۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

معجونی از تخیل موزیکال


«تئاتری موزیکال برای کودکان و نوجوانان»
همین عبارت کافی است که دل­چرکین شوی و حس ایثارگونه­ای پیدا کنی از اینکه دست فرزندت یا خواهر و برادر کوچکت را بگیری و به سالن نمایش بروی؛ آخر قرار است کار برای او شادی­آور باشد و برای تو لوس! حالا اگر کودکی هم در کار نباشد و خودت باشی و خودت که اوضاع بدتر است؛ با چهره­ای کج و معوج و با خجالتی عجیب می­روی میان بچه­هایی که به دیدن نمایش آمدند. اما مترسگ از همان ابتدا و پیش از آغاز رسمی نمایش، با موسیقی جذاب خود اخم صورتت را باز می­کند. لحظه لحظه از تلفیق بازی­های روان با موسیقی پر جنب و جوشش لذت می­بری و در نهایت با ذوقی سرشار سالن را ترک می­کنی. مترسگ توانسته با زیرکی خاصی روایتی دوگانه را ارائه دهد؛ روایتی که هر دو طیف کودک و بزرگسال معانی خاص خودشان را از آن برداشت کرده و با نمادهای خاصش می­خندند و لذت می­برند. مترسگ نمایشی است اقتباسی از مجموعه داستان­های هنک سگ گاوچران. اولین جلد از این مجموعه در 1983 در امریکا به چاپ رسید. کتابی که با نایاب شدنش در ششمین هفته­ی بعد از چاپ، جان آر اریکسون را به شهرتی جهانی رساند. این مجموعه روایتی است از یک سگ گاوچران در قامت فرماندهی حفاظت از یک مزرعه که تلاش می­کند تا بخش­هایی از زندگی روزمره در مزارع تگزاس را برای کودکان و نوجوانان به تصویر بکشد. تخیل عالی نویسنده در به تصویر کشیدن سگی بوگندو و عقل کل و طنزهای ریز و درشت آن، این مجموعه را به یکی از موفق­ترین آثار در تاریخ نشر امریکا بدل کرده است؛ اثری که رد پای آن نه تنها در کتابخانه­ی کودکان که در میان کتاب­های بزرگسالان نیز به چشم می­خورد. 25 جلد از این کتاب­ها نیز به قلم فرزاد فربد و توسط نشر کتاب پنجره تا کنون به چاپ رسیده است. این روزها بر اساس همین مجموعه، نمایش موزیکال مترسگ توسط گروه تئاتر لیو در سینما تئاتر کانون پرورش فکری و هنری، در حال اجراست. این نمایش موزیکال یا طراحی و کارگردانی حسن معجونی و بازی هوتن شکیبا، مازیار سیدی، میلاد و شکیب شجره، امیرحسین طاهری و حسام محمودی فرید، پیش از این در نوزدهمین جشنواره بین­المللی تئاتر کودک و نوجوان همدان توانسته بود 5 جایزه را از آن خود کند: بهترین کارگردانی برای حسن معجونی، بهترین بازیگر جشنواره و منتخب داروان برای هوتن شکیبا، بهترین طراحی صحنه برای ویشکا آسایش و در نهایت بهترین موسیقی برای پوریا پورامین، سارا بیگدلی و روزبه فدوی. این نمایش برای کسانی که کودکی در اطرافشان دارند، قابل توصیه است؛ اگر هم نیست، دست کودک درونتان را بگیرید و بروید!


۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

بذار تا ابد بخوابم ...

دیدمش، شوکه شدم!
گفتم: دارم می بینمت! این واقعی است یا دارد در ذهنم اتفاق می افتد؟
خندید و گفت: البته که در ذهن توست اما کی گفته واقعی نیست!؟




*. دیگر ژوزفین ها (+)

۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

سنجه رفاقت!

سنجه ی این که کسی رفیق صمیمیتان هست یا نه 
این است که جلویش فیلم بازی کنید که مثلا خوبید؛ در حالی که خوب نیستید 
اگر نفهمید بدانید دیگر رفیق صمیمیتان نیست 




*. رفاقت مگه سنجه می خواد؟

ادای دین به بهرنگ صدیقی


Knowledge Is Not For Knowing
 Knowledge Is For Cutting ...
"Michel Foucault


برای من، تبلور همین جمله ی فوکوست، 
صدیقی یک استاد است؛ به معنای اخص کلمه 
به قول خودش شلوغش نمی کنم 
و فقط به بهانه زادروزش می گویم: خوشحالم که هستی دکتر جان





۱۳۹۲ مرداد ۱۷, پنجشنبه

فردیت افراطی در تکثر جمعی!

- چی هست حالا؟
- چی چی هست حالا؟
- همین فردیت افراطی در تکثر جمعی
- آها، چیزه دیگه، خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است رو شنیدی؟
- خب آره
- خب همون دیگه این خلوت گزیده شه
- آها بعد چجوریاس؟
- چی چجوریاس؟
- همین خلوت گزیده ی فردیت و افراط در تکثر اجماع  یا چی بود؟ همون که گفتی دیگه 
- هیچی دیگه خلوت گزیده ولی نه اینکه کنج خلوت بگزینه {به ضم ب قرائت شود}، یعنی یه جورایی با مردمه ها، ولی تو خودشه
- چه پیچیده، بعد با کلاسم هست؟
- چی با کلاسم هست؟
- همین فردیت های پاره شده در عصر جماع یا چی بود؟ همون که گفتی دیگه
- آها! آره بابا! اونقدر با کلاسه! اصلا صف کشیدن
- کجا صف کشیدن؟
- دم در دیگه 
- دم در باسه چی؟ آش میدن، نذری؟
- نه دیگه باسه همین فردیت افراطی در تکثر جمعی دیگه
- عجب! پس باید جالب باشه
- چی باید جالب باشه؟
- گرفتی ما رو؟ خب همین افراطی گرایی فردیت های ایرانی اسلامی یا چی بود؟ همون که گفتی دیگه 
- ...

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

نیل سایمون و زندگی روزمره


به بهانه­ی اجرای نمایش پسران آفتاب، اثر نیل سایمون

«آدم­ها لالت می­کنند، بعد می­پرسند چرا حرف نمی­زنی؟»
- نیل سایمون

نیل سایمون را به حق باید روایت­گر زندگی روزمره­ی امریکایی دانست. زندگی روزمره از آن دست مقولاتی است که اغلب آن­قدر بدیهی است که به چشم نمی­آید و مهم تلقی نمی­شود اما سایمون با روایت­های ساده و کمیک، لایه­ای از زندگی روزمره را نشان می­دهد که می­شود از تلخی بیش از اندازه­ی آن خندید. گویی سایمون با گذاشتن آینه­ای در مقابل تماشاگر و به صحنه کشیدن صحنه­های عادی و بدیهی انگاشته شده­ی زندگی­هامان، قصد دارد تا از آن آشنایی­زدایی کند. به عبارت دیگر تماشاگر با دیدن صحنه­هایی همچون دیدن دوست سابقی که مدت­هاست ندیدتش و حالا قرار است با بی­میلی با او مواجه شود، ریختن چای، بی­حوصلگی­ها و حتی دیدن تلویزیون و مواردی از این دست ساده و آشنا، به تامل می­افتد و در حین خندیدن­هایش به برخی صحنه­ها مدام زندگی خود را تصویر می­کند و گویی همانی می­شود که مارکس پیشتر گفته بود: «تاریخ دو بار تکرار می­شود، بار اول تراژدی و بار دوم کمدی». در این نمایش نیز تماشاگر گویی با دیدن صحنه­های آشنای تاریخ بودن خویش، به خنده می­افتد. برای مثال آن­ها که نمایش­نامه پسران آفتاب را خوانده­اند و یا نمایشش را دیده­اند می­شود نمونه­اش را ارجاع داد به اولین دیدار ویلی کلارک و ال لوئیس که چند دقیقه­ای این دو در کنار هم بی هیچ کلامی نشسته­اند و به مخاطب نگاه می­کنند و این­گونه در عین تلخی گزنده­ی این دیدار، مخاطب خنده­اش می­گیرد. 
این روزها از نیل سایمون، نمایش پسران آفتاب در سالن اصلی تئاتر شهر در حال اجراست. کاری به کارگردانی سیامک صفری و بازی خود او به همراه فرزین صابونی، جواد عزتی، جواد پولادی، صبا گرگین­پور و بهاره رهنما. پسران آفتاب دقیقا همانی است که توقع می­رود. یعنی وقتی می­شنوی که سیامک صفری قرار است نمایش­نامه­ای از نیل سایمون را به صحنه ببرد، همین نمایش و همین حد توقع در تو ایجاد می­شود؛ نه چیزی بیش و نه چیزی کم، نه شگفت زده خواهید شد و نه ناراحت که اجرای ضعیفی بوده. همانی است که آدمی دقیقا انتظار دارد. بازی­های روان سیامک صفری و فرزین صابونی، که با گریم خوبش تنها از روی صداست که میفهمی خود اوست، به همراه بازی پر از حس و شوخ و شنگ جواد عزتی رنگ و بوی خوبی به این نمایش داده است. هر چند به عقیده برخی منتقدین و تماشاگران، بازی کوتاه بهاره رهنما در این تئاتر، وصله­ایست که گویی به یکپارچگی و روانی دیگر بازیگران نیست و نچسب به نظر می­آید. از دیگر نکات خوب و غفلت شده­ی این نمایش می­توان به ترجمه­ی روان و خوب آهو خردمند اشاره کرد. ترجمه چنین نمایشی که اغلب کمیک­های آن امریکایی است و ناآشنا برای مخاطب ایرانی، کاری است بس سخت که اگر در آن دقت نشود، مخاطب از آن دلزه خواهد شد. اما خردمند توانسته بود بدون ضربه زدن به متن و لوس شدنش، شوخی­ها را کمی تغییر دهند تا برایمان آشنا درآید. و اما یک نکته­ی منفی که این روزها در تئاترهای در حال اجرا زیاد دیده می­شود، عدم هم­خوانی صداهاست (به اصطلاح فنی لِوِل نبودن صدا). به طوری که در این همایش نیز در میان برخی پاساژهای نمایش، صدای موسیقی­های پخش شده، که به حق این کار را محمدرضا جدیدی خوب انجام داده بود، اذیت­کننده بود و صدای بلند موسیقی باعث می­شد تا صدای دیالوگ­های بازیگران به گوش نرسد. در پایان آن­که وجود چنین تئاترهایی که به جذب مخاطب بیشتری نسبت به کارهای دیگر، به دلیل کمیک بودنش، می­انجامد، به فضای اجراهای این روزها رنگی دیگر داده و دیدنش قابل توصیه است.

۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

خوشحالم که می روی رئیس - روایتی از یک خوشحالی بی نفرت، بی توهین


در کتاب­ها و نوشته­ها و خطابه­ها، زیاد شنیده­ایم و خوانده­ایم که تاریخ و تنایجش، سالیان دراز باید زمان بخورد و قضاوت تاریخ، یکی دو سال نمی­شناسد و برای دیدن پیامدهای تاریخی باید صحبت از صده­ها و هزاره­ها کرد. نوشته­اند و خوانده­ایم، گفته­اند و شنیده­ایم اما چیز دیگری دیدیم. انگار تاریخ خاورمیانه را وارونه نوشتند. وارونه نوشته­اند که می­شود مثلا دو سه سال تاریخ، کش بیاید و تو کل همان تاریخ چند هزار ساله را بخوانی، بخوانی؟ نه، به چشم ببینی و لمس کنی. اما جای شکوه نیست، گلایه­ای نیست که چرا باید از میان این همه تاریخ پر فراز و نشیب، و این همه نژاد و رنگ و کشور، تو در خاور میانه­ی پر از حادثه و در این هجوم وانفسای بلایا به دنیا بیایی، در ابعادی که انگاری تاریخ در آن سریع­تر رقم می­خورد؛ جایی که می­شود هزاران سال تاریخ جهان را تنها در ربع قرنی، و حتی کمتر، به چشم دید: جنگ، انقلاب، دیکتاتوری، مبارزه، اشغال، حصر، تبعید، شکست، فقر، آزادی، اسارت، تظاهرات، پیروزی، خفقان، بهار عربی، شلیک، فریاد، اشک­آور، حقنه، خزان عربی، زندگی در کف خیابان، آگاهی، تعصب، چماق، زور، شادی و هزاران واقعه از گوشه و کنار تاریخ جهان. و صد البته گلایه­ای نیست که چرا باید هشت سال از بهترین دوران زندگیت، هشت سال از جوانیت، را در دوران تصدی مردی بگذرانی به نام محمود احمدی نژاد. گلایه­ای نیست، که دست تقدیر بوده و جبر تاریخ. چاره­ای هم نیست جز زندگی و تحمل و امید. اما دلیلی هم نیست که سر آخر، خوشحال نباشم، خوشحالم و از صمیم قلب برای رفتنش شادمانم. پایان هشت سال کابوس­وار، پایان هشت سال عملکردی که هنوز هم در این روزهای آخرش دارد از زندگی­هامان انتقام می­گیرد، دوران تصویب مداوم کاغذ پاره­هایی که اثرش را و طعم تلخ گرسنگیش را آن پیرمرد فقیر روستای انگاس چشید، دورانی که تاریخش را می­شود از کوچک شدن سفره­هامان قرائت کرد، از ترک­های روی گونه­ی کارگری که شب­ها جلوی زن و بچه­اش گریست و روزها جلوی کارفرمایی که او را اخرج کرد، دوران تلخ تهمت­های یک طرفه و یکه­تازی­هایی از جنس خود گویی و خود خندی­ها، دوران شوم خمودگی و عصبیت؛ اما تمام شد. خوشحالم آقای رئیس جمهور سابق، خوشحالم که می­روی. بی هیچ توهین و تحقیری، بی هیچ خشم و نفرتی، فقط خوشحالم و صادقانه و بی هیچ ریا و جنجالی می­گویم: خوشحالم که می­روی. در فیلم­ها دیده­ایم که به هنگام آزادی یک تن از زندان، دیگر زندانیان شعاری را همه با هم و با لبخند می­دهند: «بری دیگه بر نگردی». من هم از این زندان بودنم برای تو که زندانی نبودی، با لبی خندان و با آرزویی از اعماق وجود، بلند بلند فریاد می­زنم که: «بری دیگه بر نگردی!».