‏نمایش پست‌ها با برچسب رفیق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رفیق. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ بهمن ۱۸, یکشنبه

داستان پسرک 1 - تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت

یکبار هم پسرک را دیدم کز کرده کنج لونه ی غمش؛ از معدود بارهایی بود که اینقدر عریان میدیدمش. آخر آنقدر تودار و درونگراست که همیشه خود را شاد و پر انرژی نشان می دهد؛ هر که هم حالش را بپرسد با همان لبخند همیشگی اش به سرعت جواب می دهد: «مثل همیشه فوق العاده عالی»! اما این بار غمی بود و از دیدنم جا خورد و خواست خودش را جمع و جور کند که با چشم حالیش کردم که تشت رسواییش بدجوری از طاق افتاده و پنهان کاریش فایده ای نداد. این بود که چیزی نگفت فقط سرش را انداخته بود پایین. طاقتم طاق شد و پرسیدم خوبی رفیق؟ سرش را آرام بالا گرفت، مکثی کرد و خیره به چشمانم گفت: «رفیق حال رفیقش رو نمی پرسه! میدونه! یعنی باید بدونه!». گنده گنده حرف می زد اما عمیق؛ لال شدم و پشت سرم در را هم بستم ...




*. عنوان برگرفته از شعر هوشنگ ابتهاج

۱۳۹۴ آبان ۲۷, چهارشنبه

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است ...

تقصیر ما که نیست، شرق را به احساس بسته اند و غرب را به عقل! همین می شود که درست بعد هر حادثه ای دست احساس می لرزد که مکتوبش کند، که بنویسدش تا یادش نرود.همین است که این همه هجمه ی احساس را می شود بعد از مرگ هر عزیزی دید، هجمه هایی که به همان اندازه سریع شروع می شوند که پایان می یابند. شاید برای همین است که تا حالا صبر کردم. صبر کردم تا کمی از هیجانات این احساس فروکش کند و بعد برای تو بنویسم. 
رفاقت لافش هم سخت است امین! تو که خود بهتر میدانی! ما که لافش را هم نتوانستیم بزنیم اما حضور چون توئی نشانمان می دهد که هنوز هم هستند رفاقت هایی که بی محاسبه دو دو تا چهارتای روزگار و بی عقل عدد بین مصلحت اندیش در پی حادثه ای هر چند کوچک، کوچک درست به اندازه ی تمام شدن یک عدد دیسک 20 سانتی متری ماشین، همه کار و بارشان را فراموش کنند و کنارت باشند و رفاقت را به تو نشانش دهند. بعد هر بار هم که با شرمندگی نگاهش کنی لبخندی بزند که نه بابا ما که بزرگ علاف عالمیم و کاری نیست که و هزار توجیه دیگر برای دلخوش کردن تو و شرمندگی کمتر. 
همین چند ماه پیش بود که استادی داشت از سرمایه های سازمانی حرف می زد و چه بد می گفت! همه اش پول، همه اش منفعت و همه اش کثافت محض! یکی هم نبود بگوید آخر علم را چه به کار سرمایه!؟ می بینی چقدر گولمان زده اند امین!؟ سرمایه آدمی رفاقت هاست که گاه و ناگاه در پس حادثه ای به تو تلنگر می زد که های فلانی حواست هست!؟ 
خیلی ها هستند امین! وقتی می گویی خیلی ها باید مدام در گوشت کسی زمزمه کند که گولمان زدند که کمیت چیز مهمی است، خیلی ها هستند امین! اما واقعا خیلی نیستند آن ها که آدمی بخواهد لحظه ای کنارشان بنشیند و بی دغدغه و بی بهانه بخندد، گریه کند، داد بزند، غر بزند، قهقهه بزند و چه فرق می کند، کمیابند آن ها که آدمی میتواند کنارشان خودش باشد. 
دیدی گفتم!؟ حالا همین نم اشک دارد بدجوری بیادم می آورد که نطفه ی شرق را به احساس بریدند و چاره چیست؟ هان؟! ایکاش واژه ها اینقدر مبتذل نبودند و می شد که احساس را در بند کلمات کرد، اما دریغ! 
ببخش که نمی شود احساس را کتابت کرد و لاجرم باید در قامت واژه ها رامش کرد و این خود درد بزرگی است ...




*. به بهانه تولد امین و تقدیم به خودش و دیگر رفیق همیشگی ام مهدی 

۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

سنجه رفاقت!

سنجه ی این که کسی رفیق صمیمیتان هست یا نه 
این است که جلویش فیلم بازی کنید که مثلا خوبید؛ در حالی که خوب نیستید 
اگر نفهمید بدانید دیگر رفیق صمیمیتان نیست 




*. رفاقت مگه سنجه می خواد؟

۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

روایتی از یک سیگار برگ کوبایی

تا به حال تو نخ سیگارهای برگ بودی؟ یه سری مارک های معروف داره کوبایی که خیلی کمیابه و خاص! خیلی وقت پیش ها بود، یادم هست مستندی نشون می داد از زندگانی آدم های بیلیونر. یادم هست جایی داشت که اون فرد بیلیونر رفت و شروع کرد به معرفی کلکسیونش. اتفاقا در کلکسیونش یک جعبه ای بود زرق و برق دار که با احترام بازش کرد و درونش یک عدد سیگار برگ بود، بعد با شعف خیلی زیاد رو به دوربین نشونش داد و گفت هنوز باز نشده و این از کمیاب ترین سیگار برگ های جهانه که مثلا کلا دو سه تا ازش در دنیا هست و یکیش اینه. هنوز تصویر اون لحظه و زاویه دوربین و شعف عجیب اون مرد توی ذهنم هست. آخه باید جای اون سیگار برگه بوده باشی که بفهمی حالش رو، که بفهمیش! میدونی سیگار برگ برای کشیدنه، یعنی حتی همون کمیاب ترین و بهترین نوع سیگار برگ هم باید کشیده بشه، اصلا اصلش و وجودش برای همینه. اما چی شده؟ حتی بسته اش رو هم باز نکردن و گذاشتنش اون جا تو کلکسیونه. البته نه اینکه فراموشش کرده باشن ها یا چیزی دیگه. نه اتفاقا بر عکس اصلا احترام داره، هر کسی هم نمیتونه ببیندش، اصلا فکر کن طرف با افتخار جلو دوربین داره اونو به دوست داراش نشون میده که آهای آقایون و خانوما، این سیگار برگمه ها و خیلی هم خوبه، اما فقط همین! خیلی خوبه ها، اصلا خیلی خیلی خیلی خوبه ها اما فقط همین! چیزی بیشتر از خیلی خیلی خیلی خوب بودن نیست. ته ته ته تهش همینه که خیلی خوبه. اونقدر خوبه که طرف احتمالا هر کسی میاد تو خونه اش میگه فلانی بیا این سیگار برگمو دیدی؟ و با افتخار و احترام بازش می کنه و نشونش میده، اما دوباره میذارتش تو جعبه و احتمالا میرن با همون مهمونه میشینن به سیگار برگ کشیدن، آخه می دونی این سیگار برگه خیلی خیلی خیلی خوبه نمیشه کشیدش که! اصلا اونقدر خوبه به درد همین موزه و کلکسیون و اینا می خوره نه کشیدن و کام گرفتن و دودش رو هومَی درون دادن و بعدم آروم آروم بیرون دادن، باسه همین میرن و یه سیگار برگ دیگه بر میدارن و با مهمونا می کشن. آره داشتم می گفتم خلاصه، تا حالا تو نخ سیگارهای برگ بودی؟ د نبودی دیگه! 

۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

ادای دین - 20: سر دو راهی می شینم ...

آشنایی عجب واژه عجیبی است ...
رفاقتها عجیب تر ...

عده ای هستند که هر چند شاید عمر رفاقت با آن ها را بتوان با انگشتان دست -شاید حتی انگشتان یک دست!- شمرد اما عمقش را حتی انگشتان دست و پای هشت پا و هزارپا هم یاری نمی کند ...

با این دست رفقا که هستی نیازی به هیچ چیز نیست، نه واژه ای نه کلمه ای و نه حتی رفتاری! نگاهشان که کنی کار تمام است ...

نگاهشان که می کنی زمان می ایستد، دستی از غیب می آید و تو را از این لجن زار عفن پلید بر می دارد و می برد تو را درست در همان بهشت موعود! سبک می شوی و با هم می خندید! شاید به هیچ! اما می خندید! این خنده ها بهانه نمی خواهد! این خنده ها از جنس رابطه علی معلولی پوزیتویستیِ علمی نیست که به دنبال دلیلی باشی برای خندیدن، همین که با چون اویی -همان اویی که دیگر منانِ منِ توست!- کافی است برای شاد بودن ...

این رفاقت ها ارزششان به ابتذال واژه نمی آید که توصیفش کنم
پس سخن کوتاه می کنم و به سلامتی همه رفقای از این دست از ته دل می خندم!


×. قطعا یکی از این رفقا امین بود که رفت نه از دل که از دیده
و همین رفتن بهانه ای شد برای ادای دین به تمام رفقای اینگونه ...