‏نمایش پست‌ها با برچسب نگاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نگاه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۷, جمعه

در سوگ سیاهی شمع

نگاه کن 
که خاطرات باغچه ترک خورده است 
و در میان فاصله تهی، 
صدای پچ پچ هزار چکاوک غریب آرمیده است 
نگاه کن به آسمان 
که تیره رو، خجل به آغوش گرفته است 
نگاه کن 
که هیچ، 
نه چشمک ستاره ای، 
نه لذت ترانه ای 
نگاه کن، 
سیاهی مدام، چگونه با دوام، 
تمام هستیم را باز آفریده است 


۱۳۹۳ تیر ۲۱, شنبه

صدای خرد شدن استخوان می آید ....

آنقدر خسته ام که خوابم می آید 
آنقدر خوابم می آید که خوابم نمی برد
آنقدر خوابم نمی برد که ...
من مرز میان خواب و واقعیت را گم کرده ام!

آدم ها تنبل شده اند، حتی دیگر کسی عمق نگاهت را هم نمی بیند، حتی کسی سرش را هم بلند نمی کند که در چشمانت ببیند که خوبی یا نه، همین از دور وقتی دارند مثلا کتاب میخوانند، در آن میانه انگار دارند با خودشان حرف می زنند ناگاه می پرسند: خوبی؟ و انگار فقط منتظرند تا تو هم بگویی خیلی خوبم و تمام. 
آدم ها تنبل شده اند، من خسته ام، من خوابم نمی برد، من مرز میان واقعیت و رویا را گم کرده ام! 


۱۳۹۱ اسفند ۲۶, شنبه

گاهی، نگاهی ...

گاهی وقت ها که حواست نیست
نمی دانم مثلا داری چیزی می نویسی
کتابی می خوانی یا تلویزیون نگاه می کنی
زل می زنم به تو، زیر چشمی خیره می شوم
به تناسب دقیق صورتت! 
به ابروها، چشم ها، آرایش ظریف روی گونه ها ...