دوسوتو با تحقیقات خود در موسسه آزادی و دموکراسی (Institute of Liberty and Democracy = ILD) دریافت که مانع اصلی رشد بخش خصوصی در کشور پرو، ضعف یا فقدان نهادها (اعم از بازارهای مالی، حقوق مالکیت معنوی، نظام تثبیت شده قضایی و...) است. وی در کتاب راه دیگر، که به فارسی نیز برگردان شده است، با تحلیلی موشکافانه در پاسخ به دلایل عقب‌ماندگی اقتصاد پرو، با بحث پیرامون مرکانتیلیسم و جنبش مائویستی راه درخشان و تفکرات گازمن، به موانع اداری موجود در کشور پرو اشاره کرده و چرایی عدم شکوفایی پتانسیل بالای کارآفرینی در این کشور را بیان می‌دارد. همچنین در سال 2000 و در کتاب «راز سرمایه‌» نیز با در نظر داشتن نظریات آمارتی آسن مبنی بر وجود نهادهای اقتصادی به عنوان بنیان‌های توسعه، مانع اصلی رشد بخش خصوصی را عدم توانایی در تولید می‌داند. در این کتاب، وی با زیر سوال بردن این تفکر اقتصادی که دلیل عقب‌ماندگی و عدم توسعه کشورهای جهان سوم، کمبود پس‌اندازهای عمومی است، بیان می‌دارد پس‌اندازهای در دست فقرای کشور پرو چیزی بیش از 40 برابر ارزش تمامی کمک‌های خارجی دریافت شده در سراسر جهان از سال 1945 به بعد است. بدین طریق وی استدلال می‌کند که نبود فرآیند مناسب برای تبدیل این پس‌اندازها به سرمایه مولد، به دلیل مساعد نبودن فضای کسب و کار، امری است که باعث می‌شود تا این پس‌اندازها به بخش غیررسمی و زیرزمینی اقتصاد گسیل پیدا کند و مولد نباشند. به این ترتیب دوسوتو و همفکرانش، معتقدند با رفع موانع کسب و کار و تسهیل فرآیندهای منتج به سرمایه مولد می‌توان بستری را برای رشد طبیعی بخش خصوصی فراهم آورد. این نگاه و رویکرد به‌خصوصی‌سازی، به شدت در کشور ما مغفول واقع شده است. هرچند لازم به ذکر است که در برنامه‌های اعلام‌شده از سوی رییس‌جمهوری منتخب، بهبود فضای کسب‌و‌کار مدنظر قرار گرفته شده که امید است با تدوین برنامه‌های مناسب و استفاده از تجربیات موسسه آزادی و دموکراسی، این مهم نیز به سرانجام برسد.




*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ خرداد ۲۵, شنبه

یادداشت مطبوعاتی - چی می خواستیم، چی شد!


چی می خواستیم چی شد!
چگونه یک سیاست بر ضد خود عمل می کند ...

-------------------------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار - مورخ شنبه 25 خرداد 1392
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)


در این روزهای آخر تبلیغات انتخابات ریاست‌جمهوری، بارها شاهد سخنرانی‌ها و سخنوری‌های پرشور نامزدها و اعلام سیاست‌ها و برنامه‌های ضربتی آن‌ها برای بهبود کشور بوده‌ایم؛ وعده‌های پرشوری همچون افزایش میزان یارانه‌ها، کاهش زودهنگام تورم، افزایش مرخصی‌های زایمان برای مادران شاغل، افزایش حقوق کارمندان، ایجاد فرصت‌های اشتغال و... . اما در میان دست‌زدن‌ها و تشویق‌ها، بد نیست کمی عمیق‌تر و فارغ از شور و شعف زودگذر این روزها، به بعضی مسائل و برنامه‌های این نامزدها نگاه کنیم. «هر سیاست‌گذاری، خواسته یا ناخواسته، پیامدهایی دارد که در اغلب موارد این پیامدها در نقش حاشیه‌ی پررنگ‌تر از متن عمل می‌کنند». برای روشن‌شدن این گزاره به‌طور مصداق، پیامد یک سیاست را ردیابی می‌کنیم. 
در نطق‌ها و برنامه‌های بعضی نامزدها در دفاع از حقوق زنان شاغل و برای استحکام و رونق خانه و خانواده، شاهدیم که وعده‌هایی همچون افزایش مرخصی‌های زایمان، پررنگ بوده و به راس برنامه‌های اعلامی آنان بدل شده است؛ برای مثال در بند 3 از بخش سوم برنامه‌ی فرهنگی دولت یازدهم، با عنوان خانواده و زنان از برنامه‌ی اعلامی سعید جلیلی آمده است: «پیگیری جدی بحث تکثیر موالید از طریق سازوکارهای مشوق همچون؛ افزایش زمان مرخصی زایمان برای مادران و همسران آنان، امکانات و مزایای مادی همچون سبد کالا برای خانواده‌های دارای 4، 5 و 6 فرزند که به ترتیب بیشتر شده و البته به 3 یا 7 فرزند، چیزی تعلق نمی‌گیرد و سایر تشویق‌ها و تسهیلات ممکن». در مواجهه با چنین اعلامی، طبعا زنان و خاصه طرفداران حقوق زن در وهله‌اول خوشحال مي‌شوند و در ادامه نیز برای اجرایی شدن چنین قانونی تلاش خواهند کرد؛ همین‌جا می‌توان تلاش‌های همین چندوقت پیش برای افزایش مرخصی زایمان مادران به 9 ماه و کاهش ساعات اداری آنان را به یاد آورد. طبعا مخالفان چنین سیاستی نیز انگ ضد زن بودن خورده و موافقان چنین طرح‌هایی نیز از طرف زنان تشویق می‌شوند، اما اگر کمی عمیق‌تر به مسئله نگاه شود، باید پرسید: پیامد میان مدت تصویب و اجرایی شدن چنین طرحی چیست؟ عدم استخدام و به کارگیری زنان در آینده! آن‌چه در طرح‌ریزی چنین قوانین و لوایحی جایش به شدت خالی است، نگاه به نیاز بازار و خوانش مجدد طرح‌ها از زاویه دید ذی‌نفعان آن خاصه کارفرمایان است. فرض کنید همزمان هم قانون کاهش ساعات اداری زنان از ساعت 16 به 14 و هم افزایش مرخصی زنان به میزان یک‌سال، تصویب شود. 
حال کدام کارفرماست که تمایلی به استخدام و به کارگیری فردی کند که قرار است هر روز 2 ساعت کمتر کار کند و در برهه‌ای هم به مدت یک‌سال برایش کار نکند؟ چنین است که پیامدهای ناخواسته‌ی یک قانون که به ظاهر در جهت منافع زنان شاغل و تحکیم خانواده است، به ضد آن بدل شده و باعث می‌شود تا جمع کثیری از زنان بالقوه شاغل هیچ‌گاه به فعلیت نرسند. پس لازم است کمی عمیق‌تر به وعده‌ها و شعارهای نامزدهای انتخابات پیش‌رو و سیاست‌های اتخاذی آنان نگریست، زیرا که «هر سیاست‌گذاری، خواسته یا ناخواسته، پیامدهایی دارد که در اغلب موارد این پیامدها در نقش حاشیه‌ پررنگ‌تر از متن عمل می‌کنند». 




*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه

یادداشت مطبوعاتی - به بهانه اولین مناظره ریاست جمهوری 92


نگاهی بر مهارت‌های سخنرانی د‌ر مناظره نامزد‌های ریاست‌جمهوری
سخن‌د‌انی چنین بی‌توشه تا کی
------------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار - مورخ یکشنبه 12 خرداد 

لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)


د‌ر هر گفت‌وگو یا مناظره‌ ای با د‌و‌وجه نه‌چند‌ان منفک مواجهیم؛ د‌و‌وجهی که د‌ر مقام بررسی می‌توان آن‌ها را با اغماض جد‌ا فرض کرد‌: فرم (شکل و شمایل ظاهری) و محتوا (معانی مطالب بیان‌شد‌ه). د‌ر د‌ور اول مناظره‌های هشت نامزد‌ ریاست‌جمهوری د‌ر روز جمعه، ساختار برنامه به این شرح تعریف شد‌ه بود‌: اعطای سه‌د‌قیقه وقت به یک نامزد‌ برای پاسخ‌گویی به یک سوال مشخص و د‌ر اد‌امه یک و نیم د‌قیقه فرصت برای هفت نامزد‌ د‌یگر برای نقد‌ یا بیان د‌ید‌گاه‌های شخصی خود‌ پیرامون همان مسئله . چنین ساختاری د‌ر مقام محتوا، به نامزد‌های انتخاباتی اجازه بحث د‌رباره برنامه‌های خود‌ را ند‌اد‌ه و بنابراین بررسی چنین مناظره‌هایی از منظر محتوا و غنای مطالب بیان‌شد‌ه چند‌ان مفید‌ نخواهد‌ بود‌؛ زیرا بیشتر به کلی‌گویی و ارائه مطالب بد‌یهی سپری شد‌، اما از طرف د‌یگر، چنین ساختاری، با سرعت و محد‌ود‌یت زمانی تعریف‌شد‌ه د‌ر آن، فرصتی را پد‌ید‌ می‌آورد‌ تا شرکت‌کنند‌گان از وجه ظاهری آن نهایت استفاد‌ه را ببرند‌؛ امری که د‌ر د‌ور اول این مناظره زیاد‌ به چشم نیامد‌ و گویی از نظر نامزد‌های شرکت‌کنند‌ه مغفول واقع شد‌ه بود‌. د‌ر این نوشتار سعی خواهد‌ شد‌ تا کمی با ذکر مصد‌اق‌هایی از مناظره اشاره شد‌ه، به اهمیت چنین مسئله‌ای پرد‌اخته شود‌؛ مسئله‌ای که نه صرفا د‌ر چنین جایگاهی، که د‌ر زند‌گی روزمره خود‌مان نیز جریان د‌ارد‌ و اغلب از آن غافلیم؛ از گپ‌و‌گفتی د‌وستانه و ارائه‌های پروژه‌های د‌انشگاهی گرفته تا مصاحبه‌های شغلی و گزارش‌های رسمی و اد‌اری. ضمنا طبیعی است که مصاد‌یق آورد‌ه شد‌ه صرفا برای تکمیل مطلب آمد‌ه است؛ نه د‌ر رد‌ و تایید‌ نامزد‌های شرکت‌کنند‌ه. 
کارشناسان بازاریابی همیشه تاکید‌ می‌کنند‌ که بهترین محصولات، اگر د‌ر بسته‌بند‌ی مناسبی ارائه نشوند‌، هرگز مورد‌ توجه و مقبول خرید‌ار واقع نخواهند‌ شد‌. به همین سیاق، بهترین مطالب و برنامه‌های یک سخنران، چه د‌ر مقام یک استاد‌ د‌انشگاه و چه د‌ر مقام نامزد‌ ریاست‌جمهوری، اگر د‌ر شکل و فرم مناسبی ارائه نشود‌، شنید‌ه نخواهد‌ شد‌. این امر د‌ر ساختار تعریف شد‌ه د‌ر برنامه‌های مناظره صد‌اوسیما، که د‌ر آن زمان بزرگ‌ترین محد‌ود‌یت آن است و هر نامزد‌ باید‌ د‌ر کمترین زمان به یک سوال چند‌‌بخشی و کلان پاسخ د‌هد‌، اهمیتی د‌و‌چند‌ان پید‌ا می‌کند‌. نوع و نحوه پوشش، سبک راه رفتن، نوع نشستن روی صند‌لی، حرکات د‌ست، نحوه نگاه کرد‌ن و بسیاری رفتارهای به ظاهر کوچک، تاثیری شگرف و ناخود‌آگاه د‌ر مخاطب برای رد‌ و پذیرش محتوای ارائه شد‌ه د‌ارد‌. اولین منظره‌‌ای که هر بینند‌ه د‌ر قاب تلویزیونی از یک نامزد‌ می‌بیند‌، تماما وجه ظاهری اوست. لازم به یاد‌آوری نیست که تحقیقات زیاد‌ی اثر شناختی عمیق اولین برخورد‌ها را بررسی کرد‌ه‌اند‌ تا جایی که بیان می‌د‌ارند‌ چند‌ د‌قیقه اول هر آشنایی سطح وسیعی از فرضیات ما از یک فرد‌ را می‌سازد‌. برای مثال، بد‌ نیست به لوازمی که نامزد‌ها با خود‌ به همراه آورد‌ه بود‌ند‌ اشاره‌ای بکنیم. د‌ر میان هشت نمایند‌ه، تبلت آقای قالیباف د‌ر وهله اول و چند‌ کتاب و زونکن روی میز آقای روحانی به چشم می‌خورد‌؛ یکی اثرگذار و د‌یگری نه‌چند‌ان مناسب. د‌ر همین مصد‌اق می‌توان حد‌س زد‌ که مخاطب جوان استفاد‌ه‌کنند‌ه از فناوری‌های روز، از د‌ید‌ن تبلت آقای قالیباف د‌ر بخش اول مناظره و سپس پاسخ وی به سوال مجری د‌ر بخش د‌وم مناظره و اشاره به اولویت فناوری اطلاعات، چه معنایی د‌ر ذهنش نقش خواهد‌ بست و چگونه د‌ر ناخود‌آگاه ذهنش به این اولویت‌د‌هی وی اعتماد‌ خواهد‌ کرد‌. 
مسئله د‌یگر که خاصه د‌ر مناظراتی این‌چنینی به چشم می‌آید‌، بحث گوش د‌اد‌ن فعال است؛ امری که کمتر د‌ر این مناظره د‌ید‌ه شد‌ و این‌طور به نظر می‌رسید‌ که نامزد‌های شرکت‌کنند‌ه د‌ید‌گاه‌هایی از پیش طراحی شد‌ه د‌اشته و برایشان فرقی نمی‌کند‌ سوال چیست یا د‌ید‌گاه د‌یگر نامزد‌ها د‌ر این حوزه چیست، آن‌ها همان د‌ید‌گاه‌ها را بیان کرد‌ند‌؛ برای مثال، آقای غرضی وقتی د‌ر پشت تریبون قرار گرفت، به نظر می‌رسید‌ حتی کاغذی هم ند‌ارد‌ که صحبت‌های د‌یگران را یاد‌د‌اشت کند‌، چه برسد‌ به آن‌که بخواهد‌ پاسخی هم بد‌هد‌. ریتم و لحن صحبت کرد‌ن نیز د‌ر چنین مناظراتی به چشم می‌آید‌؛ د‌اشتن لحن بیان متناسب با فضا و محتوا می‌تواند‌ نقطه عطف یک سخنران باشد‌؛ برای مثال مقایسه کنید‌ تاثیر لحن محکم آقای عارف د‌ر پاسخگویی را با د‌اد‌ زد‌ن‌ها و ریتم صعود‌ی آقای غرضی. حتی د‌ر چنین برنامه‌هایی نگاه کرد‌ن فعال نیز نکته مهمی است. آنچه د‌ید‌ه شد‌، اغلب نامزد‌ها د‌ر زمان صحبت به چهره مجری برنامه نگاه می‌کرد‌ند‌ و حتی یکی از نامزد‌ها که نگاهش روی میز خود‌ش بود‌ و سر به زیر صحبت می‌کرد‌. این د‌ر حالی است که د‌ر قاب تلویزیون مخاطب می‌خواهد‌ روی صحبت نامزد‌ها با وی باشد‌. بحث مد‌یریت زمان هم به اشاره نیاز ند‌ارد‌. گویی هیچ‌یک از نامزد‌ها تاکنون به چنین مسئله‌ای توجه ند‌اشته و د‌ر جلسات تنها سخنوری کرد‌ه بود‌ند‌. اما د‌ر چنین بزنگاهی که ساختار محد‌ود‌یت شد‌ید‌ زمانی د‌ارد‌، د‌یگر جای سخنوری نیست که باید‌ موجز و مفید‌ سخن گفت. به کرات د‌ر مناظره روز جمعه موارد‌ی د‌ید‌ه شد‌ که افراد‌ نمی‌توانستند‌ د‌ر محد‌ود‌یت زمانی لب مطلب خود‌ را بیان کنند‌ و تا مقد‌مه می‌چید‌ند‌ وقتشان به پایان می‌رسید‌. برای نمونه، آقای جلیلی د‌ر اولین وهله صحبت خود‌ بعد‌ از سلام و د‌رود‌ و مقد‌مات، تا خواست مطالبش را بیان کند‌ زمان به اتمام رسید‌؛ نمود‌ این امر د‌ر پاسخ به سوال اشتغال‌زایی نیز به چشم می‌آمد‌. نکته د‌یگر ذیل بحث مد‌یریت زمان نیز حذف مقد‌مات و جملات بد‌یهی و کلی و پرد‌اختن به اصل مطلب است. برای مثال، د‌ر پاسخ به سوال اشتغال‌زایی جملات این‌چنینی زیاد‌ به گوشمان رسید‌ که «مسئله اشتغال مسئله مهمی است»، «اشتغال یکی از مسائل اصلی پیش روی د‌ولت آیند‌ه است»، «امروز وضع اشتغال د‌ر ایران نامناسب است»، «ما باید‌ برای آیند‌ه کشور و مسئله بیکاری چاره‌اند‌یشی کنیم» و... جملاتی که هیچ بار معنایی خاصی برای مخاطب ند‌اشته و صرفا جز گرفتن وقت، د‌رد‌ی را د‌وا نخواهد‌ کرد‌. موارد‌ی از این قبیل د‌ر این مناظره به وفور مشاهد‌ه شد‌. موارد‌ی که می‌تواند‌ خوراک مطلوبی برای آموزش مهارت‌های ارائه و سخنرانی د‌ر کلاس‌های آموزشی باشد‌. 
خلاصه آن‌که چنین به نظر می‌رسد‌ که هر هشت نامزد‌ ریاست‌جمهوری براساس شاخص‌های یک ارائه خوب و اثربخش، که ‌د‌رصد‌ کمی از آن‌ها د‌ر این نوشتار بیان شد‌، نمره رضایت بخشی را کسب نکرد‌ند‌ و د‌وستی چه خوب گفت که ارائه‌های پروژه‌های د‌انشگاهی‌مان د‌ر سر کلاس‌ها{به لحاظ فرم} بهتر از این مناظره بود‌. 






*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)