۱۳۹۴ مهر ۲۳, پنجشنبه

رمز زندگانی

رمز زندگانی همین است که «بی خیالی» را یاد بگیری.
 یادبگیری چگونه می شود دید و دم نزد،
چگونه می شود چشم ها را بست و رد شد،
چگونه می شود با خیال راحت فراموش کرد

رمز زندگانی در همین است وگرنه این که ما می کنیم جندگی هم نیست چه برسد به زندگی! 

۱۳۹۴ مهر ۱۰, جمعه

هنر مدرن: گلدانی منقش به گل!




اين شاهكار هنري را در همسايگي خانه يكي از بهترين دوستانم ديدم. شايد اگر من نوربرت لينتن بودم و اين گلدان در موزه آرميتاژ بود، ميشد تا ساعت ها درباره تلفيق رويش دو بعدي نقشها در وراي فضاي سه بعدي گلدان سخنراني كرد؛ مي شد صفحه ها در باب دهن كجي صناعت نقاشي بر قامت طبيعت گل الود آن زيرها نوشت؛ حالا بماند از تعبير شاعرانه آن شاخه گلي خشكي كه تكه اي از آن، خاك گرفته و رنجور بر روي بشقاب افتاده كه احتمالا در تصوير چندان مشخص نيست. اما اينجا تهران است و طبقه سوم آپارتماني در شمال غرب آن و من هم كسي نيستم جز يك عدد صابر آن هم از نوع خسرويش!

۱۳۹۴ مرداد ۲۹, پنجشنبه

باسه کی میزنی دل بیچاره!؟

نه اینجورام نبود آقا. این پیر پاتال قدیمی ها یه چی میگن، سیب رو بندازی بالا هزار تا چرخ می خوره؛ آره! همون! اینجورام نبود. ما از اولش اینجوری نبودیم. اینقدر سِر!؟ اینقدر گُه!؟ اینقدر همه چی به کِتفم!؟ نه! از اول اینجوری نبودیم. می جنگیدیم آقا! تو کَتمون نمی رفت سر خم کنیم بگیم باشه، تو کَلٌَمون نبود که بیخیال شیم، رد شیم و بریم. وای میستادیم تختی وار، عین شمع استوار، بحث می کردیم، دعوا می کردیم، سر و کله هم می زدیم؛ الکی نه ها! باسه اینکه نتیجه بده، خروجی داشته باشه، تهش عرقمون که خُش شد دلمو رضا باشه، اما حالا چی!؟ به وقتِ کار مدام زیر لب یه چی با خودمون پچ پچ می کنیم: «آخه باسه کی!؟ باسه چی!؟ حالا گیرم که خوب کار کردیم و خروجیش خوب شد، نون میشه باسه ما!؟ اصلش کسی میاد بگه دستت درست دادا!؟ هیشکی به هیچ جاشم نیست! ول کن بابا». البت باس بگم هنوزم کله خریایه خودمونو داریما، کارو درست انجام میدیم ولی بی انرژی، فقط به قدر همون تعهده نه یه کوچولو بیشتر و نه یه ریز کمتر. چی شد اینجوری شدیم!؟ ما که میرفتیم سرکار قبل آبدارچی و دربون اونجا بودیم و شبم که کلیدو ازونا می گرفتیم که درو پشت سرمون ببندیم، حالا چی!؟ فقط میریم میایم عین یه روبات، عین این اسباب بازی قدیمیا، یه جور میریم یه جور میایم و هر روزم همین بساط. تو بگو یه ذره خلاقیت، یه ذره فکر، یه ذره ایده، نه که نداشته باشیما ولی خرجش نمی کنیم، بس که خرج کردیم و به نام خودشون زدن و دزدیدن و دارن باهاش پز میدن! 
القصه خسته ایم آقا، نگا نکن به خنده هامون، هممون مردیم، دلامون مرده فقط این قلب لامصبی نمی دونم چرا داره تالاپ تولوپ می زنه. باسه کی میزنی دل بیچاره!؟ باسه این جسدِ زنده!؟ نکن دوست من، نکن اخوی، بیخیال شو بابا! 

۱۳۹۴ خرداد ۱۳, چهارشنبه

مترسک


من از حاصل حجم این انبوه تیرگی، تنها نشسته ام 
زل زده بر آستان پچ پچ باد، در میان انبوه سطح درختان
اما مگر عصر اعجازها به پایان نرسیده است ...!؟ 

۱۳۹۴ فروردین ۷, جمعه

اکسپرسیونیسم

اکسپرسیونیسم یعنی حال من بی تو!
همان هنگام که با تلنگری لبریز می شوم و با خنده ای سر ریز




*. دیگری ها برای ژوزفین (+)

۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه

پیش به سوی تو

در این نفس های آخر نود و سه نباید یادم می رفت که بگویم دوستت دارم. لابد می پرسی چند تا -مثل همیشه و با همان ناز همیشگی-؟ باید بگویم که دوستت دارم به اندازه تمام ثانیه هایی که کنارت تا قرار بیقراری ها کش می آمد، به همان سهمگینی دلتنگی اوقات نبودنت، به بلندی شولای شعله های تک تک نفس هایی که کنارت نوشیدم، به عظمت نگاهت و به شیرینی همان ذوق معصومانه خنده هایت که مرا دیوانه می کند. دوست داشتن شرح نداد که، باید بنشینی و گیسو بگشایی تا نشانت دهم. ساده است اما اهلش می دانند که دوست داشتن چه کلاف سردرگمی است که مدام با لذت و حوصله و آرامش باید دنبالش کنی، مدام حواست باشد که مبادا گرهی بیفتد و کلاف از دستت بیفتد و آنگاه است که وقتی چندی گذشت و دیدی هنوز کلاف در دستت است و داری با همان حس و شوق اول راه ادامه می دهی و کشف می کنی و بیراه از راه می شناسی، یعنی هنوز «دوستت دارم»هایت واقعی است. و من هنوز حس همان کودک نوپای اول راه را دارم که در جستجوی تو با بدینجا آمده و با تو نگاه ها و نفس ها طی کرده و حالا خوشحال است و مشتاق برای آینده 

پیش به سوی نود و چهارِ با تو ...





*. دیگری ها برای ژوزفین (+)