۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

لحظه ای تامل - 26: محرم نامه نخست ...



تا مَحْرم نباشی محرّم معنایی ندارد ...



×. عنوان به فتح میم و سکون حاست، هر چند ضم میم و کسر حا هم درست بود!

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

تلنگری به خودم - 11: خودت باش ...


روی فرش قرمز در مراسم اسکار
چند دقیقه قبل از رهبری ارکستر ملی سوئد
بعد از مراسم اهدای جایزه نوبل ادبیات
یا توی عروسی برادرت کنار یک رفیق
...


شبیه بازیگر افسانه ای جانی دپ
شبیه خواننده مشهور بیتلز جان لنون
یا شبیه حتی گربه نره!
...


اینها مهم نیست
مهم این است که:
من خودمم صابر خسروی !



۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

در گذرگاه خاطره - 25: کفشدوزک هایی به عمق یک حیات دوباره! (مخاطبان خاص داد)


لذت بی نهایت از دیدن چند کفشدوزک بی جان چسبیده به لب تاپ ...
گاهی زندگی به همین راحتی شیرین می شود
به همین زیبایی «نم اشکی و با خود گفتگویی»
به همین سادگی دلیلی می یابی برای زندگی -حتی با عمر نوح!-
....



×. امروز رفته بودم دانشگاه، از تحرکات (!) برخی عزیزان بوهایی برده بودم اما به ناگهان در جوی و جایی چشمم خورد به کیکی و تولدی؛ با چند روزی تاخیر به لطف دوستان تولد من و یکی دیگر از منان من آن هم با هم!
ممنون همتون -همه اونایی که یکی از دلایل متقن برای ادامه حیات منید!- حتی ممنونم از همه اونایی که یکم نا آشنا بودن برام برا اینکه اگه نبودن و جمع همه آشنا بودن قطعا بغضم می ترکید و از شوق می زدم زیر گریه (گریه منم دیدن داره ها! هاهاها) القصه بسیار روز خوبی بود (این جمله رو مخصوص یک نفر خاصه نوشتم که خیلی از این جمله ابراز خوشحالی می کنن!! هاهاها) خاطره ساز شدین؛ جدا سپاس بیکرانه و سر تعظیم همراه با سکوتی عظیم در برابر این همه بزرگی نگاه و وسعت دل ...

و کلام آخر اینکه:

تولد واقعی من همه اون روزهاییه که میام و همه بچه های بالا شادن و شنگول و همه پر انرژی! من بارها زاده شدم!
به همتون افتخار کردم و می کنم ...


×. شعر عمو خسرو ورژن (2) هم امروز برایمان قرائت شد:

اونی که خیلی ویژه اس / عمو خسرو آویژه اس!
کارمند یه اداره اس / عمو چه با اراده اس!
خواب و خوراک نداره / تو کمپ به فکر کاره!
عمو خسرو آویژه / همون که خیلی پاکه
رو سن که حرف می زنه / حرف حساب می زنه!
کف همه بریده / عمو چقدر بی باکه!!!
عمو که مهربونه / گاهی میاد به خونه
درسته تو اداره اس / ولی به فکر ما هس!
دل همه مون خونه / از اون کمپ دیوونه !
نقشه کشیدیم بریم / کمپ رو آتیش بزنیم
عمو سپرد نه دیگه / جو اونا ناجوره!
تازگی عینک داره / با عینکش کل داره!
کل عمو رو زدن / وقتی کله می زدن!!!!
دو واحدش مونده باز / باید اونو کنه پاس
سرباز نمی خواد بشه / دوست نداره کچل شه
گفتیم که خیلی ویژه اس / سرخوشه و آویژه اس
هنوز تو دل های ما / یه دبیر نمونه اس

نسخه اول اینجا

شعر لطیفی است و به دل نشست هوارتا!
تو کمپ بعضی شبا با همون کفش دوزکا خلوت می کردم و به یاد همه اون خاطره های خوب هاهاها می خندیدم از ته دل! واقعا به فکر همه بودم تو تک تک لحظه ها باز هم ممنون همه ...

بعدا نوشت:
×. الان که دباره داشتم می خوندم ببینم ایراد تایپس نداره و داشتم سرمو شونه می کردم مامانم اومده میگه باز چته دیوونه شدی باز داری می خندی(!!؟) بعد با تعجب خاصی نگاه کرده به من میگه سردت نشه! نگاه کردم دیدم هنوز شال گردنیه به گردنمه

یه هاهاهای از ته دل به سلامتی همتون ....

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

افکار پریشان - 38: مشق خواب می زنم و الا چو خواب آید کجا خواب!؟


سفر از چشم به گونه، از گونه به ناکجا!
...



×. وقتی مدام آهنگ ها رو عوض می کنی: از گنبد مینای شجریان گرفته تا یادگار دوست ناظری، از تار علیزاده تا کمانچه کلهر ... دیگه وقتی نه سه تار بابایی و خاصه اون شاهکار بغضش و نه تندیس آقای صدا؛ و یا حتی تقدیر شادمهر و schindler list جان ویلیامز بزرگ و Eternity شهرداد روحانی هم آرامت نمی کنه؛ وقتی دیگه خوابم یا بیدارم گوگوش یا حتی یه روز خوب میاد هیچکس و یا حتی آن همه خاطره از سراومد زمستون بینش پژوه هم جواب نمیده ... باید یه فکر دیگه بکنی، کار از جای دیگه ای می لنگه ...

×. امشب دیگه حتی just one last dance و you are not alone هم نتوانست حالم را جا بیاورد ...


بعدا اضافه شد:
×. چند وقتی است حس غریبی دارم نه آنقدر افسرده و ساکن که خودکشی کنم و خلاص و نه آنقدر پر شور و هیجان که پیش برم بیخیال همه ناملایمات و دل بدم به باد ...

عکس نوشت - 11: تو کجایی !؟


همه خبرها را خواندم ...
تو کجایی !؟


مسالتن - 5: ای مختار صهیونیسم جهانی!


مسالتن:

«احیانا مختار هم فراماسون بوده!!؟؟»




۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

در گذرگاه خاطره - 24: دل را ز خود برکنده ام با چیز دیگر زنده ام ...



89/9/9 و یک روز با همه خاطراتش


1. «از مسئول تشریفات به همه: فردا کت یادتون نره» (با این توضیح اضافه که اون لباس جیغا فقط با کت قشنگه!) این اس ام اس باعث شد بریم خرید کت!

(نمای داخلی ماشین، من و داداشم پشت چراغ قرمز شفق)
- جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ! هوااااااااااااااااااار! دااااااااااااااااااااااد!
(من و داداشم ابتدا با حیرت خاصی به یک دختر که در عقب رو باز کرده و نشسته و داره جیغ می زنه نگاه کرده سپس هر دو به دوربین نگاه می کنیم!)
- آقا کیفمو زدن، تو رو خدا بنداز دنبالش! هوااااااااااااااااار! (صدای گریه شدید!)

این آغاز ماجرا بود، تقریبا 50 دقیقه ای می چرخیدیم تا طرف راضی شه که دیگه گشتن فایده ای نداره و خداحافظی کنه

نکته جالب و تاسف بار-انسانیتی که دارد می میرد:
در کل این 50 دقیقه داداشم آینه عقب رو داده بود پایین و رفتار طرف رو زیر نظر گرفته بود و من هم چهار چشی برگشته بودم و داشتم دختررو نگاه م یکردم که چیزی از ما بلند نکنه! آخه کیف من و داداشم عقب بود که مجموعا یه هفت هشت تومنی توش بود، خلاصه بعد اینکه پیاده شد و رفت واقعا خجالت کشیدم و افسوس خوردم که چرا ما اینجوری شدیم!؟ طرف کیفشو زدن و کمک می خواد بعد ما در حین کمک همش داریم فکر می کنیم که نکنه طرف دزده!

2. دکتر مستکین به عنوان سخنران دعوت شده بود، اینجا درباره اش نوشته بودم؛ جالب بود که دوباره دقیقا همون کلام رو بی کم و کاست گفت! گویا فقط یک سخنرانی عالی رو بلد بود ... (البته این آخریش شوخی بود!)

3. و اما حادثه بد اینکه شارژر لب تاپت در اتاق رژی جا بماند و لب تاپت تنها دو دقیقه شارژ داشته باشد و مجبور باشی برگردی دانشگاه آن هم 9 شب به امید اینکه پیدایش کنی، اگر لطف و مهربانی همان نگهبانانی که همیشه چهره خوبی ازشان در ذهن نداشتم نبود نمی یافتمش، آنها اینجا را بعید است بخوانند اما لطفی که دیشب به من کردند فراموش ناشدنی است ... سلامتی هر چی

4. ململ خاطرات:
- مهدی و سعید، دو مجری در قاب زیبایی!
- موسیقی کلاسیک و نه پاپ!
- برگزیدگان و تقدیرها ...
- صندلی داغی که نه صندلی داشت و نه داغ بود!
- لطف دوستان و گذرگاه خاطره!
- جمله شاهکار و ظریف سعید: «امیدوارم روزی برسه که کسانی که براتون تصمیم می گیرند خودشون بدونند دارید چیکارمی کنید!»
- تئاتر و خنده هایی که از زیبایی اجرای مسعود و سجاد و منصور بر دلمان نشست (اعتراف می کنیم برای بار چهارم هم دیدن این تئاتر زیبا بود و اعتراف دیگه اینکه چقدر دلم برا منصور تنگ شده بود -مردی به قامت سرباز!-)
- و اعتراف آخر اینکه جدا اون روز، روز زیبایی بود بسیار سپاس از همه خاطراتی که برایم ساختید ...

پی نوشت:
برای منی که دوران فراغت از تحصیل مرا شدید در بغل گرفته ارزش این خاطره ها -که شاید دیگر در قاب ذهنم شکل نگیرند- بی نهایت است ...
دیروز قدر تک تک دم و بازدم هایم را هم در برنامه می دانستم و در فضای صمیمی و پر از مهرتان آهسته نفس می کشیدم تا تک تک مویرگهای بودنم را سرشار کنید ... سپاس!


×. عکس مربوط به همان روز


--------------------------------------------
بعدا اضافه شد:
بعد از دیدن یکی از کامنت ها قصد کردم اولین متنی که نوشتم برای برنامه و منتشر نکردم رو بنویسم تا بمونه باسه خاطرات مجازیمون ...

تا قبل از دیروز در در برنامه ها کم و بیش خودم درگیر بودم و شرکت داشتم اما دیروز تقریبا هیچ کاری نادشتم برای اجراییات برنامه و در تمام مدت نگاهتان می کردم:
عصبانیت ها، داد و بیدادها، استرس ها، دلخوری های زودگذر، خنده ها، تاسف ها و ... همه و همه زیبا بود! زیبا و زلال!
نمیدونین چه ذوقی داشت دیدن چهره خسته و پر استرس همتون! و چه غمی داشت ندیدن خودم در میون این همه استرس و خستگی! از این همه رشد تو این درگیری ها! دیدن تک تکتون بعد از برنامه و خوشحالی و لذتتون در عین چهره مغموم و خسته و دست دادن ها و عکس انداختن ها همه زیبا بود ....
زیباییه که گاهی قدرشو وقتی از دست میدیم می فهمیم ...