
سر در گریبان انزوای خویش بیتاب از خفتن های سنگین روزمرگی و سرشار از سایه های تاریک و هولناک غفلت در گوشه ای از بودن خویش نشسته ام و لحظه لحظه و سطر سطر این جریده تاریخ بودنم را دردمندانه حلاجی می کنم که چه بوده است! که چه شده است!
و در این کنج بودن خویش به ترسیم چشم اندازهای منحنی بودن خویش مشغولم که چه خواهم شد! که چگونه در این دریای مواج و طوفانی دغدغه های بیکران و در این هول و بیم موجهای تاریک غفلت و شهوت و گردابهای همه ترس و اندوه و افسردگی سر به این فاجعه پلید بشری -مصلحت!- خم نکنم و هرگز برای رسیدن به آن همه قله های بودن خویش حق را به تیغ این شیاد پیر ذبح نکنم.
غرق در همین افکار ناگاه ندایی مرا بر می خیزاند که «های در هم پیچیده! برو ...» بر می خیزم و تمام افکارم را در به میان جمعیت می برم که ید الله فوق الجماعه!
و اینجا که من هستم چقدر دل ها که بی تاب است! چقدر سرها که زیر سودای قرآن پشیمانند و چه قرآن ها که گویی به نیزه شده است! چقدر زشتی ها و زیبایی ها که اینجا با هم بر می خورند! دستانم می لرزد! نکند که من نیز قرآن به سر نگیرم! قرآن به نیزه کنم ...
الهی سکر!
الهی مستی!
خدایا نام و نان ایمانمان را میخوریم ، رحمتی!
خدایا قرآن به نیزه می کنیم، رحمتی!
خدایا ....