۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

من و تو - 18: لعل تو داغی نهاد ...


سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ


گونه هایت سرخ است، مثل سیب!

حوای من به من سیب سرخ می دهی!؟



*. عنوان شعری از عطار

همین جوری - 37: بزن این زخمه ...

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

ما که آخر نفهمیدیم این فتنه بالاخره مرد یا هنوزم زنده است !!!!


*. درست عین این مداحا که کم میارن میزنن به عاشورا (!) منم هر موقع حرف هایی رو نمی خوام بزنم، میزنم به سیاست ...

*. عنوان شعری است از استاد کدکنی

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

همین جوری - 36: نیستش ....





و من سالها پیش چشم گذاشتم و تو رفتی ...
تو رفتی ...
رفتی ...

و من همچنان می شمرم ...

ده بیس سی چل پنجا شس هفتاد هشتاد ....


۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

اندر باب ما ایرانی ها - 3: واقعیت تلخ جامعه ... (من هنوز خواب میبینم که دوره دوره وفاست!)

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ


غالبا ما ایرانی ها دوست نداریم از برخی واقعیت های تلخمان صحبت کنیم و همیشه در گیر و دار این نگفتن ها گاه دچار توهمات عجیبی می شویم؛ بحث راجع به این فرهنگ عامه بسیار گسترده و طولانی است و خارج از حوصله اما بخشی از واقعیت همین واقعیت جامعه ماست. واقعیت جامعه ما بسیار تلخ و وحشتناک است. جامعه ای خشن که دروغ در آن بیداد می کند، ریا عادی است، تصنع می بارد و ...

واقعیت فرهنگ این جامعه تلخ تر از آن است که قابل وصف باشد. این حرف برای آنها که درگیر زندگی و کار شده اند ملموس تر است، هر چه بیشتر درگیر می شوی بیشتر این واقعیت تلخ را زیر دهان مزمزه می کنی ...

آدمی تا وقتی در گیر و دار درس و مشق است کمتر به این مساله فکر می کند و برای انسان خوش بین و سر خوش این روزگار، تمام جامعه تعمیم همین دوستی ها و لبخندها و زیبایی های جمع های صمیمی دوران مدرسه و یا -بیشتر و عمیق تر- دانشگاهی است، و حقیقت در این واقعیت تلخ، شیرینی داشتن جمع های دوستی در دوران مدرسه و دانشگاه و حفظ ارتباطات شفاف و زلال با آن دسته از رفقا غنیمتی است بس عظیم! -که این حقیر همیشه از آنها بهره مند بوده ام-.

اینها را نوشتم تا امیدی باشد بر تداوم هر چه بیشتر این جمع ها و دوستی ها و خوبی ها ...

در انتها هم یاد بخشی از نوشته «منان من» افتادم:

و در این میانه تنها وقتی با دردمندی از جنس خویش هستی احساس غربت نمی کنی. احساس قربت می کنی و می دانی که او نیز هم درد توست و او نیز آشنای توست و از همین روست که محبتی در میانتان پدیدار می شود محبتی نه از جنس آن همه هوس های بی شرم و سرد. نه از جنس شکم و نه از جنس فساد بلکه محبتی از جنس نگاه٬ از جنس خیال٬ از جنس .. نمی دانم !؟ .. از جنس هر آنچه در این دنیا نیست! ... و این ارزشی گرانبها دارد.

و هميشه و همواره فكر كرده ام كه چه موهبتي است ديدار و تغزل با منان من ! عجيب جالب است! واژه توانايي بيان اين همه شگفتي را ندارد و تنها اشك می تواند تنها اندکی از آن همه احساس شگفت را بیان کند و من همیشه تقدیس گوی این منان خودمم!

منانی که همیشه بزرگوارانه و از سر مناعت طبع خویش٬ منت بر این خود خویش گذاشته و مرا من می کنند! و من بی منان خویش زیستن نتوانم کرد!

*. آشنایی عجب واژه عجیبی است ...

*. امروز یک طلسم شکسته شد ...

*. چقدر راحت و خوش دلمان خوب می شود ...

*. عنوان ترانه ای از ابی به سروده زولاند

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

من و تو - 17: این دل دیوانه را معبود کیست !؟


بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام

گوئیا «او» مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگر به چشمت چیستم!؟

لیک در آیینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم

....




شعر فروغ فرخزاد

×. هشت دی ماه سالروز فروغ است ...

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

افکار پریشان - 45: 3 اپیزود از دروغ پشت تریبون و 1 توصیه


اپیزود اول:
- احمدی نژاد: در مورد هاله نور یکی یه چیزی گفته اما من نگفتم، تکذیب می کنم
- آیت الله جوادی آملی: وی در محضر بنده هاله نور را مطرح کردند
اپیزود دوم:
- احمدی نژاد و رحیمی: متکی از برکناری خود مطلع بوده است (+) و (+)
- متکی: مطلع نبودم (+)

اپیزود سوم:
- احمدی نژاد: مردم الان دارن فشار میارن که هدفمند کردن یارانه ها رو اجرا کنید (+)
...

توصیه:
همانطور که قبلا گفتم، جلوی کودکانتان دروغ نگویید، شاید کاره ای شوند ...



×. وقتی یه سری حرفا رو نباید بزنی باید زد به سیاست!
D:

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

افکار پریشان - 44: نامجو چی میگه اونوقت!؟


می غرقولیم در این تنگنای مرداب هفت اورنگ

می غرقولیم و غرقوله وار از میان غرقوله های خویش

به دنیای اطراف تف می کنیم و تفهامان در لجن ها گم می شود


ما چند غرقوله متحرک در غرقوله گاه غرقابهای همه عفن و تنگ و تار

در اثنای اتصال حنجره با بغض فاضلاب های شهری

می خندیم بلند و بسیار، هاهاها وار


بارها و بارها در این مرداب، لجن می خوریم و قورت می دهیم

و عوق می زنیم و ناگاه به اندیشه قانون پایستگی عوق ما و لجن گندابه های این مرداب

سکوت می کنیم و سکون


این سنگینی پتکهای روزمرگی! ما را اسیر می کند، غرقوله می شویم

سرخوشانه غرقوله ترین غرقوله عالم می شویم بی برق نگاه شک آمیزی به خود

و لذت می بریم از تناول فاضلاب ها و گندابه ها و لجن ها


این گوشه ها کسانی سخنرانی می کنند، از خوبی ها می گویند

و از دهانشان فاضلاب با فرکانس شدید بیرون می زند

و غرقوله های دیگری که مادام سر تکان می دهند در تایید فاضلاب های ذهن سخنران


آروغ می زنیم و از حباب هوا که اکنون میان این همه گندابه سر بر آورده است

ساده و بی هیچ چشم طمعی روی بر می گردانیم

و سرمستانه فکر می کنیم که اینجا آزادی تقریبا رو به مطلق است!


....



×. هی نگویید بنویس ...