‏نمایش پست‌ها با برچسب چشم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب چشم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ تیر ۲۴, شنبه

حالا كه چشماش روي همه ...


حالا كه چشماش روي هم داره عالمي رو تاريك ميبينه، حالا كه خوابه و بيداري جهان بطالتي بيش نيست، حالا كه رويا رو بغل كرده تا همه حقيقت جهان مسخره جلوه كنه، حالا وقتشه كه قلم رو تاب بدي روي سفيدي هاي اين كاغذ بي خط تا به هر بهونه اي شده خالي كني اين همه حرف چپيده تو حلقومت رو. اما كلمه ها خيلي وقته تو مغزت غُل خوردن و لعاب پس دادن و حالا خودشون لاشه مرده اي شدن كه فقط ظاهرشون به حرف مي خوره و از معني خالين!
‌‌
استخون کلمه‌ها مونده و گوشتش شده لعاب اون دیگ جوشان. استخونارو میشه رو کاغذ ریخت اما فایده‌اش چیه!؟ ‌
‌‌بیا و خودت بخون جان کلمه‌ها رو از لعابی که داره از چشام سراریز می‌شه و میریزه رو کاغذ سفید جلوم کنار استخونای بی‌جون. بیا و خودت لمس کن این همه تشنگی سوزان رو!

چیزی در این میانه خالی است!

۱۳۹۳ تیر ۲۱, شنبه

صدای خرد شدن استخوان می آید ....

آنقدر خسته ام که خوابم می آید 
آنقدر خوابم می آید که خوابم نمی برد
آنقدر خوابم نمی برد که ...
من مرز میان خواب و واقعیت را گم کرده ام!

آدم ها تنبل شده اند، حتی دیگر کسی عمق نگاهت را هم نمی بیند، حتی کسی سرش را هم بلند نمی کند که در چشمانت ببیند که خوبی یا نه، همین از دور وقتی دارند مثلا کتاب میخوانند، در آن میانه انگار دارند با خودشان حرف می زنند ناگاه می پرسند: خوبی؟ و انگار فقط منتظرند تا تو هم بگویی خیلی خوبم و تمام. 
آدم ها تنبل شده اند، من خسته ام، من خوابم نمی برد، من مرز میان واقعیت و رویا را گم کرده ام! 


۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه