۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه
افکار پریشان - 85
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه
آزمایشگاه جامعه شناسی ...
« ... معلم همچون طبیعت، همچون اعیاد مقدس، همچون رخدادهای عظیم تاریخی صاحب روز است. مقام معلم شانه به شانه عظمت روزهای تاریخی و اعیاد بشری به حدی بزرگ و وسیع است که در صفحات تقویم در کنار روزهایی چون نوروز، میلاد پیامبر، خلیج فارس و روز طبیعت که قدمتی به قامت تاریخ دارند روز معلم نیز نمود پیدا می کند. معلم: شاغل به شغل انبیا و در مقام خدایگان خرد و به تعبیر ابن سینای حکیم مقدم بر نفس پدر و مادر آدمی* و عجیب در هاله ای از تقدس و بلند مرتبگی دست نایافتنی ... به همین گونه رمزآلودی ایدئولوژی رخ می دهد! این گونه ایدئولوژی گره خورد است با mistification یعنی رمز آلودی، و فریب، تخیل و توهم! ...»
بی هیچ اجازه ای در باز می شود، زنی به قامت یک لبخند -هر چند تصنعی به نظر می رسد- شروع به صحبت می کند: «عذر از بابت اینکه مصدع شدیم. استاد گرامی روز معلم رو از طرف دانشگاه و بسیج خدمتتون تبریک عرض می کنیم.» شاخه گلی به بیان احترام و کتابی به نام شهید علم همزمان با عرض تبریک بر ابهام آلودی فضا می افزاید؛ بی خداحافظی در بسته می شود. که نه در بسته نمی شود! که فرو می ریزد! سکوتی هر چند به ظاهر کوتاه اما عمیق و کلاسی که از چارچوب فیزیکی چند متری و فضای محدود خود بیرون می زند، دیوارها فرو می ریزد و این گونه کلاس بدل به آزمایشگاهی عملی می شود ...
*. قال سینا: «تقدم استاذی علی نفس والدی و انا لمن العز و الشرف! هذا مربی الروح و الروح جوهر و ذلک مربی الجسم و الجسم من الجسد»
*. آن قدر همه چیز گویی از پیش تعیین شده و دکوپاژ شده و بی هیچ نقص و جابجایی رخ داد که هنوز هم شک می کنم به واقعی بودن این حادثه و شک می کنم به اتفاقی بودن این واقعیت در همین امروز و در همان لحظه ی بودنم!
*. وارونگی دیگر جایی است که بدانی همان کسی که وارد شد عضوی ارشد از معاونت فرهنگی دانشگاه است که خود را و کار خود را از طرف بسیج معرفی کرد و عجیب وارونگی ای ایست که روزگاری نه چندان دور بالا نشینی از آن معاونت فرهنگی بود در دانشگاه و امروز بالانشین اش بسیج است ... و این دیگر خودش اوج رمزآلودگی است!
*. و نکته امید بخش -به قول آن انسان بزرگوار در قامت استادم- این که همین بالانشینی ها نشان از این دارد که گویی این وضع اکنون نیز روزی عوض خواهد شد ...
۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه
افکار پریشان - 24: واگویه هایی برای درد ...
بعضی دل ها خسته اند، زیر بار فشار این هجمه های دردی که
به نبرد آمده اند؛ خم شدند ...
بوعلی ای باید تا قلنج کمر این دلهای خسته را بپیچاند امید که
خوب شوند -و راست است که بوعلی هم از قلنج مرد!-
اما درد را باید درمان کرد یا نه؛ خود مساله دیگری است ...
بعضی دردها مثل موخوره اند مثل سوهان، روح آدمی را می خورند
اما بعضی دردها رشدند، ریشه دارند جوانه می زنند -همان دردهایی
که باید فریادشان زد که درد بر من ریز و درمانش مکن!-
با درد باید ساخت تا ساخته شد -که مرد را دردی اگر باشد خوش است!-
درد اگر درد باشد تو را می سازد ...
منشا هر دردی چیزی است ...
گاهی دردها باعث حرکتند و گاهی حرکت ها باعث درد ...
اما آنچه معلوم است این است که سیر گذار از درد به حرکت و از حرکت
به درد ممتد و بی انتهاست ...
که وقتی از درد حرکت می کنی قدم که در راه می گذاری هزاران درد
جدید از این انقلاب درونیت بر تو هجمه می آورد و چه زخم ها و چه
زخمه ها که بر تار و پود بودنت نقش می بندد -ما چو چنگیم و تو
زخمه می زنی!-
و آنگاه که از این همه درد خسته و درمانده می ایستی و می نشینی
باز هم می بینی که از انبوه این همه درد که در گلویت حناق گرفته اند
و گویی در اعتراض به این سکونت در گلویت تحصن کرده اند، بلند
می شوی فریاد می کشی و راه می افتی و بازهم خسته می شوی و
بازهم می نشینی و بازهم ... و میبینی که این درد چقدر پویاست!
و سخن آخر اینکه:
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردی است !
*. واگویه اند اینها ...
*. سپاس از دوستی که هم کلامی اش باعث این تراوشات شد ...
*. ...
