‏نمایش پست‌ها با برچسب مصدق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مصدق. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه

شیشه پنجره را باران شست، از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست!؟



دائم بحث فساد می شود و مچ گیری می شود، من اعتقاد دارم آنجه که فساد نامیده می شود مجموعه سیاست هایی است که ما امروز در  نظام اقتصادی داریم، برخورد با فساد آخرین حلقه از مجموعه حلقه های یک زنجیره بلند است که باید انجام بگیرد و قبل از آن مسیرهایی را که به فساد می تواند بیانجامد را باید از بین ببریم 
...
از کسانی که پرونده دارند و صدها میلیارد ثروت دارند نباید در دستگاه خود استفاده کنید ... تعرفه های موبایل و شکر بالا و پایین شد چه کسانی سود بردند!؟ میلیون ها تومان جا به جا شد .... با بودجه کشور تمام پلاکاردهای شما که همه جا را گرفته ممکن است از این منابع تامین شده باشد ...






۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

عکس نوشت - 21: دل من گفت برو ...



و تو رفتی و هنوز ...
سال هاست که در گوش من آرام آرام 
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم 
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 
که چرا باغچه خانه ما سیب نداشت 
...





۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

ادای دین - 16: چهره های ماندگار



چند روزی است با سبک شدن کارهایم در سر کار، دیگر از وضعیت شبانه روزی خارج شدیم و از چهارشنبه تا همین الان خانه ام (!) مثلا برای استراحت اما حقیقت خسته تر شدم به جای اینکه استراحت کنم! چون هر دم از این باغ بری می رسد ... بگذریم!
دیشب بود و بر حسب سعادت بعد از دو ماهی به میهمانی رفتیم؛ همایش چهره های ماندگار ما را بعد از مدت های مدیدی از سر شوق به دیدن رسانه میلی و دولتی کشاند. زیبا بود یادها و نام ها از جلوی چشمانم گذشت:
استاد بیرشک -پیر تاریخ علوم ایران-،دکتر گنجی -پدر هواشناسی ایران-،استاد فرشچیان -مینیاتور زنده-،پروفسور ثبوتی، دکتر آیتی، استاد کسایی، پروفسور رضا، دکتر جبه دار ، دکتر الوانی، پروفسور مولانا، استاد ممیز، استاد شهناز، استاد انتظامی، استاد فحرالدینی، دکتر آذرنوش، دکتر نوایی، دکتر حبیبی، استاد تجویدی، پروفسور لوکس، دکتر شهریاری، پروفسور سمیعی، استاد آرام، استاد محمد نوری، استاد کابلی، پروفسور لوکس، استاد پایور، استاد قیصر امین پور، استاد آتشی، استاد صنعتی .....
چه نام هایی هر کدامشان کهکشانی افتخارند! یاد نامه استاد نوایی افتادم در مراسم نمیدونم چندم(!) که نوشته بود درگیر مریضی همسرش است و نمی آید و آن جمله دردناک که انتهای نامه اش بود: من دیگر امیدی به آینده ندارم!
مراسم را می دیدم و لذت می بردم، چقدر زیبا بود وقتی برق چشمان عزت الله انتظامی -آقای بازیگر- را می دیدی وقتی به دعوت مجری و با تعجبی فراوان به روی سن آمد و ناگاه نام پسرش مجید انتظامی را شنید و جایزه اش را به او داد و چقدر زیبا بود تجربه دیدن هاله ای اشک در چشمان پدری که افتخار ماندگاری پسرش را می دید و بچگانه بغض کرده بود انگار نه انگار که خود بزرگی است ماندگار -و حکایت عجیبی باید باشد دیدن افتخار فرزند از جانب پدر!-
اسم ها بزرگ بودند و جاودان و این پست ادای دینی است به زیبایی این مراسم که الحق از زیباترین و از معدود اقدامات شایسته تقدیر رسانه میلی و دولتی بوده است ...



×. امیدوارم این همایش زیبا از گزند سیاست مصون بماند و البته با دیدن دو سه تا از برندگان که رنگ و بوی عجیب سیاسی می دادند نگران شدم!

×. و نکته دوم اینکه صد حیف و صد افسوس که ابتهاج و کدکنی زنده باشند و حضور نیابند و صد شرم و صد تاسف که شجریان و علیزاده و ناظری زنده باشند و علیرضا افتخاری چهره ماندگار موسیقی شود!

×. عکس مربوط به پیر احمد آباد، دکتر محمد مصدق است که ماندگار ماند ...


---------------

پس نوشت و توضیح واضحات:
دوستانم نظر مرا درباره افتخاری که به نظرم از استعداد صدای خوبش به بدترین وضع ممکن استفاده کرده و دلیل عدم علاقه ام و بهتر بگویم تنفرم از افتخاری را می دانند که ربطی به مسایل سیاسی اخیر ندارد که البته مسایل سیاسی اخیر این تنفر را پر رنگ تر نیز کرد! - ظریفی نوشته بود چه فاصله اندکی است میان در آغوش کشیدن و به اسم ماندگار شدن!-
همان دوستانم هم دلیل عشق و علاقه ام به شناسنامه موسیقی سنتی ایران، به سیاوش فرهنگ و هنر استاد محمدرضا شجریان و نیز شوالیه موسیقی شهرام ناظری و استاد بی بدیل موسیقی حسین علیزاده را می دانند که ربطی به مسایل سیاسی اخیر ندارد که البته مسایل سیاسی اخیر این عشق را دو صد چندان کرد ....



۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

افکار پریشان - 29: پیر احمد آباد ...



پیر احمد آباد به چه می اندیشد !؟


به جمعیتی که در 28 مرداد تا ظهر درود بر مصدق از دهانشان نیفتاد!؟
به همان جمعیتی که در 28 مرداد از ظهر تا شب مرگ بر مصدق تنها فریادشان بود!؟
به همراهان سست عنصر!؟ به خائنین!؟
به وطن!؟ به غم این خفته چند ...!؟
پیر احمد آباد به چه می اندیشد!؟
در این غروب آفتاب حیاتش در کنج تبعیدگاه چه در ذهن دارد؟!
پیر احمد آباد به چه می اندیشد!؟
....