قلبم تیر می کشد و این نشانه خوبی است که برایت بنویسم دیوانه جان!
--------------------------------------------------------------
قلب تیر می کشد، تیر به کمانه می گذارد، صدای قیژ کمان!؛ می خواهد نشانه بگیرد، صید کند، آرام و رام کمین کرده است، در سکوتی مبهم صدای نفس هایش را می شنود به ناگاه صید را نشانه می گیرد؛ اما دریغ که به آنی صیاد به صید بدل می شود! منظره به ناظر! شکارچی به شکار!
برق چشمان آهو و جرقه ای در خرمن شکارچی خوش خیال!
قلبش می ایستد، جهان به سکوتی ابدی بدل می شود، شکارچی آتش می گیرد، می سوزد و از خاکسترش دوباره بر می خیزد، می سوزد و از خاکسترش دوباره بر می خیزد، می سوزد و دوباره ...
هزاران بار -به ثانیه ای!- می میرد و باز آفریده می شود! کمان رها می کند! اسیرِ کمانِ ابروی آهو به زانو می افتد؛ پریشان حال و درمانده، خیره در چشمان آهو هزاران بار -به ثانیه ای!- می سوزد و از خاکسترش دوباره بر می خیزد ...
و این گونه صید به صیاد و شکارچی به شکار بدل می شود!
آهو رفته است و هزاران بار و هر بار به هزاران سال، صیاد می سوزد و از خاکسترش دوباره بر می خیزد؛ کمانش را موریانه ها خورده اند و آرام آرام نسیم، خاکسترِ این جسمِ ذغالینِ پر حرارت را با خود به هوا می برد و هنوز هم بعد از این همه قرن، زیر این خاکستر شعله ای آتشین نهفته است!
و این «من» که هنوز درون سینه آتشی به بلندای قاف، نهفته دارم!
*. از سری نوشته ها برای ژوزفین
*. تیتر وام گرفته از منزوی بزرگ