که مهربانی از آن طبع و خو هم میاد آقا جان!
۱۳۹۳ دی ۵, جمعه
۱۳۹۳ آذر ۲۲, شنبه
من جذب تو می شوم و این را فقط زمین می فهمد ...
پاییز فصل عجیبی است ژوزفین
«رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف»
باید در این چهار دیواری باشی و ببینی که تنهایی چه وسعت غریبی دارد
بنشینی تنها و از پنجره خیره شوی به خاکستری ابرهای وهم انگیز خیال
«حالا من و تو با هم در انقلاب قدم میزنیم و باران هم می بارد
باران تندتر می شود و ما هم میدوئیم به داخل قهوه چی
می نشینیم آن بالا به تماشای مردم که حالا زیر باران در هراس و سرعت می دوند»
نسیم خنکی می آید و تنت مور مور می شود و به خود می آیی و میبینی دم صبح است، خیال از سرت می پرد!
*. دیگری ها برای ژوزفین (+)
۱۳۹۳ آذر ۱۳, پنجشنبه
مسخ
در تمام طول عمرش تنها یک روز صبح بود که چشم باز کرد و دید دیگر انگاری آن خودِ خودِ خودش نیست. دیگر انگاری حتی نزدیکترین هایش هم او را نمی فهمند. و البته بد ماجرا اینکه تاب دیدنش را هم ندارند. طردش کردند و در کنج اتاقی ماند تا جان داد و مرد!
حالا اما من خواستم تا برایت بگویم که نوعی دیگر از مسخ هم هست، اصلا مگر جز مسخی چیز دیگری هم هست. گولمان زدند وگرنه همه یک جورهایی مسخ شده ایم. یک جورهایی طرد شده ایم، منظورم از همه، همه آنهایی است که مثل من و ما زندگی می کنند ها، نه همه زندگان، دست آخر آنچه که ما دیده ایم و شنیده ایم قشر غالب آدم ها انگاری حتی حیوان هم زیبنده شان نیست، نهایت بتوانی همین واژه زندگان را برایشان با اغماض به کار ببری. شاید من هم در توهم چیزی بیشتر از زنده بودنم اما بگذریم
خواستم برای تو از مسخ بزنیم ژوزفین
مسخ را کافکا نوشت اما برای ما خاطره است، گفتم ما چون هر که تو را دیده وضعش همین است. که بنشیند و در خود فرو رود و شب تا صبح جان بکند و دیگر فقط حوادث اطراف را استماع کند و در غار تنهایی خویش مدام منتظر باشد که تو بیایی و هیبت نورانی ات چشم ها را خیره کند و در همین خیالهاست که با طلوع خورشید به خودش بیاید و از فرط ناچاری و بی خوابی بزند به دل این روزمرگی لعنتی تا شاید فراموش کند، اما نه! خودشان را گول می زنند که انگاری فراموش کرده اند و مگر می شود خود را فراموش کرد!؟
مسخ برای ما استعاره دیگری است از روی دیگر زندگی، یک سویش همانی است که روایت شد و سوی دیگرش را هر کس به انحصار در قلب خود نگه داشته و نه که نشود روایتش کرد، که اوراق آتش می گیرند و گوش ها کر می شوند از نوشتن و گفتنش.
خواستم برای تو از مسخ بنویسم ژوزفین اما انگاری نمی شود، این را نمیدانم که خودت می دانی یا نه اما ما مسخ شدیم ژوزفین. خیرت دیدنت را دریغ مکن و بگذار یکبار دیگر هم که شده آن نوای داوودی را از عمق جان گوش کنیم و رها کن صدا را در گلوگاه جادوئیت و صدا بزن، به نام کوچکم و با همان لهجه شیرینت که قلبم شکرک بزند: صابرو!
*. دیگری ها برای ژوزفین (+)
حالا اما من خواستم تا برایت بگویم که نوعی دیگر از مسخ هم هست، اصلا مگر جز مسخی چیز دیگری هم هست. گولمان زدند وگرنه همه یک جورهایی مسخ شده ایم. یک جورهایی طرد شده ایم، منظورم از همه، همه آنهایی است که مثل من و ما زندگی می کنند ها، نه همه زندگان، دست آخر آنچه که ما دیده ایم و شنیده ایم قشر غالب آدم ها انگاری حتی حیوان هم زیبنده شان نیست، نهایت بتوانی همین واژه زندگان را برایشان با اغماض به کار ببری. شاید من هم در توهم چیزی بیشتر از زنده بودنم اما بگذریم
خواستم برای تو از مسخ بزنیم ژوزفین
مسخ را کافکا نوشت اما برای ما خاطره است، گفتم ما چون هر که تو را دیده وضعش همین است. که بنشیند و در خود فرو رود و شب تا صبح جان بکند و دیگر فقط حوادث اطراف را استماع کند و در غار تنهایی خویش مدام منتظر باشد که تو بیایی و هیبت نورانی ات چشم ها را خیره کند و در همین خیالهاست که با طلوع خورشید به خودش بیاید و از فرط ناچاری و بی خوابی بزند به دل این روزمرگی لعنتی تا شاید فراموش کند، اما نه! خودشان را گول می زنند که انگاری فراموش کرده اند و مگر می شود خود را فراموش کرد!؟
مسخ برای ما استعاره دیگری است از روی دیگر زندگی، یک سویش همانی است که روایت شد و سوی دیگرش را هر کس به انحصار در قلب خود نگه داشته و نه که نشود روایتش کرد، که اوراق آتش می گیرند و گوش ها کر می شوند از نوشتن و گفتنش.
خواستم برای تو از مسخ بنویسم ژوزفین اما انگاری نمی شود، این را نمیدانم که خودت می دانی یا نه اما ما مسخ شدیم ژوزفین. خیرت دیدنت را دریغ مکن و بگذار یکبار دیگر هم که شده آن نوای داوودی را از عمق جان گوش کنیم و رها کن صدا را در گلوگاه جادوئیت و صدا بزن، به نام کوچکم و با همان لهجه شیرینت که قلبم شکرک بزند: صابرو!
*. دیگری ها برای ژوزفین (+)
برچسبها:
افکار پریشان,
ژوزفین,
کافکا,
مسخ
۱۳۹۳ آبان ۲۷, سهشنبه
دور دور کنان سوگوار: نگاهی دیگر به حواشی فوت مرتضی پاشایی
چاپ شده در روزنامه شهروند (+)
تا به حال متنهای زیادی درباره مرگ ناگهانی یکی از استعدادهای نوظهور و جوان موسیقی ایران خواندهایم و دیگر حالا نوشتن از مرتضی پاشایی احتمالا نه نکتهی جدیدی را بیان میدارد و نه مرهمی است بر داغ دل عزیزانش. لذا، این متن تنها روایتی است از زاویهای که اغلب در هیجانات بعد از چنین ضایعاتی کمتر کسی جرات گفتنش را دارد.
تا به حال متنهای زیادی درباره مرگ ناگهانی یکی از استعدادهای نوظهور و جوان موسیقی ایران خواندهایم و دیگر حالا نوشتن از مرتضی پاشایی احتمالا نه نکتهی جدیدی را بیان میدارد و نه مرهمی است بر داغ دل عزیزانش. لذا، این متن تنها روایتی است از زاویهای که اغلب در هیجانات بعد از چنین ضایعاتی کمتر کسی جرات گفتنش را دارد.
ظهر پیش از آنکه برای انجام
کاری از خانه خارج شوم، خبر درگذشت مرتضی پاشایی را شنیدم، فاتحه ای خواندم و راه
افتادم و حوالی ساعت 2 بود که در مسیر برگشت با صحنه عجیبی مواجه شدم. از میدان
شهرک به سمت شمال ترافیک عجیبی بود؛ ظهر جمعه و این ترافیک مهیب!؟ جلوتر که آمدم
گویی ورودیهای خیابان ایرانزمین را بستهاند و به ناچار از یک چهارراه قبلتر
مجبور شدم که بپیچم و مسیر میانبری را بروم تا به خانه برسم. هر چه نزدیکتر میشدی
ترافیک بیشتر بود. حالا دیگر ماشینها حتی در خیابانهای منتهی به بیمارستان بهمن
در خیابان ایرانزمین در هر گوشه و کناری پارک کرده بودند و رفته بودند. پشت این
ترافیک گیر افتادم و من که تا خانه حتی با پای پیاده کمتر از دو دقیه فاصله داشتم
حالا باید نیم ساعتی را منتظر میماندم. به ناچار چشم انداختم به جمعیت، به وضوح
سه گروه از آدمها قابل رویت بود: گروه اول هنرمندانی که حالا فرصت یافته اند تا
تیپی به هم بزنند و بیایند و هر جور شده خود را بچسبانند به عزیز از دست رفته و
مصاحبه کنند و اشکی بریزند و با هوادارانشان عکس سلفی بگیرند که من و فلانی یهویی
همین الان! –هرچند بودند هنرمندانی که از زمان همین آخرین بستری شدن
مرتضی پاشایی هر روز جلوی در بیمارستان بهمن میدیدمشان و بی هیچ حاشیه و جنجالی
غمگین بودند و گویی عزیزترینشان در بستر بیماری است-، گروه دوم خبرنگارانی که حالا
فرصت یافتند که مصاحبه کنند و سوژه در بیاورند و خوشتیپ ترین ها و محبوب ترین ها
را در قاب خودشان بیاورند و روزی بگذرانند و گروه سوم طیف گستردهای از مردمانی که
حالا فرصت یافتند تا خودنمایی کنند. خیابان پر بود از ماشینهای رنگارنگ، دور دور
کنان سوگوار که با ماشین آخرین مدلشان آمده بودند لابد برای عزاداری و خدا میداند
که چند بیمار اورژانسی میتوانست در این ترافیک عظیم بمیرد و به بیمارستان نرسد.
برخی دیگر هم حالا آمده بودند که هنرمندان محبوبشان را ببینند و صد البته بودند
آدمهایی که معلوم بود هنرمند محبوبشان را از دست دادهاند. اما مگر برای آن بیمار
اورژانسی که پشت همین ترافیک و در خیل عظیم طرفداران وی دارد جان میدهد، فرقی هم
میکند چه کسی با چه نیتی آمده!؟ مگر برای آن همه بیمار درون بیمارستان که مثل من
و امثال من، آدمهای معمولیند و باید در سکوت و آرامش در بستر بیماری دوران نقاهت
بگذرانند فرقی هم میکند که این همه آدم برای چه هدفی حالا دارند بلند بلند میخوانند
که «ﻧﮕﺮﺍﻧﻪ ﻣﻨﯽ ﮐﻪ ﻧﮕﯿﺮﻩ ﺩﻟﻢ،
ﻭﺍﺳﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﺩﻟﻢ، ﻧﮕﺮﺍﻧﻪ ﻣﻨﯽ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﮕﯽﻫﺎﻡ، ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﺍﺯت ﭼﯽ میخوام
...». تازه در میانهی همین همهمه و شلوغی و ترافیک به ناگاه پیامکی میآید که هی
فلانی! نجف دریابندری رفت بیمارستان و تو یاد همان قسمتهای پیرمرد و دریا میافتی
که خودش ترجمه کرده بود: «میدانست که سرانجام شکست خورده است و هیچ درمانی ندارد
و به پاشنهی قایق بازگشت و دید که ته دستهی شکستهی سکان توی شکاف سکان جا میرود،
همین قدر که او بتواند قایق را هدایت کند، اکنون سبک پیش میرفت و هیچگونه اندیشه
یا احساسی نداشت. اکنون همهچیز در گذشته بود و قایق را میراند تا هرچه بهتر و
هوشمندانه تر خود را به بندر برساند». یکهو با فریاد یکی به خودت می آیی، از نجف
دریابندری میرسی به صدای بلندگوی پلیس که فریاد میکشد: «بنز سفید حرکت کن سریعتر
...». به خودت میآیی و خودت را در میان این سیل احساساتی آدمها نمیبینی، به
عزیزانش فکر میکنی که آنها هم احتمالا پشت همین ترافیک گیر افتادهاند و حالا چه
زجری میکشند که نمیتوانند وداع خوبی با مرتضییشان داشته باشند. راه کمی بازتر
میشود و به مدد فریادهای پلیس میتوانی دور بزنی و برسی به خانه. کامپیوتر را
روشن میکنی که پیغامها سرازیر میشود از تسلیتها و سوگواریها و حالا دنیای
مجازی هم پر شده از این همه هجمهی احساسات. حالا تو ماندهای و فکر به غربت مرتضی ها
که حرف از آنها زیاد است و اشکها بسیار، اما عملها!؟ نمیدانم. بازهم برایش
فاتحه ای میخوانم و میگویم که انگاری قرن، قرن سلبریتی هاست! کاش مرهمی باشیم
برای داغدارانش، نه با این همه رنگ و ریا زخمی بر زخمهایشان.
۱۳۹۳ آبان ۲۲, پنجشنبه
بر بلندای 27 سالگی!
«دوست داشتن» از آن دست مفاهیم دست خورده ایست که هر چه بیشتر درباره اش نوشته اند و خوانده ایم، کمتر توانسته ایم توصیفش کنیم! یک جورهایی بعد خواندن همه چیز انگاری می فهمی «دوست داشتن» همه اینها هست و هیچ کدام از آن ها هم نیست. آخر جنس «دوست داشتن» شناختی است، ادراکی است، خواندنی نیست.
حالا شاید بگویی این که این شب پاییزی به بهانه تولدت آمدی از «دوست داشتن» حرف می زنی اصلا یعنی چه!؟
آخر تولدها بهانه های خوبیند برای جستجو، برای اینکه بنشینی و خاطرات را از کومه ی ذهنت بیرون بکشی و تک تکشان را شخم بزنی؛ بالا و پایین بکنی ببینی خودت با خودت چند چندی و آیا امسال بودنت ارزشی هم داشته!؟ اگر نبودی جهان حال روز بهتری نداشت!؟ اصلا خودت از بودن خودت لذت برده ای!؟ و هزاران سوال بی سرانجام دیگر ...
حالا من هم نشسته ام بر بلندای 27 سالگی و هر چه فکر می کنم میبینم امسال را باید سال «دوست داشتن» بنامم! سال پشت گرمی، سال آرامش، سال تجربه های ناب جدید؛ نه اشتباه نکنم! نه که بدی نداشته امسال ها، چرا، روزهای بدی هم بوده که آخریش همین دزدی ای که تجربه کردی، زندگی است دیگر، آن هم در این لجن زار زشت بدبو مگر می شود همیشه خوب بود و لذت برد، نه بحث سر یکی دو روز و یکی دو حادثه نیست، بحث بر سر مجموعه ی یک سالی است که درست از 21 آبان ماه 1392 در همان کافه پیش رفقایت آغاز شد و حالا ختم شده به پایان یک دیدار ناب، با تو، با تو که حالا فرسنگ ها از من دورتری و دل است دیگر ژوزفین، مگر می شود حالی اش کرد که تنگ نشود!؟ چه می گفتم!؟ تا به یادم می آیی همه چیز از یادم پر می زند و میرود و تو میمانی و من، بی پرده، و آنگاه دیگر نه تو میمانی و من! بگذریم، اینها را هر که بخواند می گوید این مهملات چیست اما تو که خوب میدانی ژوزفین که چه میگویم، تو که دیدی «دوست داشتن» درست عین یک تلالوست! در اوج سیاهی شب، در لحظات قیرگون و تاریک بی راهه های زندگی یکهو آن میانه ها داس مه نو می آید و تو بی توجه به این همه سیاهی مینشینی و خیره، زیر سایه مهتاب می ایستی و لذت می بری. بغل دستی ات می آید و میزند روی شانه هایت که هی فلانی! چرا قفل کردی روی آسمان!؟ به زمین فکر کن، اینجا می شود چهارتا قنات زد، آنجا را خراب کرد و جنگل را خشکاند و ساختمان ساخت، راستی می شود روی آب رود سد زد و برق گرفت - بغل دستی چه می فهمد که «دوست داشتن» و حیرت چقدر تقارن دارند - بعد ادامه می دهد که خیره به این همه سیاهی چه می کنی و می رود. سیاهی!؟ عین قیر سیاه است این جهان بی بته! پتیاره ایست برای خودش و عروس هزار داماد، سیاه سیاه عین کلاغ های شوم اما آن وسط خوب که بنگری مهتاب بیداد می کند و همین حیرت دیدنش می ارزد به هزار تاریکی و به هزار نامروتی این روزگار پست! قدر دان این حیرت انگیز لعنتی دوست داشتنی بودم و هستم.
«دوست داشتن» از همان حس های نابی است که آرزو می کنم همیشه بماند، صابرِ 26 سالگی را دوست خواهم داشت برای همیشه ...
برچسبها:
تولد,
دنیا,
دوست داشتن,
دوستی,
ژوزفین
۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه
گوشی رو پیدا نکردم، دزدیدم!
گوشی رو پیدا نکردم، دزدیدم!
روایتی از سرقت تلفن
همراه و پیگیریهای بی سرانجام
حدودای 6 عصر در ازدحام وحشتناک
BRT ایستگاه گیشا وارد اتوبوس شدم
که دیدم جیبم را زده اند، قبلش داشتم با تلفن صحبت میکردم و مطمئن بودم که در
هنگام ورودم به اتوبوس این سرقت رخ داده است؛ هر چند با خودم میگفتم شاید از جیبم
افتاده و کسی آن را پیدا کرده است؛ آدمی است دیگر، به امید زنده است و مدام در حال
توجیهی برای امید دادن به خود. ایستگاه بعد پیاده شدم و به گیشا باز گشتم، هر چه
گشتیم چیزی پیدا نشد. با گوشی دیگری به خط خودم زنگ زدم، هنوز زنگ میخورد و همین
صدای بوق آزاد امیدی بود که احتمال زیاد گوشیام سرقت نشده و گم شده است. در همین
حین به 110 هم زنگی زدم و بعد حدود 20 دقیقهای یک نفر از کلانتری یوسفآباد آمد و
گزارشی نوشت و گفت حالا که گوشی روشن است، به راحتی قابل ردیابی است و فردا به
دادسرا برو و به راحتی فرد سارق پیدا میشود. اما من هنوز خودم را توجیه میکردم
که گوشی گم شده و جایی افتاده و کسی پیدایش میکند و در همین افکار بودم که 2 نفر
دیگر را هم دیدم که گوشیشان را در همان ایستگاه و همان حوالی زمانی که من سوار شدم،
زدهاند. دیگر تقریبا مطمئن بودیم که سرقتی رخ داده است. آنها را هم تشویق کردم
که به 110 زنگی بزنند و پیگیریای کنند که با پوزخندی که یکی از آنها زد، متوجه
شدم که رغبتی به این کار ندارند. یکیشان زد روی شانههای من و گفت: «جدا فکر کردی
پیگیری میکنند، این بار دومی است که گوشیام را میدزدند و بیخیالش شو! خط رو
بسوزون و گوشی دیگری بخر». به خانه آمدم و به کلانتری محل مراجعه کردم، راهم
ندادند! گفتند به ما مربوط نیست و باید به دادسرا بروی. در این هنگام هم هر چه زنگ
میزدیم به گوشی، بوق آزاد میزد و کسی بر نمیداشت. به چند نفر از دوستانم زنگی
زدم و حال آنکه همه بهاتفاق میگفتند برو سیم کارتت را بسوزان و خلاص! بهش فکر
نکن! یکیشان هم پشت تلفن با لحنی خاص آوازی سر داد که: «اون که رفته دیگه هیچوقت
نمیاد ...». صبح 5 شنبه راس ساعت 8 رفتم به دادسرای نزدیک محل خانه، چند نفری
بودیم، یکی ماشینش و دیگری خانهاش سرقت شده بود، یکی مثل من گوشیش را برده بودند،
یکی دیگر هم موتورش پیدا شده بود. تا ساعت ده و نیم منتظر ماندیم که قاضی کشیک سر
برسد، آخر پنجشنبه و جمعهها که دزدیای نمیشود که ادارات اینچنینی کار کنند که!
سربازی آمد و گفت که قاضی آمده ولی فقط به سرقت خودرو امروز رسیدگی میشود و
الباقی بروند و خود را علاف نکنند. این شد که بعد از چند بار اصرار دیدم که راهم
نمیدهند، باز گشتم. در راه که بودم، یکبار دیگر خط مسروقهی خود را گرفتم. صدایی
آمد: «الو!» با شعف فراوانی گفتم: «اِاِاِ ... سلام، آقا شما گوشی رو پیدا
کردید؟». کمی مکث کرد و با لحنی حق به جانب و شاکیانه گفت: «نخیر! من گوشی رو
دزدیدم!»؛ خیلی شیک و مجلسی و با صدایی قاطع میگفت من دزدیدم! بعد هم ادامه داد
که «من الان جاییم وقت ندارم، بعدا زنگ بزن بگم چیکار کنی!». و سریع قطع کرد. این
بود که این همه وقاحت عصبانیم کرد. به همراه اول هم زنگ زدم و گفتند با دستور قاضی
همه چیز حل میشود و به راحتی جای سارق تا وقتی سیم کارت در گوشی است قابل ردیابی
است. به دادسرا برگشتم و گفتم الا و بلا باید قاضی را ببینم، سرباز دم در بعد
اصرارهای فراوان گفت بگو تا من به قاضی موردت را بگویم و اگر اجازه داد بروی پیشش.
توضیح دادم و بعد از چند دقیقه آمد و گفت قاضی گفته که برو شنبه صبح بیا! این شد
که خسته از این همه عدالت و پیگیری به خانه آمدم. دوباره تماس گرفتم و سارق برداشت
و گفت مگه نگفتم جاییم بعدا زنگ بزن و قطع کرد. به 110 زنگ زدم و شرح ما وقع دادم
و گفتند به ما ربطی ندارد و فقط با دستور قاضی ما وارد عمل میشویم. آخرین تیر
امیدم پلیس آگاهی بود، زنگ زدم و گفتند که در کلانتری ثبت پرونده کن و سریع بیا که
سارق را بگیریم. خوشحال شدم و به سرعت رفتم، سه کلانتری را سر زدم تا جوابی بدهند
و سر آخر رفتم همان کلانتری یوسفآباد. تشکیل پرونده دادند و ساعت یک بود که راهی
شدم به سمت پلیس آگاهی، کارهایم را سریع انجام دادند تا اینکه فرد آخری که باید
امضا میکرد و دستور میداد، نبود! یک ساعتی نشستم و آمدند و گفتند که نمیآید.
برو شنبه صبح بیا. جالبتر آنکه مدام من توضیح میدادم که فرد سارق هنوز گوشی را
خاموش نکرده و قابل ردیابی است و این همه عجلهی من بابت همین مساله است، ولی پاسخها
متفاوت بود: یکی اعتراض کرد که اصلا چرا بعدش زنگ زدی و پلیس بازی درآوردی!؟ یکی
گفت که حالا که برداشته باهاش قراری بگذار و پولی بده و ماجرا را ختم کن. آخری هم
گفت سیم کارت را بسوزان و ما پیگیر میشویم و اگر پیدایش کردیم، خبرت میکنیم. این
شد که در راه خیلی با خودم فکر کردم. گفتم ایکاش اصلا از همان اول پیگیری نمیکردم
و این همه وقتم هم تلف نمیشد. چند بار دیگر هم زنگ زدم و کماکان زنگ میخورد و
کسی بر نمیداشت. این شد که تصمیم را گرفتم و رفتم به دفتر مخابراتی و گفتم سیم را
میسوزانم و بعد هم میروم یک گوشی دیگر میخرم و تمام. اما پاسخ همراه اول شوکهام
کرد: سیستمهای ما چند روزی است که کلا قطع است و نه میتوانی بسوزانی و نه سیم
کارت جدید بگیری. برو شنبه بیا! گفتم گوشیام را دزدیدهاند که سری تکان داد بدین
معنا که به من چه! حالا من ماندهام و خطی که نه میشود سوزاند و فقط میتوان گاهگاهی
زنگ زد و صدای بوق آزادش را شنید. در این میانه هم گاهی طرف جواب میدهد و با
استدلالهایی مطقن که تو هیچوقت به گوشیت نمیرسی، میگوید: «این اپلآیدی گوشیت
رو بده من لااقل من به یه پولی برسم و فلشش کنم بفروشم بره!».
صبح شنبه به آگاهی رفتم که فرد
مسئول گفت ثبت پرونده شده، گفتم من زنگ میزنم و با طرف صحبت میکنم و توضیح دادم،
گوش نمیداد و گفت ما نمیتوانیم از روی سیمکارت کاری بکنیم، اگر دوباره سیمکارت
را روی گوشی خودت بگذارد قابل ردیابی است. گفتم یعنی طرف نمیداند!؟ گفت چرا!
اوراق میکنند این گوشیها را! تو هم به گوشیت نمیرسی! این شد که بازگشتم و با
خودم میگویم که کلیپ هپی که نساخته بندهی خدا، یک گوشی ناقابل زده از ما آن هم
فوقش دو میلیون ارزشش بوده دیگر! هپیها مهمتر از اینست که پلیس آگاهی وقتش را صرف
یک گوشی ناقابل کند. حالا نشستهام و دعا میکنم که مخابرات زودتر سیستمهایش را
عوض کند که لااقل دزد محترم کمتر بتواند از سیمکارتم استفاده کند!
شاید اگر کسی این داستان را
برایم میگفت، در دلم میگفتم دروغ محض است و مگر میشود که این همه راحت و سربلند
(!) دزدی کرد. اما حالا میبینم به راستی اینجا کشور غیرممکنهاست!
*. چاپ شده در روزنامه شهروند (+)
*. چاپ شده در روزنامه شهروند (+)
۱۳۹۳ مهر ۱۰, پنجشنبه
همانجا که سعدی را در می یابی ...
رد خطوط دلتنگی را که بگیری
یک سرش می رسد به خداحافظی
همانجا که هنوز رد گرمای بوسه ی واپسینش روی لبانت مانده
و هنوز نفس هایت از شوق بودنش پیش و پس می زند
همانجا که دست و دلت نای رفتن ندارد
و دو قدم به پیش می روی و بر میگردی
و من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
همانجا که سعدی را در می یابی!
*. دیگری ها برای ژوزفین (+)
یک سرش می رسد به خداحافظی
همانجا که هنوز رد گرمای بوسه ی واپسینش روی لبانت مانده
و هنوز نفس هایت از شوق بودنش پیش و پس می زند
همانجا که دست و دلت نای رفتن ندارد
و دو قدم به پیش می روی و بر میگردی
و من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
همانجا که سعدی را در می یابی!
*. دیگری ها برای ژوزفین (+)
اشتراک در:
پستها (Atom)