۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

فجرنامه - 5: در لجن شب و سکون خاموشی!




در عصر زمهریزی ظلمت 
عصری که شاخ نسترن آنجا
گر بی اجازه برشکفد، طرح توطئه است!

عصر دروغ های مقدس 
عصری که مرغ صاعقه را نیز 
داروغه و دروغ درایان 
می خواهند 
در قاب و در قفس 

بر باغ ما ببار !
بر داغ ما ببار !




×. استاد شفیعی کدکنی

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

افکار پریشان - 52: ابتذال قامت قلمم!




بگو از آن همه واژه که ذبح کردی و نگفتی
بگو از آن همه نطق های آتشینی که ننوشتی
بگو از آن همه غزل های ناب که در گلو خفه کردی 
بگو از آن همه ابتذال، آن همه ریا، آن همه فریب، آن همه دروغ 
آن همه چیزی که من نبودم و تو نوشتی ...


اعتراف کن قلم ...
بگو ...



۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

فجرنامه - 4: رویاهای شیرین و اوراد گل سرخ!


سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ


بعد از دی دیوانه و آن سردی دیرند 
وان پیر یخ نیمه دی ماه شکستن،
بسیار نپاید 
این لحظه سرمای گل سرخ
این لحظه خون خوردن و خاموش نشستن 


×××
سر اومد زمستون ...




×. استاد کدکنی


فجرنامه - 3: بن بست سی و دوم !


یخ بسته دست و سنگ و صدا نیز 
در کوچه های حادثه یارا 

بن بست ظلمت است، و زان سوی 
بنگر سگان هار رها را ...


۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

فجرنامه - 2: حیف آن شقایق ها و عاشق ها!


در مورد حجاب اجباری در کار نیست ...


------------

پی نوشت: 
چه قرابتی است میان این شعر و این سورت سرمای بیدادگر!

در زیر بارانی که می بارید 
بر روی میدان مصاف رنگ و بی رنگی 

حیف آن شقایق ها و عاشق ها!

«... بادا که جابلقا
با آن طلسم پر طنین، فردا 
هستار گیتی را کند زیر درفش خویش 
فارغ ز گشنامار و بیماری و بی برگی 
وز زمهریز و سوده سرما 
نامی نماند از بلاساغون و جابلسا»

گفتیم و در این آرزوها رفت 
بس «روزها با سوزها» برما.

حیف آن شقایق ها و عاشق ها!

اکنون 
هنگامه ای واژونه می بینم
جادوی جابلسا،‌
بر رغم کام و آرزوی ما 
دروازه های هفت جوش هر هزاران شهر دشمن را
بگشوده و دیگر طلسمی بسته باقی نیست
زانجا، 
تنها، 
بیماری و بی برگی و انبوه گشنامار 
و زمهریر و سوده سرما 
در تند بادی می وزد بر ما 

آه!
حیفا!
آن روزگار و سوزگارانی 
که ما در کار این کردیم 

گفتند ما را 
«کاین چنین بایست» و 
ما نیز اینچنین کردیم 

حیف آن شقایق ها و عاشق ها!

آیا بعد از بلاساغون و جابلقا 
آن سوی ترها  شارسانی هست 
فارغ ز گشنامار 
و آسوده از بیماری و بی برگی و سرما 
جز آنچه می خواندند آن دیوانگان بر ما؟

حیف آن شقایق ها و عاشق ها! 

استاد شفیعی کدکنی 

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

فجرنامه -1: ... در شب خاموش خارایی!



آذرخشی چون رگ مرمر شبم را باژگونه کرد
لحظه ای شفاف و عریان بود:

آرزوی بوسه و نان بود و پرواز کبوترها 
باغ پر باران و باران پر از باغی نمایان بود 
...

پاسی از آن لحظه ها نگذشته 
دیدم آه!

اطلسی تبخیر شد ناگاه
و به جای گندم از صحرا دروغ و دودها رویید

آن، چه طغرا و طلسمی بود!؟

ابرهایش کاغذی بود و درختان کاغذی، باران و برقش نیز
و هوای کوچه از دود و دروغ آغشته و لبریز

همچنان در کوچ تنهایی 
باز دیگر بار
ما ز زندانی به زندانی و ز زنجیری به زنجیری 
در شب خاموش خارایی 



×. شعر استاد کدکنی
،. عکس آرمانهای از دست رفته!