‏نمایش پست‌ها با برچسب رویا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رویا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ تیر ۲۱, شنبه

صدای خرد شدن استخوان می آید ....

آنقدر خسته ام که خوابم می آید 
آنقدر خوابم می آید که خوابم نمی برد
آنقدر خوابم نمی برد که ...
من مرز میان خواب و واقعیت را گم کرده ام!

آدم ها تنبل شده اند، حتی دیگر کسی عمق نگاهت را هم نمی بیند، حتی کسی سرش را هم بلند نمی کند که در چشمانت ببیند که خوبی یا نه، همین از دور وقتی دارند مثلا کتاب میخوانند، در آن میانه انگار دارند با خودشان حرف می زنند ناگاه می پرسند: خوبی؟ و انگار فقط منتظرند تا تو هم بگویی خیلی خوبم و تمام. 
آدم ها تنبل شده اند، من خسته ام، من خوابم نمی برد، من مرز میان واقعیت و رویا را گم کرده ام! 


۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

چند متر آن طرف تر ...

چند متر آن طرف تر، به سبکی خوابیده ای
خواب کدام آسودگی تو را اینچنین در خود پیچیده است که حریر آرامشت را حتی همین زخمه های تند و کند النی هم تاب نمی آورد؟
در انعکاس اکنون زمان، میان چشم های سیاه و سپید عکس های قاب شده بر جریده این دیوار، به جستجوی کدام رویا اینچنین غرق خوابی؟
غرق در نگاه آرامگاه خیالت، به خویش می اندیشم ...
که چگونه حرم نهیب زندگی اینچنین بی خوابم کرده ست ....
«جهان جوابم کرده است»، نشانش همین پایی که مدت هاست لنگ میزند!
«در آسمان آخر شهریور» -چه برسد به آسمان ابری آذرماه- «حتی هیچ ستاره ای هم برای من نیست»
«به اتاق بر میگردم و جهان را دور سرم می چرخانم و به دیوار می کوبم»
«همه چیز به حساب می آید»، لعنتی!
«هر کاری که انجام دهید، یا به شما کمک می کند و یا آسیب می رساند. هیچ چیز خنثی نیست»
راست است لعنتی!
همه چیز -درست همان لحظه که نباید- به حساب می آید! درست همان لحظه که نباید!
مثالش همین لحظه، همین لحظه که تو غرق در آرامشی عجیب، چند متر آن طرف تر و من بی تاب درد پایی که لنگ می زند و بی خواب لحظه هایی که هیچش «خنثی» نیست!






*. برای یک دوست ... 

۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

یادداشت مطبوعاتی - کمی رویای فرویدی!

اندوه ماندگاری فراموشی 
کمی رویای فرویدی
---------------------------

چاپ شده در روزنامه بهار مورخ (+)
پی دی اف صفحه (+)



در این روزهای آغازین سال، که جیب‌های خالی و فشار اقتصادی روز به روز سایه شوم خود را بر زندگی همه ما بیشتر و بیشتر می‌کند، ما و آدم‌های دور و برمان برای آن‌که زیر بار این فشار کمر خم نکنیم، اغلب می‌نشینیم و به روزهای خوب گذشته فکر می‌کنیم؛ غرق خاطرات خوب گذشته، چند دقیقه‌ای و گاه حتی ساعت‌ها سفر می‌کنیم به تاریخ گذشته بودن خویش. به عبارت دیگر اغلب آدم‌ها در رنج اکنونشان تصمیم می‌گیرند به فرار. فرار؛ از واقعیت تلخ امروز و گذر به اعماق دیروزهای رفته و تورق خاطرات خاک‌خورده نوشته‌شده بر جریده عالم بودنشان. فرار به گذشته برای بقا و این‌گونه است که می‌بینیم بیشتر ما، مدام در گذشته‌مان سیر می‌کنیم و روزهای خوش و ناخوش گذشته را به یاد می‌آوریم و با آن‌ها می‌گرییم و می‌خندیم. «یادش به خیر با فلانی رفته بودیم سفر...»، «قدیما خیلی همدیگر رو می‌دیدیم»، «یادته دوران مدرسه رو؟ چه دوران خوبی بود»، «فلانی یادته بچگی‌ها چه شیطونی‌هایی می‌کردیم...»، «جوانی کجایی که یادت به خیر»، «دیگه از ما که گذشته...»؛ این‌ها مکالمات آشنای این روزهای ما خاصه در دید و بازدیدهای عید بوده و هست. مایی که به یاد روزهای خوب و خوش گذشته مدام در خود فرو می‌رویم و فرو می‌رویم، در گذشته سیر می‌کنیم و در گذشته می‌مانیم و در گذشته زندگی می‌کنیم اما باید یادمان باشد که خاطره‌ها قرار است صرفا روزهای خوبی را به یادمان بیاورند که... که!؟ درست نکته همین جاست. 
اما پیش از آن‌که به چرایی این پرسش بپردازیم باید متذکر شد که این پدیده تنها مختص به این مرز و بوم هم نمی‌شود. در دیگر جوامع نیز به دلیل سرعت بی‌حد و حصر زندگی، مدام ذهن افراد در‌گیر و‌ دار کارهای گذشته و مانده و نکرده یا برنامه‌های آتی و جبرانی و مسائلی از این دست است. دگرگونی عمیق جامعه صنعت‌زده غرب و افزایش بهره‌وری تولید به عنوان هدفی که هر وسیله‌ای را توجیه می‌کند، باعث شده است تا معمول شدن ساعت در فرآیند کار به عنوان یکی از نمادهای اصلی این روزگار بدل شود؛ همانی که جی هابز بام از آن با عنوان پیدایش جبر ساعت در زندگی روزمره انسان‌ها نام می‌برد. در این سراسیمگی زندگی روزمره بشر، ذهن‌های ما همواره با انبوهی از مشکلات، احساسات گیج‌کننده و استرس سر و کار دارد و آن‌قدر پریشان‌خاطر می‌شویم که دیگر در اکنون بودنمان زیست نمی‌کنیم. اخیرا در گزارشی از هاروارد آمده است که به طور میانگین ذهن ما 47‌درصد از مواقع غرق در افکار است. به عبارت دیگر نیمی از زندگانی‌مان را در تشویش افکار گم می‌شویم و این تراژدی عظیم با ذکر این نکته تکمیل می‌شود که دلیل اصلی ناخرسندی‌هایمان نیز همین مطلب است زیرا در چنین شرایطی اغلب آن‌قدر غرق در خاطره‌های گذشته می‌شویم که هر دم و بازدممان را مقایسه می‌کنیم با گذشته‌ها و خاطرات و آن وقت از «اکنون بودن» خودمان هم شرمگین می‌شویم و چقدر سخت است آدمی از بودن خودش هم شرم داشته باشد و این‌گونه اکنون و آینده برایمان زجرآور می‌شود. 
درست همین‌جاست که باید به یاد بیاوریم که همین خاطره‌های گذشته زمانی برای خودشان در اکنون بودن‌های ما شکل گرفتند. اهمیت تاریخ در فهم امروز زندگی‌مان نکته مغفول این به یادآوری‌هاست. به عبارت دیگر باید یادمان باشد خاطرات، در روایت گذشت ایام پدیدار می‌شوند؛ در خاک‌خوردگی ماه‌ها و سال‌های گذشته. که اگر همان اکنون‌هایی که در وقت بودنشان فکر می‌کردیم زجرآورند و پوچ و بی‌مایه، نبودند، امروز هیچ خاطره‌ای نداشتیم و دفتر خاطرات ایاممان سفید و خالی می‌ماند. در چنین وضعیتی است که مدام باید به خود یادآوری کنیم و مدام مراقب باشیم که خاطره‌ها افیون زندگی‌هایمان نشوند که آن وقت مدام در عمق سایه شوم روزمرگی، نشئه آن‌ها باشیم.


*. دیگر یادداشت های مطبوعاتی (+)

۱۳۹۱ آذر ۱, چهارشنبه

شعبده ی رویا ...

رویا را نمی توان حبس کرد
و همین راز ماندگاری انسان است ...

----------------

تو شعبده بازی ژوزفین!

شعبده می کنی! 
همین که خیالت می آید اجی مجی لا ترجی و روح من یکهو به پرواز در می آید!

نگاهم می کنی و من پرواز می کنم
اشارتم می کنی و من پرواز می کنم 
سلامم می کنی و من پرواز می کنم 
حتی رویایت هم که می آید من پرواز می کنم ...


تو با اشاره ای پروازم می دهی و می بری مرا آن دورها، بر ابرها می نشانی ...
و چه شعبده ای بالاتر از این!

تو شعبده بازی ژوزفین!


این قطعه را هم آن بالاها روی ابرها نوشته ام که بماند برای خودم و خودت!





*.
بیشتر برای ژوزفین در اینجا  و اینجا




۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

پا همان جا می رود که دل می رود ...



آی ژوزفین!

می بینی بعد بی رحم و خشن جغرافیا را
تنها به خیالی ساده می توان به استهزا کشید

می بینی به ترنمی در پی همان خیال ساده
 می توان تمام درد نبودنت را التیام داد

های ژوزفین!
می بینی یا نه!؟

---------------------------------------------------------

قفسه سینه ام که درد می گیرد
تپش های قلبم که سخت می شود
می دانم دیگر وقتش است که برایت بنویسم ...

بنویسم از این بغض لعنتی که تحصن کرده است در گلوی تمام خاطرات بود و نبود گذشته
بنویسم از این همه «تنهایی» مزخرف میان این همه «تن» هایی که هر روز می آیند و می روند
بنویسم از این همه جمع پریشانی ها میان این همه جمع های پریشان دور و برم
بنویسم از تو که نیستی؛ نیستی و نیستی و نیستی و باز هم نیستی ...

های ژوزفین!
های ژوزفین که هر شب فکر می کنم از این در ناگهانی می آیی
و مرا -همچون فرشته، حتی فرشته مرگ- در آغوش می کشی و می بری

های ژوزفین!
های ژوزفین که -به اشتیاق- هر دمم به جستجوی توست و -به افسوس نبودنت- هر بازدمم ناامید!
های ژوزفین لعنتی عزیزم که نیستی و نمی آیی!
های ژوزفین که ...
های ژوزفین که خیال تو -خیال خام تو- هر شب مرا ستاره باران می کند و به ناگاه منزوی بزرگ قرن ما، در گوشم زمزمه می کند که «در آسمان آخر شهریور، حتی ستاره ای هم نگران من نیست ...»
و من هم نوا با منزوی بزرگ به اتاق بر می گردم و شب را دور سرم می چرخانم و به دیوار می کوبم!

های ژوزفین!
دخترک خیال های دور و اوهام شبهای مستی و تنهایی!


های ژوزفین ...
که نیستی! که نمی آیی!
که اصلا وجود نداشته ای!
که وجود نداشته ای و من چهره تو را 
در میان دود کامهای سنگینم تصویر می کنم ...

های ژوزفین دودی!
که نیستی و اما من به ثانیه ای تو را تصویر می کنم و می آیم پیش تو و می نشینیم با هم روی چمن های نم دار دشت انگاس و پنهانی من دست می اندازم زیر آن آبشار قهوه ای موهایت و حلقه اش می کنم و می اندازمش پشت گوشهایت و بعد تو سرخ می شوی و لبخند می زنی و خنده ات که هزاران بار مرا دیوانه می کند و آن گاه با هم دراز می کشیم روی نرمی چمن های نم دار و به آسمان خیره می شویم، به ستاره و ماه زیر چشمی نگاه می کنیم و من به ستاره ای که در آغوشش دارم
زیر همان آسمان پر ستاره ی همیشگی بی هیچ کلامی سرشار می شویم و میمیریم!
میمیریم و من دوباره بیدار می شوم، به ثانیه ای! 
به ثانیه ای به پیشت می آیم و به ثانیه ای باز می گردم!


آی ژوزفین!
می بینی بعد بی رحم و خشن جغرافیا را
تنها به خیالی ساده می توان به استهزا کشید

می بینی به ترنمی در پی همان خیال ساده
 می توان تمام درد نبودنت را التیام داد

های ژوزفین!
می بینی یا نه!؟



می بینی دخترک معصوم شب های خیال
که عشق اینگونه با من چه بازی ها می کند ...





















۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

کمی رویای فرویدی ...




«... گاها آدم ها در «رنج اکنون»شون تصمیم میگیرن به فرار! فرار از واقعیت تلخ امروز و گذر به اعماق دیروزهای رفته و تورق خاطرات خاک خورده نوشته شده بر جریده عالم بودنشون، اما باید یادمون باشه که خاطره ها قراره صرفا روزهای خوبی رو به یادمون بیارن که ... که!؟ درست نکته همین جاست!

اغلب اون قدر غرق در خاطره های گذشته می شیم که هر دم و بازدممون رو مقایسه می کنیم با گذشته ها و خاطرات و اونوقت از «بودن» خودمون هم شرمگین میشیم –چقدر سخته آدمی از بودن خودش هم شرم داشته باشه- و «اکنون» و «آینده» برامون زجر آور میشه!

اما باید یادمون باشه همین «خاطره های گذشته» زمانی برای خودشون در «اکنون بودن» های ما شکل گرفتند. یادمون باشه خاطرات «بر ساخته های زندگی اجتماعی»اند، در «روایت گذشت ایام» پدیدار می شن:
مواظب باشیم که خاطره ها افیون زندگی هامون نشن که 
مدام در عمق سایه شوم روزمرگی نشئه اونا باشیم! ...»






×. بخشی دیگر از نوشته های چند شب پیش با عنوان «اندوه ماندگاری فراموشی»
×. پست مرتبط: در ستایش فراموشی!؟