۱۳۹۱ آذر ۲۱, سه‌شنبه

خرده روایت های روزگار لعنتی - 1

در جهان پیشا تاملی ای پرت شده ایم -بعضی ها دعوت شده اند،
بعضی ها زاده شدند و من را انگاری اشتباهی پرت کرده اند!-
که قواعدش از پیش ساخت یافته اند
و یکی از همین قاعده ها
دوری و دوستی است
که انگاری دوستی در دوری تعبیر یافته
و عشق در هجران و تکامل در فقدان! 


۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

تنها تو !

ژوزفین عزیزم!

امشب همین بس که بدانی 


«تنهایی چیزهای زیادی
به انسان می آموزد
اما تو نرو ...
بگذار من نادان بمانم!»



*. پست ها در باب تنهایی: (+) (+) (+) (+)

۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه

حتی وقتی من برای تو می نویسم ...

چه فرق می کند حافظ و مولانا 
یا فِرِدی مک کوئین و التون جان!

کار به عشق که برسد همه ترانه ها یکی است ...







*. نوشته های دیگر برای ژوزفین در (+) و (+) و (+)

۱۳۹۱ آذر ۴, شنبه

بازخوانی یک واقعه - پاره روایت هایی از ظاهر بینی

«حر» حرف ها برای گفتن دارد ...

لَختی غرق در این اندیشه می شوم -چشم ها را می بندم و تصور می کنم-:

«حر» این فرمانده لشکر آن شرابخوار میمون باز، «حر» این عینیت کفر، «حر» این صف شکن لشگر یزید، این شمشیر آخته به روی آل علی ...

می پرسم: «چه باید کرد؟»
- «آری لحظه ای و ذره ای و نفسی و ثانیه ای تنفس این لعین هم زیاده از حد است؛ ارتدادش محرز و به حکم اعدام، باید خونش را ریخت!» 
تنم می لرزد، هیچگاه کشتن انسانی را با خویش تصور نکرده بودم اما با خود می گویم: «مگر جز این است!؟ او که اکنون تمامیت کفر است، تمامیت ظلم!»
برنده ترین شمشیر را بر می دارم، به قصد کشتنش ... 
پاهایم سست می شود، به زانو می افتم! دستانم می لرزد ...

...

اما گاهی اینگونه ظاهر بینی لایه های عمیق تری پیدا می کند ...
«حر» یگانه مظهر آزادگی می شود، دوشادوش حسین در کارزار عاشورا می ایستد و می جنگد و می میرد -نه خودش که جسمش- و وای که اگر شمشیر آخته بودیم و سر از تنش جدا می ساختیم چه فرصت عظیمی از وی دریغ می کردیم ...


...

شوری اشک که اینک به کامم رسیده است مرا به خود می آورد، به لحظه اکنونم باز می گردم! سخت در اندیشه این همه نفرت، خشونت، اعدام و کشتارهایی اینک به نام دین می افتم ...


...

منتظران حسین -همانانی که چندی بعد یا با سکوت و یا دست به شمشیر خونش را ریختند- چقدر راحت به خود اجازه توهین و لعن و نفرت و حتی مرگ برای «حر» می دادند، آن هم به نام دین و به استدلال فقه و شرع و ...!
اما اینک همان ها حسرت لحظه ای جای «حر» بودن را می خورند و «یا لیتنا کنا معک»شان قطع نمی شود! 

گاهی ظاهر بینی لایه های عمیق تری پیدا می کند ...



امضا: صابر
شب تاسوعا


*. مطلب مرتبط: (+) (+)

۱۳۹۱ آذر ۱, چهارشنبه

شعبده ی رویا ...

رویا را نمی توان حبس کرد
و همین راز ماندگاری انسان است ...

----------------

تو شعبده بازی ژوزفین!

شعبده می کنی! 
همین که خیالت می آید اجی مجی لا ترجی و روح من یکهو به پرواز در می آید!

نگاهم می کنی و من پرواز می کنم
اشارتم می کنی و من پرواز می کنم 
سلامم می کنی و من پرواز می کنم 
حتی رویایت هم که می آید من پرواز می کنم ...


تو با اشاره ای پروازم می دهی و می بری مرا آن دورها، بر ابرها می نشانی ...
و چه شعبده ای بالاتر از این!

تو شعبده بازی ژوزفین!


این قطعه را هم آن بالاها روی ابرها نوشته ام که بماند برای خودم و خودت!





*.
بیشتر برای ژوزفین در اینجا  و اینجا




۱۳۹۱ آبان ۲۹, دوشنبه

دلم تنگ است ...

زنها قاعده بازی را خوب بلدند
دلتنگ که می شوند
ناخن یلند و کوتاه می کنند
جلوی آینه مویی شانه می کنند
گاهی هم مویی رنگ می کنند
زیر لب ترانه می خوانند و آشپزی می کنند
گریه شان هم گرفت پیاز رنده می کنند
اما
اما امان از مردی و دلتنگی ...