‏نمایش پست‌ها با برچسب مهدی علاالدینی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مهدی علاالدینی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آبان ۲۷, چهارشنبه

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است ...

تقصیر ما که نیست، شرق را به احساس بسته اند و غرب را به عقل! همین می شود که درست بعد هر حادثه ای دست احساس می لرزد که مکتوبش کند، که بنویسدش تا یادش نرود.همین است که این همه هجمه ی احساس را می شود بعد از مرگ هر عزیزی دید، هجمه هایی که به همان اندازه سریع شروع می شوند که پایان می یابند. شاید برای همین است که تا حالا صبر کردم. صبر کردم تا کمی از هیجانات این احساس فروکش کند و بعد برای تو بنویسم. 
رفاقت لافش هم سخت است امین! تو که خود بهتر میدانی! ما که لافش را هم نتوانستیم بزنیم اما حضور چون توئی نشانمان می دهد که هنوز هم هستند رفاقت هایی که بی محاسبه دو دو تا چهارتای روزگار و بی عقل عدد بین مصلحت اندیش در پی حادثه ای هر چند کوچک، کوچک درست به اندازه ی تمام شدن یک عدد دیسک 20 سانتی متری ماشین، همه کار و بارشان را فراموش کنند و کنارت باشند و رفاقت را به تو نشانش دهند. بعد هر بار هم که با شرمندگی نگاهش کنی لبخندی بزند که نه بابا ما که بزرگ علاف عالمیم و کاری نیست که و هزار توجیه دیگر برای دلخوش کردن تو و شرمندگی کمتر. 
همین چند ماه پیش بود که استادی داشت از سرمایه های سازمانی حرف می زد و چه بد می گفت! همه اش پول، همه اش منفعت و همه اش کثافت محض! یکی هم نبود بگوید آخر علم را چه به کار سرمایه!؟ می بینی چقدر گولمان زده اند امین!؟ سرمایه آدمی رفاقت هاست که گاه و ناگاه در پس حادثه ای به تو تلنگر می زد که های فلانی حواست هست!؟ 
خیلی ها هستند امین! وقتی می گویی خیلی ها باید مدام در گوشت کسی زمزمه کند که گولمان زدند که کمیت چیز مهمی است، خیلی ها هستند امین! اما واقعا خیلی نیستند آن ها که آدمی بخواهد لحظه ای کنارشان بنشیند و بی دغدغه و بی بهانه بخندد، گریه کند، داد بزند، غر بزند، قهقهه بزند و چه فرق می کند، کمیابند آن ها که آدمی میتواند کنارشان خودش باشد. 
دیدی گفتم!؟ حالا همین نم اشک دارد بدجوری بیادم می آورد که نطفه ی شرق را به احساس بریدند و چاره چیست؟ هان؟! ایکاش واژه ها اینقدر مبتذل نبودند و می شد که احساس را در بند کلمات کرد، اما دریغ! 
ببخش که نمی شود احساس را کتابت کرد و لاجرم باید در قامت واژه ها رامش کرد و این خود درد بزرگی است ...




*. به بهانه تولد امین و تقدیم به خودش و دیگر رفیق همیشگی ام مهدی 

۱۳۹۱ تیر ۱۱, یکشنبه

دیالکتیکهایش ...




جامعه اسلامی را باید حفظ کرد یا اسلام جامعه را حفظ می کند؟
بر سر تلاش بر پاسخگویی به مسئله اول همیشه راحت ترین کار متوسل شدن به بخش اول سوال و اعمال توان با توسل به اصل نهی از منکر بوده، اصل پر حاشیه با سطوح مختلف که همه در یک نیرو خلاصه شد؛ با یک شدت اعمال گزینشی بر اساس ظاهر فرد مخاطب...
این تکامل اخلاقی در عرفی کردن دین به دستان پر توان نیروهای داخلی که جهاد اصغر را بر جهاد اکبر ترجیح می دهند، همیشه تضاعفی بوده و تلاشی مبهوت کننده برای تبدیل و تولید ایدئولوژی در جامعه دارند تا بتوانند سعادت را سمت مدینه فاضله ای از تفکرات تاریخی داخل ذهن خود سوق دهند. تلاشی که بر پایه تفکر ایجاد شهرها بر اساس امنیت بوده و بی دشمن چگونه به مسئله امنیت می توان اندیشید؟ پس چاره ای جز تولید دشمن داخلی می توان تصور کرد؟ دشمنی بر گرفته از مردم و تلاشی برای باز پس دادن امنیت به مردم و بازی دُور وار برای چرخاندن چرخ حیاتی جامعه...
در این چرخش نقش اسلام کجاست؟ می توان نقشی جز محرک تولید دشمن از آن متصور شد؟ یعنی جز اصل نهی از منکر که می تواند در این چرخش بازتولید ایدئولوژی دشمنی (با ظرفیت های مختلف که بر اساس تعارف و نیازها) برای بر هم زدن امنیت ایجاد کند، کدام اصل دیگر اسلام کاربردی مناسب برای این تفکر از خود بروز می دهد؟
باز به مسئله باز گردیم... ابزار این قدرت چگونه می تواند عمل کند؟ وقتی ابزار ایجاد امنیت ایدئولوژیکی، همان نیروهای ایجاد امنیت فیزیکی باشند، در این تقابل سهم مردم چیست؟ مردم شاید نیاز به بستری برای ایجاد آرامش و اعتماد دارند. نیرویی فراتر و قدرتمند تر از افراد... و این یعنی شروع دو قطبی شدن مردم. یعنی قرار دادن نیروهای اهریمنی در یک سمت و نیرو های خوبی در سمت دیگر و در این میان، نیروی انتظامی سهم خوبی از آن خود می کند یا بخش نیروهای اهریمنی؟
شاید پاسخ این سوال شروع پیدایش بدن های برهنه در جامعه است ... بدن هایی که سرگردان به نظاره شرایط می نشینند و گریزی جز بازی دراین چرخش نیروها ندارند...


پس:

بیا در آغوش اسلام

مکان مهدیه تهران ومیادین اصلی شهر مخصوصا ونک و ولیعصر


---------------



×. این متن نوشته استاد دیروز، رفیق این سالها و برادر امروزم مهدی است که افتخار داد تا متنش در بلاگ حقیر به طبع برسد.



×. و اما موخره پراکنده من بر متن:

«برای فرار از ناامنی در آغوش استبداد پریدیم»
جان کلام پیران برای تبیین جامعه ایرانی همین است گویا ...

و اینجا برهه ایست (moment) که در یک توامانی (conjuncturalation) چند حادثه متعدد در هدفی مشترک -برای کسب قدرت- به تصادم می رسند: سیاست مدار، بازار و فقیه! 
اینجاست که فقیه در کنار سیاست به قدرت ورزی می پردازند. این پاک دینی مدرن با تلاش در جهت التیام دردهای فردی جامعه و با توسل به مفاهیمی گنگ و مبهم چون حکمت و سرنوشت سعی در تثبیت مقبولیت خود کرده و با تلاش برای نقش آفرینی به مثابه یک نیروی اجتماعی عظیم و تثبیت مشروعیت خود دست به تقسیم بندی ها و ایجاد تیپولوژی های مختلف می زند: خودی و بیخودی! 
خودی و بیخودی مهمترین دسته بندی این فقه آلوده به قدرت می شود و این پاک دینی مدرن پا را فراتر نهاده در پاسخ به مخالفانش سه حکم بیشتر نمی دهد: ممنوعیت، عدم وجود و یا تحمیل سکوت (و چه خوب فوکو این سه را تبیین کرده است)
و حال این قدرت ایدئولوژیک با ساخت سوژه های خوابگرد خود و طرد مخالفان خود به این دو قطبی خودی و بیخودی دامن می زند و اینگونه مدام با بزرگ سازی آن منِ دیگری خود، خود را و هویت خود را و قدرت خود را باز تولید می کند. 
دشمن است که محور اصلی چنین تو امانی است و عمود خیمه چنین نظامی!


×. پست کمی مرتبط:






۱۳۹۰ فروردین ۴, پنجشنبه

بازی وبلاگی ساما!




×. طبق بازی وبلاگی ساما، یک روز بلاگ رو دادم دست یکی از رفقای عزیز مهدی علاالدینی که هر چه دلش می خواهد، تمام حرف هایش همین یک تصویر بود و بس ...