۱۳۹۱ تیر ۱۱, یکشنبه

دیالکتیکهایش ...




جامعه اسلامی را باید حفظ کرد یا اسلام جامعه را حفظ می کند؟
بر سر تلاش بر پاسخگویی به مسئله اول همیشه راحت ترین کار متوسل شدن به بخش اول سوال و اعمال توان با توسل به اصل نهی از منکر بوده، اصل پر حاشیه با سطوح مختلف که همه در یک نیرو خلاصه شد؛ با یک شدت اعمال گزینشی بر اساس ظاهر فرد مخاطب...
این تکامل اخلاقی در عرفی کردن دین به دستان پر توان نیروهای داخلی که جهاد اصغر را بر جهاد اکبر ترجیح می دهند، همیشه تضاعفی بوده و تلاشی مبهوت کننده برای تبدیل و تولید ایدئولوژی در جامعه دارند تا بتوانند سعادت را سمت مدینه فاضله ای از تفکرات تاریخی داخل ذهن خود سوق دهند. تلاشی که بر پایه تفکر ایجاد شهرها بر اساس امنیت بوده و بی دشمن چگونه به مسئله امنیت می توان اندیشید؟ پس چاره ای جز تولید دشمن داخلی می توان تصور کرد؟ دشمنی بر گرفته از مردم و تلاشی برای باز پس دادن امنیت به مردم و بازی دُور وار برای چرخاندن چرخ حیاتی جامعه...
در این چرخش نقش اسلام کجاست؟ می توان نقشی جز محرک تولید دشمن از آن متصور شد؟ یعنی جز اصل نهی از منکر که می تواند در این چرخش بازتولید ایدئولوژی دشمنی (با ظرفیت های مختلف که بر اساس تعارف و نیازها) برای بر هم زدن امنیت ایجاد کند، کدام اصل دیگر اسلام کاربردی مناسب برای این تفکر از خود بروز می دهد؟
باز به مسئله باز گردیم... ابزار این قدرت چگونه می تواند عمل کند؟ وقتی ابزار ایجاد امنیت ایدئولوژیکی، همان نیروهای ایجاد امنیت فیزیکی باشند، در این تقابل سهم مردم چیست؟ مردم شاید نیاز به بستری برای ایجاد آرامش و اعتماد دارند. نیرویی فراتر و قدرتمند تر از افراد... و این یعنی شروع دو قطبی شدن مردم. یعنی قرار دادن نیروهای اهریمنی در یک سمت و نیرو های خوبی در سمت دیگر و در این میان، نیروی انتظامی سهم خوبی از آن خود می کند یا بخش نیروهای اهریمنی؟
شاید پاسخ این سوال شروع پیدایش بدن های برهنه در جامعه است ... بدن هایی که سرگردان به نظاره شرایط می نشینند و گریزی جز بازی دراین چرخش نیروها ندارند...


پس:

بیا در آغوش اسلام

مکان مهدیه تهران ومیادین اصلی شهر مخصوصا ونک و ولیعصر


---------------



×. این متن نوشته استاد دیروز، رفیق این سالها و برادر امروزم مهدی است که افتخار داد تا متنش در بلاگ حقیر به طبع برسد.



×. و اما موخره پراکنده من بر متن:

«برای فرار از ناامنی در آغوش استبداد پریدیم»
جان کلام پیران برای تبیین جامعه ایرانی همین است گویا ...

و اینجا برهه ایست (moment) که در یک توامانی (conjuncturalation) چند حادثه متعدد در هدفی مشترک -برای کسب قدرت- به تصادم می رسند: سیاست مدار، بازار و فقیه! 
اینجاست که فقیه در کنار سیاست به قدرت ورزی می پردازند. این پاک دینی مدرن با تلاش در جهت التیام دردهای فردی جامعه و با توسل به مفاهیمی گنگ و مبهم چون حکمت و سرنوشت سعی در تثبیت مقبولیت خود کرده و با تلاش برای نقش آفرینی به مثابه یک نیروی اجتماعی عظیم و تثبیت مشروعیت خود دست به تقسیم بندی ها و ایجاد تیپولوژی های مختلف می زند: خودی و بیخودی! 
خودی و بیخودی مهمترین دسته بندی این فقه آلوده به قدرت می شود و این پاک دینی مدرن پا را فراتر نهاده در پاسخ به مخالفانش سه حکم بیشتر نمی دهد: ممنوعیت، عدم وجود و یا تحمیل سکوت (و چه خوب فوکو این سه را تبیین کرده است)
و حال این قدرت ایدئولوژیک با ساخت سوژه های خوابگرد خود و طرد مخالفان خود به این دو قطبی خودی و بیخودی دامن می زند و اینگونه مدام با بزرگ سازی آن منِ دیگری خود، خود را و هویت خود را و قدرت خود را باز تولید می کند. 
دشمن است که محور اصلی چنین تو امانی است و عمود خیمه چنین نظامی!


×. پست کمی مرتبط:






۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه

۱۳۹۱ خرداد ۳۱, چهارشنبه

پشت هیچستانم ...




مدام میان دو دیالکتیک بین سایه و حافظ ذهنم می چرخه که: 

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد
ای خواجه درد نیست وگر نه طبیب هست 


عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست 




نمی دانم علت چیست!؟

درد هست اما طبیبش خوابه -خدا خوابیده- یا اینکه دردی نیست -و به قول مشیری: دلا شب ها نمی نالی به زاری ...- !؟
عجیب قصه ایه اما هر چی هست معلولش همین معلولیه که الان داره اینجا بلند بلند فکر می کنه و تایپ می کنه ...
شاید شهریار راست میگه: باید از محشر گذشت، این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست، گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است ....
و پش بندش حافظ که زیر لب زمزمه می کنه: آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست ... عالمی دیگر بباید ساحت وز نو آدمی!



اینچنین حیرانم و چه حیرت بدی است ...







۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

آن یوسف گم گشته ی آمال بشر ...




سوگواران تو امروز خموشند همه 
که دهان های وقاحت به خروشند همه 

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست 
زان که وحشت زده حشر وحوشند همه 

...









×. تنها شعف این روزهایم دقت در انتخاب است؛ که دو دل بودم به انتخاب، که او هم از همان هاست، که او هم ...
اما چشم ها دروغ نمی گویند، اعتماد کردیم به چشم هایش، به ایستادگیش؛
که ایستاد و ایستاد و ایستاد ...

شکر ایزد که هیچوقت پشیمان انتخابمان نشدیم ...




×. عنوان بر گرفته از شعری دیگر از کدکنی بزرگ:

آن یوسف گم گشته آمال بشر را
گامی دو برون نامده تا مرز حقیقت
بردید و بدان گرگ سپردید ...

۱۳۹۱ خرداد ۱۰, چهارشنبه

آشنایی اتفاقی است !؟


به ظاهر و وقتی که دم دستی به زندگی چند روز پس و پیشت نگاه می کنی، حوادث؛ به شدت عجیبی اتفاقی به نظر می رسد! با محاسبه احتمال آشنایی با این همه آشنایان جدید می گویی احتمالش صفر است! احتمال اینکه دری به تخته بخورد و تو «محمد رضایی» را به دلیلی بی ربط ببینی، از سر علاقه سر کلاسش بروی و با جمعی خوب آشنا بشوی، ناگاه پیش رویت «بهرنگ صدیقی» را ببینی و یک تماس و کارگروه جامعه شناسی مردم مدار و جمعی خوب دیگر در آنجا! تا اینجایش هم قبول کنی حضور در کلاس «عباس کاظمی» دیگر جمیع حوادث اتفاقی است!
اما دقیق تر که نگاه کنی، دغدغه هایت را که مرور کنی و روند زندگیت را که نگاهی بیندازی می بینی هیچ هم اتفاقی که نه، که بدیهی و منطقی است که این همه -به ظاهر اتفاق ها!- رخ بدهد و تو بُر بخوری میان این دوقلوهای همسان -منظورم دو قلوهای مطالعات فرهنگی و جامعه شناسی مردم مدار است که بعدها درباره دلیل دو قلو بودنشان خواهم نوشت!- ...

و اما بعد ...
در این روزگار لعنتی که به قول عباس معروفی «تنهایی را فقط در شلوغی می شود حس کرد» -و چقدر شلوغ است این روزها و چقدر «تنها» ها زیاد شدند-، «تن» هایی از «تنها» ها و جمع هایی این چنینی از آدم هایی که مثل خود آدمی «تنها» هستند؛ غنیمتند و انسان هایی اینچنین که آدمی بتواند -بی حرف حتی- کنارشان بشیند و حال خوبی داشته باشد محدود و «معدود»ند!

جفت و جور شدن و قرار گرقتن میان دو جمع دیگر از این «معدود»ها و انسان ها -نه اشتباه نکنید منظورم لاشگان گوشتی کاسبکار و این چهارپایانی که روی دو پا راه می روند نیست که انسانهایی است به قامت انسانیت- و حضور مستمر و هر چند نا محسوسم در سال پشت سر بر سر کلاس های مطالعات فرهنگی و از سویی دیگر نیز حضور در کارگروه جامعه شناسی مردم مدار انجمن جامعه شناسی ایران، اتفاقات -اتفاق!؟- خوبی بود، اتفاقاتی که توصیف هر دویش به ابتذال واژه نمی آید ...
تنها به یادگار و برای ثبت بر جریده ی عالم بودنم چند خطی نوشتم برای ادای دین به همه ی این «آشنا»یانم -آشنا برای این هایی که گفتم واژه مناسبی نیست یعنی کافی نیست که این ها همان دیگر منانِ منند- که دوستشان دارم دربست!




*. سر منشا همه این آشنایی ها دکتر رضایی بزرگوار بود که شنلش را باز کرد و همه این آشنایی ها را ذیل قامتش رقم زد، آشنایی با دکتر کاظمی که عظمت نگاه ظریفش آموزنده بود -و جمع نقیضین است که نگاهش عظیم است و ظریف!- و آشنایی با دکتر صدیقی که پرنده تخیل جامعه شناسانه ام را پر پرواز داد و هر بار متواضعانه گفت که «زیاد شلوغش نکن، کاری نکردم»
می نویسم که یادم نرود زیاد مدیون هر سه شان هستم ...
و سپاس از همه دوستانی که صمیمانه و بی منت این آشنایی را رقم زده و این جسم نحیف را در قاب لحظات بودنشان تحمل کردند ... 

*. شاید باید از «آشنایی» هم «آشنایی زدایی» کرد ...


۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

هنگامه حیرانی است ...



ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید؛ گفتیم که بیداریم
...




*. شانزده اردی بهشت و عروج منزوی بزرگ 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

آزمایشگاه جامعه شناسی ...







« ... معلم همچون طبیعت، همچون اعیاد مقدس، همچون رخدادهای عظیم تاریخی صاحب روز است. مقام معلم شانه به شانه عظمت روزهای تاریخی و اعیاد بشری به حدی بزرگ و وسیع است که در صفحات تقویم در کنار روزهایی چون نوروز، میلاد پیامبر، خلیج فارس و روز طبیعت که قدمتی به قامت تاریخ دارند روز معلم نیز نمود پیدا می کند. معلم: شاغل به شغل انبیا و در مقام خدایگان خرد و به تعبیر ابن سینای حکیم مقدم بر نفس پدر و مادر آدمی* و عجیب در هاله ای از تقدس و بلند مرتبگی دست نایافتنی ... به همین گونه رمزآلودی ایدئولوژی رخ می دهد! این گونه ایدئولوژی گره خورد است با mistification یعنی رمز آلودی، و فریب، تخیل و توهم!  ...»


بی هیچ اجازه ای در باز می شود، زنی به قامت یک لبخند -هر چند تصنعی به نظر می رسد- شروع به صحبت می کند: «عذر از بابت اینکه مصدع شدیم. استاد گرامی روز معلم رو از طرف دانشگاه و بسیج خدمتتون تبریک عرض می کنیم.» شاخه گلی به بیان احترام و کتابی به نام شهید علم همزمان با عرض تبریک بر ابهام آلودی فضا می افزاید؛ بی خداحافظی در بسته می شود. که نه در بسته نمی شود! که فرو می ریزد! سکوتی هر چند به ظاهر کوتاه اما عمیق و کلاسی که از چارچوب فیزیکی چند متری و فضای محدود خود بیرون می زند، دیوارها فرو می ریزد و این گونه کلاس بدل به آزمایشگاهی عملی می شود ...





*. قال سینا: «تقدم استاذی علی نفس والدی و انا لمن العز و الشرف! هذا مربی الروح و الروح جوهر و ذلک مربی الجسم و الجسم من الجسد»
*. آن قدر همه چیز گویی از پیش تعیین شده و دکوپاژ شده و بی هیچ نقص و جابجایی رخ داد که هنوز هم شک می کنم به واقعی بودن این حادثه و شک می کنم به اتفاقی بودن این واقعیت در همین امروز و در همان لحظه ی بودنم!
*. وارونگی دیگر جایی است که بدانی همان کسی که وارد شد عضوی ارشد از معاونت فرهنگی دانشگاه است که خود را و کار خود را از طرف بسیج معرفی کرد و عجیب وارونگی ای ایست که روزگاری نه چندان دور بالا نشینی از آن معاونت فرهنگی بود در دانشگاه و امروز بالانشین اش بسیج است ... و این دیگر خودش اوج رمزآلودگی است!
*. و نکته امید بخش -به قول آن انسان بزرگوار در قامت استادم- این که همین بالانشینی ها نشان از این دارد که گویی این وضع اکنون نیز روزی عوض خواهد شد ...