۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه
افکار پریشان - 89: ... و 93 سال خوبی خواهد بود!
۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه
افکار پریشان - 23: و شهری که خسته است ...
و شهری که خسته است ...
و شهری که دائم دارد عرق می ریزد از این همه بلا، این همه مصیبت!
و شهری که داغ است، سوزان است!
و شهری که بی درد شده است و درد بی دردی علاجش آتش است!
و شهری که آب پاک ندارد ...
و شهری که از شرم زیر دود و غبار خود را پنهان کرده است!
و شهری که گشت دارد اما امنیت ندارد!
و شهری که گدا آری، فساد آری اما کار ندارد!
و شهری که آسمانش دیگر آبی نیست!
و شهری که ...
و شهری که دارد می خوابد ...
و رویا می بیند ...
رویایی به لطافت همان روزهایی که هنوز این شهر نفس می کشید!
رویایی به استواری همان روزهایی که چشم میلیونها نفر به خیابانهایش دوخته بود -و چه امیدها که نشکفته پژمرد!-
رویایی به پایداری همان شعارها و شعورها!
رویایی به شیرینی همان روزهایی که آبش را می شد در شیشه کرد و به عنوان آب معدنی فروخت!
رویایی به برکت همان لوطی ها و داش آکل ها!
رویایی به عظمت سخنان تراویده از حسینه ارشاد!
رویایی به ...
و شهری که دارد می خوابد ...
و شهری که به خدا خدا ندارد!
*. نوشته هایی است از سر درد! زیاد جدی نگیرید ...
*. دوستی پیام داد که روزت مبارک! گویا روز جوان است ...
روز جوان بر آنهایی که فکر می کنند روز دارند مبارک!
*. یاد این شعر آن شاعره بزرگوار افتادم که این روزها گویا تولدش است:
هر چند دخمه را بسیار خاموش و کور می بینم
در انتهای دالانش، یک نقطه نور می بینم!
*. عکس از آرش حمیدی