‏نمایش پست‌ها با برچسب سیمین بهبهانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیمین بهبهانی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

افکار پریشان - 89: ... و 93 سال خوبی خواهد بود!

22 اسفندماه بود اگر اشتباه نکنم، در یکی از بدترین شرایط روحی زندگیم بودم، دفتر دکتر گودرزی عزیز نشسته بودیم و به گاهِ خداحافظی به بچه های کارگروه جامعه شناسی مردم مدار (حالا دیگر گروه شده است)  گفتم: «روزگار یکسال خوب بهمون بدهکاره». یادم هست احمد پوزخندی زد و گفت: «برو بابا» و پشت بندش مهران با همان خنده های ناب خودش ادامه داد که «باز زدی تو کار روشنفکری و اینا». اما احمقانه می پنداشتم که 92 سال خوبی خواهد شد؛ و شد!
بعد از سال ها بالاخره 92 سالی بود که برآیندش منفی نبود، شاید از 87 بود که سال های متمادی بدتر و بدتر می شد، اما به 92 که رسید دنیا کمی روزهای خوبش را هم به من نشان داد. حالا که یکسال گذشته را رج می زنم می بینم امسال بدتر از قبل نیست، برآیندش منفی نیست و این اتفاق خوشایندی است. 
رسم روزگار عجیب است و من هم حالا در همین لحظات سال تحویل، تنها در خانه نشسته ام و خیره به دیوار روبرو با همایون زمزمه می کنم که: «کولی! کنار آتش، رقص شبانه ات کو؟ شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ ...» و بی هیچ انرژی ای باز هم احمقانه می پندارم که 93 سال خوبی خواهد بود ...



*. گویا در میانه ی نوشتن این متن کوتاه سال نو تحویل شد، عید مبارکی
*. چه احمقانه زیست می کنم ...


۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

افکار پریشان - 23: و شهری که خسته است ...


و شهری که خسته است ...
و شهری که دائم دارد عرق می ریزد از این همه بلا، این همه مصیبت!
و شهری که داغ است، سوزان است!
و شهری که بی درد شده است و درد بی دردی علاجش آتش است!
و شهری که آب پاک ندارد ...
و شهری که از شرم زیر دود و غبار خود را پنهان کرده است!
و شهری که گشت دارد اما امنیت ندارد!
و شهری که گدا آری، فساد آری اما کار ندارد!
و شهری که آسمانش دیگر آبی نیست!
و شهری که ...
و شهری که دارد می خوابد ...
و رویا می بیند ...
رویایی به لطافت همان روزهایی که هنوز این شهر نفس می کشید!
رویایی به استواری همان روزهایی که چشم میلیونها نفر به خیابانهایش دوخته بود -و چه امیدها که نشکفته پژمرد!-
رویایی به پایداری همان شعارها و شعورها!
رویایی به شیرینی همان روزهایی که آبش را می شد در شیشه کرد و به عنوان آب معدنی فروخت!
رویایی به برکت همان لوطی ها و داش آکل ها!
رویایی به عظمت سخنان تراویده از حسینه ارشاد!
رویایی به ...

و شهری که دارد می خوابد ...
و شهری که به خدا خدا ندارد!


*. نوشته هایی است از سر درد! زیاد جدی نگیرید ...

*. دوستی پیام داد که روزت مبارک! گویا روز جوان است ...
روز جوان بر آنهایی که فکر می کنند روز دارند مبارک!

*. یاد این شعر آن شاعره بزرگوار افتادم که این روزها گویا تولدش است:
هر چند دخمه را بسیار خاموش و کور می بینم
در انتهای دالانش، یک نقطه نور می بینم!

...


*. عکس از آرش حمیدی