۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

برق ستاره ای و شب بی نهایتی ...


قلبم تیر می کشد و این نشانه خوبی است که برایت بنویسم دیوانه جان! 



--------------------------------------------------------------



قلب تیر می کشد، تیر به کمانه می گذارد، صدای قیژ کمان!؛ می خواهد نشانه بگیرد، صید کند، آرام و رام کمین کرده است، در سکوتی مبهم صدای نفس هایش را می شنود به ناگاه صید را نشانه می گیرد؛ اما دریغ که به آنی صیاد به صید بدل می شود! منظره به ناظر! شکارچی به شکار! 



برق چشمان آهو و جرقه ای در خرمن شکارچی خوش خیال! 


قلبش می ایستد، جهان به سکوتی ابدی بدل می شود، شکارچی آتش می گیرد، می سوزد و از خاکسترش دوباره بر می خیزد، می سوزد و از خاکسترش دوباره بر می خیزد، می سوزد و دوباره ... 


هزاران بار -به ثانیه ای!- می میرد و باز آفریده می شود! کمان رها می کند! اسیرِ کمانِ ابروی آهو به زانو می افتد؛ پریشان حال و درمانده، خیره در چشمان آهو هزاران بار -به ثانیه ای!- می سوزد و از خاکسترش دوباره بر می خیزد ... 


و این گونه صید به صیاد و شکارچی به شکار بدل می شود! 


آهو رفته است و هزاران بار و هر بار به هزاران سال، صیاد می سوزد و از خاکسترش دوباره بر می خیزد؛ کمانش را موریانه ها خورده اند و آرام آرام نسیم، خاکسترِ این جسمِ ذغالینِ پر حرارت را با خود به هوا می برد و هنوز هم بعد از این همه قرن، زیر این خاکستر شعله ای آتشین نهفته است! 





و این «من» که هنوز درون سینه آتشی به بلندای قاف، نهفته دارم!




*. از سری نوشته ها برای ژوزفین 
*. تیتر وام گرفته از منزوی بزرگ 


۱۳۹۱ آبان ۲۱, یکشنبه

بعد از 25 سالِ تمام ...

ما به جستجوی کدام واژه به اینجا آمده ایم!؟
کدام از خدا بی خبری این راه را نشانمان داد!؟
کجای جاده را اشتباه آمدیم
که اکنون بعد از ربع قرنی زندگانی
به بن بست رسیده ایم ...





*. به مناسبت تولد 25 سالگی ...
*. در این میانه برهه هایی هست که آدمی سر بلند می کنه و می بینه در قابی کنار کسانی است که به ظاهر اتفاقی به هم رسیده اند -که پیشتر اینجا توضیح دادم که آشنایی اتفاقی نیست- و اون وقته که سرشار میشه از لذت و می فهمه هزاری تلخی بدتر از این هم باشه باز هم زندگی ارزشه تک تک نفس ها رو داره به خاطرشون
می گفتن تو قلب آدمی فقط جای یه نفره اما تو قلب من سه نفرن ...
چقدر خوبه که بعضی ها هستن!



۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

ارشد به سعی ابی!


تو که دستت به نوشتن آشناست 
دلت از جنس دل خسته ماست 

دل دریا رو نوشتی
همه دنیا رو نوشتی 

بی زحمت این مرور ادبیات مارم بنویس ...!


۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

...

طوفان سندی
جنگ های پی در پی بشر
اخبار شبانگاهی و مشتی خبر
آواز پر چلچله ها
رهایی یک آدم از سفر
انقراض نسل حیوانی در همین حوالی
...

هیچ یک مهم نیست
امشب و تنها همین امشب یک سوال دارم از شما
از شما آقایان
از شما خانوم ها
از شمایی که این متن را میخوانید:

ما
به جستجوی کدام واژه به اینجا آمده ایم ...

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

پا همان جا می رود که دل می رود ...



آی ژوزفین!

می بینی بعد بی رحم و خشن جغرافیا را
تنها به خیالی ساده می توان به استهزا کشید

می بینی به ترنمی در پی همان خیال ساده
 می توان تمام درد نبودنت را التیام داد

های ژوزفین!
می بینی یا نه!؟

---------------------------------------------------------

قفسه سینه ام که درد می گیرد
تپش های قلبم که سخت می شود
می دانم دیگر وقتش است که برایت بنویسم ...

بنویسم از این بغض لعنتی که تحصن کرده است در گلوی تمام خاطرات بود و نبود گذشته
بنویسم از این همه «تنهایی» مزخرف میان این همه «تن» هایی که هر روز می آیند و می روند
بنویسم از این همه جمع پریشانی ها میان این همه جمع های پریشان دور و برم
بنویسم از تو که نیستی؛ نیستی و نیستی و نیستی و باز هم نیستی ...

های ژوزفین!
های ژوزفین که هر شب فکر می کنم از این در ناگهانی می آیی
و مرا -همچون فرشته، حتی فرشته مرگ- در آغوش می کشی و می بری

های ژوزفین!
های ژوزفین که -به اشتیاق- هر دمم به جستجوی توست و -به افسوس نبودنت- هر بازدمم ناامید!
های ژوزفین لعنتی عزیزم که نیستی و نمی آیی!
های ژوزفین که ...
های ژوزفین که خیال تو -خیال خام تو- هر شب مرا ستاره باران می کند و به ناگاه منزوی بزرگ قرن ما، در گوشم زمزمه می کند که «در آسمان آخر شهریور، حتی ستاره ای هم نگران من نیست ...»
و من هم نوا با منزوی بزرگ به اتاق بر می گردم و شب را دور سرم می چرخانم و به دیوار می کوبم!

های ژوزفین!
دخترک خیال های دور و اوهام شبهای مستی و تنهایی!


های ژوزفین ...
که نیستی! که نمی آیی!
که اصلا وجود نداشته ای!
که وجود نداشته ای و من چهره تو را 
در میان دود کامهای سنگینم تصویر می کنم ...

های ژوزفین دودی!
که نیستی و اما من به ثانیه ای تو را تصویر می کنم و می آیم پیش تو و می نشینیم با هم روی چمن های نم دار دشت انگاس و پنهانی من دست می اندازم زیر آن آبشار قهوه ای موهایت و حلقه اش می کنم و می اندازمش پشت گوشهایت و بعد تو سرخ می شوی و لبخند می زنی و خنده ات که هزاران بار مرا دیوانه می کند و آن گاه با هم دراز می کشیم روی نرمی چمن های نم دار و به آسمان خیره می شویم، به ستاره و ماه زیر چشمی نگاه می کنیم و من به ستاره ای که در آغوشش دارم
زیر همان آسمان پر ستاره ی همیشگی بی هیچ کلامی سرشار می شویم و میمیریم!
میمیریم و من دوباره بیدار می شوم، به ثانیه ای! 
به ثانیه ای به پیشت می آیم و به ثانیه ای باز می گردم!


آی ژوزفین!
می بینی بعد بی رحم و خشن جغرافیا را
تنها به خیالی ساده می توان به استهزا کشید

می بینی به ترنمی در پی همان خیال ساده
 می توان تمام درد نبودنت را التیام داد

های ژوزفین!
می بینی یا نه!؟



می بینی دخترک معصوم شب های خیال
که عشق اینگونه با من چه بازی ها می کند ...