تا به حال تو نخ سیگارهای برگ بودی؟ یه سری مارک های معروف داره کوبایی که خیلی کمیابه و خاص! خیلی وقت پیش ها بود، یادم هست مستندی نشون می داد از زندگانی آدم های بیلیونر. یادم هست جایی داشت که اون فرد بیلیونر رفت و شروع کرد به معرفی کلکسیونش. اتفاقا در کلکسیونش یک جعبه ای بود زرق و برق دار که با احترام بازش کرد و درونش یک عدد سیگار برگ بود، بعد با شعف خیلی زیاد رو به دوربین نشونش داد و گفت هنوز باز نشده و این از کمیاب ترین سیگار برگ های جهانه که مثلا کلا دو سه تا ازش در دنیا هست و یکیش اینه. هنوز تصویر اون لحظه و زاویه دوربین و شعف عجیب اون مرد توی ذهنم هست. آخه باید جای اون سیگار برگه بوده باشی که بفهمی حالش رو، که بفهمیش! میدونی سیگار برگ برای کشیدنه، یعنی حتی همون کمیاب ترین و بهترین نوع سیگار برگ هم باید کشیده بشه، اصلا اصلش و وجودش برای همینه. اما چی شده؟ حتی بسته اش رو هم باز نکردن و گذاشتنش اون جا تو کلکسیونه. البته نه اینکه فراموشش کرده باشن ها یا چیزی دیگه. نه اتفاقا بر عکس اصلا احترام داره، هر کسی هم نمیتونه ببیندش، اصلا فکر کن طرف با افتخار جلو دوربین داره اونو به دوست داراش نشون میده که آهای آقایون و خانوما، این سیگار برگمه ها و خیلی هم خوبه، اما فقط همین! خیلی خوبه ها، اصلا خیلی خیلی خیلی خوبه ها اما فقط همین! چیزی بیشتر از خیلی خیلی خیلی خوب بودن نیست. ته ته ته تهش همینه که خیلی خوبه. اونقدر خوبه که طرف احتمالا هر کسی میاد تو خونه اش میگه فلانی بیا این سیگار برگمو دیدی؟ و با افتخار و احترام بازش می کنه و نشونش میده، اما دوباره میذارتش تو جعبه و احتمالا میرن با همون مهمونه میشینن به سیگار برگ کشیدن، آخه می دونی این سیگار برگه خیلی خیلی خیلی خوبه نمیشه کشیدش که! اصلا اونقدر خوبه به درد همین موزه و کلکسیون و اینا می خوره نه کشیدن و کام گرفتن و دودش رو هومَی درون دادن و بعدم آروم آروم بیرون دادن، باسه همین میرن و یه سیگار برگ دیگه بر میدارن و با مهمونا می کشن. آره داشتم می گفتم خلاصه، تا حالا تو نخ سیگارهای برگ بودی؟ د نبودی دیگه!
۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه
۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه
قرار چه بود؟
آنطور که یادم هست،
قرار بود تو بروی دانشگاه دکتر شوی
و من صبح ها روزنامه بفروشم و عصرها بار بکشم تا شب شود
قرار بود تو درسش را بخوانی و من کِیفش را
اما امان از این دنیای بی قرار و مدار!
قرار بود تو بروی دانشگاه دکتر شوی
و من صبح ها روزنامه بفروشم و عصرها بار بکشم تا شب شود
قرار بود تو درسش را بخوانی و من کِیفش را
اما امان از این دنیای بی قرار و مدار!
۱۳۹۲ تیر ۲۹, شنبه
جنون بالاتر از این ژوزفین؟
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم!
*. طبعا حافظ
*. طبعا حافظ
۱۳۹۲ تیر ۲۸, جمعه
دیوانه ی مخمور
عجیب نیست ژوزفین؟
من از این همه دیدار تو در خیال خود
دیوانه نشده ام هنوز!
من که صبح تا شب خیابان متر می کنم
که نکند میان این همه آدمک های کوکی تو را ببینم،
من که شب تا صبح، تک به تک ستاره های آسمان را
می شمرم که پیدایت کنم
پس چرا بعد از این همه شب و روز لعنتی
بعد از این همه جستجوهای الکی
هنوز زنده ام، هنوز نفس می کشم؟
عجیب نیست ژوزفین؟
من از این همه دیدار تو در خیال خود
دیوانه نشده ام هنوز!
*. دیگری ها برای ژوزفین (+)
من از این همه دیدار تو در خیال خود
دیوانه نشده ام هنوز!
من که صبح تا شب خیابان متر می کنم
که نکند میان این همه آدمک های کوکی تو را ببینم،
من که شب تا صبح، تک به تک ستاره های آسمان را
می شمرم که پیدایت کنم
پس چرا بعد از این همه شب و روز لعنتی
بعد از این همه جستجوهای الکی
هنوز زنده ام، هنوز نفس می کشم؟
عجیب نیست ژوزفین؟
من از این همه دیدار تو در خیال خود
دیوانه نشده ام هنوز!
*. دیگری ها برای ژوزفین (+)
۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه
یادداشت مطبوعاتی - به جای قلب، سر را نشانه بگیر ...
به جای قلب، سر را نشانه بگیر ...
به احترام ملاله، دختری که صدایی شد برای برابری
-----------------------------------------------------------
چاپ شده در روزنامه بهار - دوشنبه 24 تیرماه 1392
لینک دائم مطلب (+)
پی دی اف صفحه (+)
سکانسی را تصور کنید که در آن دختری 14ساله، در منطقهای از پاکستان، در مقابل بچههای مدرسهاش، که همه دخترکانیاند مشتاق تحصیل، ایستاده است. کودکان، خیره به استواری نگاهش تشنه شنیدن هستند. بارها و بارها ضیاءالدین، پدرش، را ارعاب کردهاند که اگر دخترت، دختر 14 سالهات، ساکت نشود، ساکتش خواهیم کرد و فکر دخترک مدام درگیر این پیغامهاست؛ اما لب به سخن میگشاید و برای همان چند شاگرد خودش از آزادی و برابری سخن به میان میآورد؛ از حقشان برای تحصیل. زنگ مدرسه به صدا درمیآید. روسریش را سرش میگذارد، ردایش را بر دوشش میاندازد و در راه بازگشت به خانه است که ناگاه عدهای به رگبارش میبندند. واقعه بیشتر به اسطورهسازیهای فیلمهای هالیوودی شبیه است؛ حتی چیزی بیش از آن. اما قامت تلخ واقعیت، تراژدیای عمیقتر و سختتر از هزاران اسطوره میسازد.
برای افراطگرایان، صلح و آزادی و برابری بزرگترین کفر است و چه کسی مهدورالدمتر از ملاله، دختر 14 ساله پاکستانی که با رگبار گلوله، صدایش را خفه کنند. جرمش؟ برای طالبان چه جرمی بالاتر از زن بودن؟ حنجره غرق در خون ملاله، خنده را به لب طالبان میاندازد. با چنین شدت عملی، طالبان پایههای حکم تازه اعلام شده خود یعنی عدم حق تحصیل برای دختران را محکمتر خواهد کرد. اما اهالی سوات، منطقهای در پاکستان، سریعتر از مرگ، جسم نیمهجان او را به بیمارستان میرسانند. ملاله زنده میماند. طالبان بیانیه میدهد که اگر او زنده بماند، باز هم ترورش خواهیم کرد. به سرعت او را به بریتانیا میرسانند و بعد از چند عمل جراحی، ملاله سلامتیاش را به دست میآورد.
«تروریستها تصور میکردند که اهدافمان را عوض خواهیم کرد و دست ما از آرمانهایمان کوتاه خواهد شد. اما در زندگیام هیچچیز تغییر نکرد جز به خاک سپردن ناامیدی، ترس و ضعف و تولد ایستادگی، قدرت و شجاعت» این را خودش در سازمان ملل فریاد زد: «من صدایم را بلند میکنم. نه از این جهت که میتوانم فریاد بزنم، بلکه میخواهم حنجرهای باشم برای صداهایی که شنیده نمیشوند، صدای آنها که برای حقوقشان میجنگند: حق زندگانی در صلح، حق برخورداری از شأن انسانی، حق برابری فرصتها و حق تحصیل». و اینگونه، ملاله، این دخترک نحیف 14 ساله، در قامت یک ابر قهرمان، همچون ماندلا و گاندی، راه آگاهی را به جای خشونت بر میگزیند و به جای لغزش دستانش روی ماشه جهل، قلم به دست میگیرد و به جای قلب مخالفانش، سر آنان را نشانه میگیرد و به جای تیر، کلمه.
*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)
۱۳۹۲ تیر ۲۰, پنجشنبه
۱۳۹۲ تیر ۱۸, سهشنبه
فهم بداهت یک امر مهم!
حس عجیبی است اینکه می فهمی آدم مهمی نیستی
صد البته که بدیهی است، میان این همه مناسبات عجیب و غریب و روابط پیچیده ی این روزگار لعنتی و در وسط همهمه ی این همه موجود عجیب الخلقه، تو کاره ای نیستی، نهایت می توانی رُل یک آدم خوب را بازی کنی، یک آدم خوب که خوب است، ولی خب همین! یه آدم که خوب است و خیلی خوب است ها، اما هیچ بیش از این نیست؛ بالاتر از این دیگر رُلی برایت انگاری تعریف نشده است. بدیهی می نماید که در این وضع آدم مهمی نباشم. این وسط اما فهم این بداهت، به این آسانی ها نیست. وقتی از دور بدان نگاه می کنی ترسناک است. فکر می کنی اگر بفهمی افسرده می شوی، یا خیلی برایت سنگین تمام می شود اما وقتی می فهمی می بینی اینقدرها هم سخت نیست. اتفاقا خودش یک جور جهان بینی، زاویه دید، رویکرد یا نمی دانم یک چیز عجیبی به تو می دهد که حالا می توانی دوباره دنیای اطرافت را این بار با فهمی جدید بازآفرینی کنی.
لذا یک جورهایی از این اتفاق خوشحالم ...
صد البته که بدیهی است، میان این همه مناسبات عجیب و غریب و روابط پیچیده ی این روزگار لعنتی و در وسط همهمه ی این همه موجود عجیب الخلقه، تو کاره ای نیستی، نهایت می توانی رُل یک آدم خوب را بازی کنی، یک آدم خوب که خوب است، ولی خب همین! یه آدم که خوب است و خیلی خوب است ها، اما هیچ بیش از این نیست؛ بالاتر از این دیگر رُلی برایت انگاری تعریف نشده است. بدیهی می نماید که در این وضع آدم مهمی نباشم. این وسط اما فهم این بداهت، به این آسانی ها نیست. وقتی از دور بدان نگاه می کنی ترسناک است. فکر می کنی اگر بفهمی افسرده می شوی، یا خیلی برایت سنگین تمام می شود اما وقتی می فهمی می بینی اینقدرها هم سخت نیست. اتفاقا خودش یک جور جهان بینی، زاویه دید، رویکرد یا نمی دانم یک چیز عجیبی به تو می دهد که حالا می توانی دوباره دنیای اطرافت را این بار با فهمی جدید بازآفرینی کنی.
لذا یک جورهایی از این اتفاق خوشحالم ...
اشتراک در:
پستها (Atom)