‏نمایش پست‌ها با برچسب خرده روایت های روزگار لعنتی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خرده روایت های روزگار لعنتی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ آذر ۲۱, پنجشنبه

۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

قرار چه بود؟

آنطور که یادم هست،
قرار بود تو بروی دانشگاه دکتر شوی
و من صبح ها روزنامه بفروشم و عصرها بار بکشم تا شب شود

قرار بود تو درسش را بخوانی و من کِیفش را
اما امان از این دنیای بی قرار و مدار!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

می فهمم حالتو ...

می دانم چه حالی داری عزیز
تو هم او را دوست داری و او حواسش نیست ...

می فهممت ژوزفین!




*. دیگری ها برای ژوزفین (+)




۱۳۹۱ بهمن ۲۲, یکشنبه

خرده روایت های روزگار لعنتی - 3

- سلام مهندس! 
{در حالی که دختره اول تندی پشت سرشو نگاه می کنه، بر می گرده و میگه} 
- ببخشید با من هستید!؟ مهندس!؟
{بعد در حالی که با تعجب زل زده تو صورت افشین و خمی به ابروهاش داره کمی مکث می کنه و انگاری داره خاطرات خاک خورده قدیمشو غبار روبی می کنه زیر لب با صدایی آروم میگه}
- افشین توئی!؟
{افشین لبخند ریزی می زنه و سرشو میندازه پایین و تکون میده سرشو و میگه}
- آره 
{بعد آروم غنچه لبخند می افته گوشه ی لب دختره و پقی می زنه زیر خنده و میگه}
- منو شناختی!؟
{که افشین یه مکثی می کنه و میگه}
- آره؛ چطور!؟
{در حالی که خنده دختره رو صورتش می ماسه میگه}
- آخه من حتی خودمم دیگه نمی شناسم!
{آروم صحنه سیاه میشه و تاریک}






*. دیگر خرده روایت ها (+)



۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

خرده روایت های روزگار لعنتی - 2

لبه ی باریکی داره دل دادن و دل گرفتن!
که تا دل میدی و دل می گیری دیگه یهو قدرت -این یگانه حقیقت هستی!- دست به کار میشه و میشه همون دو گانه سازی خود و دیگری!
دیگه جمعی که حول این دل دادگی پدید می آد میشه خود و هر چی غیر اون -خوب و بد!- میشه دیگری!
و اونوقت دیگه طاقت دیدن رقیب طاق میشه و دیگه رقیب میشه اوج اون دیگری!
میشه همون غریبه ای که سایه ی شومش رو دیوار تنهاییِ فقدانِ اون دوست می افته و چهره کریه اش، مدام از دست رفتنِ اون دوست رو به تو یادآوری می کنه و این قصه که عشق در دل ماند و یار از دست رفت!
اما همه ی اینا همون رسم لعنتی روزگاره دیگه! حقه ی کثیف این دنیای عوضی! 
اما آدمی برای بقا در این سالیان دراز راه کارها از خودش ساخته: فراموشی و بداعت!
این دو قدرت رهایی بخش دست در دست هم کاری می کنند که کنجکاوی شناخت بکشاندت به شناخت دیگری ها!
و این گونه حقه ی کثیف روزگار را دور می زنی و در دل میدان شناخت دست به گریبان رقیب می بری و ...
و قصه ای دیگر از همین جا آغاز می شود! 
دوباره دل می دهی و دل میگیری! 


و داستان آدمی عجیب وارونگی هایی دارد! 

۱۳۹۱ آذر ۲۱, سه‌شنبه

خرده روایت های روزگار لعنتی - 1

در جهان پیشا تاملی ای پرت شده ایم -بعضی ها دعوت شده اند،
بعضی ها زاده شدند و من را انگاری اشتباهی پرت کرده اند!-
که قواعدش از پیش ساخت یافته اند
و یکی از همین قاعده ها
دوری و دوستی است
که انگاری دوستی در دوری تعبیر یافته
و عشق در هجران و تکامل در فقدان!