۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

لحظه ای تامل - 20: کرامات شیخ ...




روزی شیخ در اینترنت به صفحات فیل تر شده می نگریست و فرمود: در اینجا چیزی می بینم که شما نمی بینید!
گفتند چه چیز می بینی یا شیخ!؟

فرمود: آزادی مطلق!

ناگهان مریدان جامه ها دریدند و نعره زدند ...


*. عکس همان شیخ!

*. ایده این پست از یک میل بود که منبع نداشت که ذکر کنم ...

*. ...

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

افکار پریشان - 30: پشت دیوار شب یه راهی داره ...


خورشید استاد بزرگی است
می تابد حتی با دلی سوزان
می تابد حتی با رویی زرد!

خورشید موجود عجیبی است!
می تابد، بی دریغ! بی توقع!

می تابد حتی با اینکه کسی تاب دیدنش را ندارد!
می تابد حتی وقتی مهتاب را خوش نام تر می کند!

و چه قصه غریبی است!
خورشید می تابد و مهتاب دیده می شود ...

چقدر غریب است ...

بتاب خورشید من !




۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

عکس نوشت - 5: بخواب که دنیا ارزش دیدن نداره ...


-----------------------------------------------





-----------------------------------------------




-----------------------------------------------





همین جوری -21: به بهانه قدس ...


لنا ما ليس يرضيكم ،لنا المستقبل ولنا في ارضنا ما نعمل
ايها المارون بين الكلمات العابره
كدسوا اوهامكم في حفرة مهجورة ، وانصرفوا
واعيدوا عقرب الوقت الى شرعية العجل المقدس
او الى توقيت موسيقى مسدس

آن‌چه شما را خوشحال نمی‌کند از آن ما،
ای گذرندگان در میان کلمات رهگذر
آینده از آن ما،
آنچه در زمین‌مان می‌کاریم از آن ما

اوهامتان را در حفره‌ای دورافتاده بینبارید و بروید

و عقربه‌ ساعت را به زمان گوساله‌ی مقدس برگردانید

و یا به زمان آهنگ تیر


فلنا ما لیس یرضیکم هنا، فانصرفوا
و لنا ما لیس فیکم: وطن ینزف و شعبا ینزف
وطنا یصلح للنسیان او للذاکره


آنچه شما را خوشحال نمی کند از آن ماست،
پس بروید آنچه شما ندارید از آن ماست: وطنی که در خون غوطه ور است
ملتی که در خون غوطه ور است
سرزمینی که شایسته فراموشی است یا یادآوری




*. شعر از محمود درویش

*. مکالمه جالب و بسیار تکرار شده در این سه روز گذشته من:
- اینترنت شما هم مرده؟ (یا جملاتی در همین مایه ها!)
- روز قدسه بابا
اینجا هم ایرانه
حکومتمونم که در جریانی
پس سوالت اشتباهه
- {سکوت}

*. درباره قدس حرف ها در گلویم مانده اند باشد تا زمانی بنویسمشان

*. منبع عکس این پست و پست قبلی: آسوشیتدپرس به نقل از بوستون

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

لحظه ای تامل - 20: گپی اندر باب قدر نامه ...


در صحبت با یک رفیق در باب این پست رد و بدل شد:


...

آخه خیلی چیزا عجیبه

من همیشه خودم می ترسم از اینکه آدمی حقی رو نا حق کنه

بعد الان دیگه خیلی حقاس که ناحق شدنشون اونقدر عادی شده که اصلا آدمی نمی فهمه

اصلا بیماریهایی اونقدر شایع شدن که آدمی که بیمار نشده بیمار خطاب میشه

مثلا همین مصلحت انگاری

اصلا هر کی مصلح بین نیست میگن مریضه بابا

بعد تو این مصلحت ها چقدر آدمی حق رو ذبح می کنه

بعد آدمی که حق رو ذبح کنه خب میشه نیزه!

بعد میشه نیزه که قرآن روش میره ...

مصلحت رو یهو می بینه تو اینکه علی رو از خلافت برکنار کنه

خب دل آدم می لرزه بله



و دیشب دلم می لرزید خاصه زمانی که دیدم کفشم گم شده، کفش مقدمه راهه، مقدمه مسیره، اراده بدون حرکتم که هیچ!

می لرزیدم و می ترسیدم تا اینکه در آخر نهایتا کفشهایم پیدا شد ...



*. داستان کفش ها واقعی بود البته برای اهلش برداشت های دیگری هم مجازه ...

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

ادای دین - 12: با تاخیر و به بهانه روز جهانی وبلاگ نویسی 1




سی و یک آگوست (9 شهریور ماه) روز جهانی وبلاگ نویسی است و درست یک هفته بعد هم روز بلاگستان ایران است. رسم بر این است که در این روز هر فرد 5 بلاگ را که دوست دارد معرفی کند. من در این میانه روز جهانی و ایرانی با تاخیرات فراوان به معرفی 5 دسته بلاگ به مرور زمان می پردازم ...
ذکرچهار نکته لازم است:
اول اینکه بیشتر در این پست بلاگهایی که معرفی می شوند رانیطور نیستند که لزوما محتوایشان را قبول داتشه باشم و یا مورد تایید باشند بلکه نوع دسته بندی خود نشان دهنده این موضوع است -البته اثبات شی نفی ما ادا نمی کند!-
دوم اینکه زاویه دید من به این بلاگ ها لزوما شاید آن چیزی نباشد که در این بلاگ ها ساری و جاری است!
سوم اینکه کنار هم قرار دادن بلاگ هایی که در زیر است لزوما نتیجه تساوی فی مابینشان نیست که فاصله است بین آنها!
و چهارم اینکه لزوما نباید لینکهای پایین شما را به بلاگی ارجاع دهد!


1. بلاگ های صاحب سبک و با زاویه دید متفاوت

راز سر به مهر
قطعا در لیست بلاگ هایی که خواندنشان را دوست دارم و از زاویه دیدشان لذت می برم -فارغ از آنکه محتواشان به اعتقادم می خورد یا نه که البته می خورد!- راز سر به مهر -که داغ چندین بار فیل تر شدن را بر جبین دارد!- در راس قرار دارد، محمد معینی نویسنده با ذوق این بلاگ معلوم است که می کوشد تا مبادا با تیغ مصلحت -این بی شرم شیاد!- حقی را ذبح کند و همین امر باعث شده است تا در این خیل بیماران مصلحت -که آنقدر عادی شده است دیگر از حالت بیماری خارج شده است!- زاویه دیدش را بپسندم و بلاگش را دنبال کنم، آنهایی که می خواهند زاویه دیدی جدید را تجربه کنند و مدام بیاموزند پیشنهاد می شود این بلاگ را دنبال کنند ....

بامدادی
جدای از مقالاتی که گاه و بیگاه ترجمه می کند و منتشر می کند اغلب تحلیلهایش با رویکرد خاصی همراه است و نحوه و نوع رفرنس دهی و تحلیل های علمی اش برای من انسان عامی و عادی بلاگ خوان درس آموز است ...

فانوس
پیش تر که در a man called old fashion می نوشت با او آشنا شدم! اینک اما به دلایلی در این خانه در ابتدا موقت و در انتها وطن دومش(!) می نویسد؛ نوشتن که چه عرض کنم، تلفیق نوشته ها و عکس ها و زاویه دید عالی اش در انتخاب و انتشار عکسهایش را دوست دارم زیاد! درس آموز ترین نکته این بلاگ نحوه نام گذاری ها و خلاقیت خالقش در انتخاب عناوین پست هاست ...

قاصدک
درست است که گاها محتوای -حداقل ظاهری- نوشته هایش را قبول نداشته باشم اما دلیلی نمی شود که از نوشته هایش -که بیشتر شعر گونه اند- چشم پوشی کنم و بعضا بسیاری از آنها را بی هیچ لذتی از خواندنشان رها کنم، گاها تلفیق اجتماعیاتش با شعر عالی است و جدا زاویه دیدش در تلفیق تصویرهای روزمره و دیده شده مان با خیال شاعرانه لذت بخش است ...

فعلا همین ها باشد تا وقتی دیگر ....

*. راستی یه خبر خوب برای بلاگ اسپاتی ها آن هم اینکه در داشبورد مدیریتی بلاگر قسمت آمار اضافه شد حتما ببینید جالب است ...

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

لحظه ای تامل - 19: قدر نامه!



سر در گریبان انزوای خویش بیتاب از خفتن های سنگین روزمرگی و سرشار از سایه های تاریک و هولناک غفلت در گوشه ای از بودن خویش نشسته ام و لحظه لحظه و سطر سطر این جریده تاریخ بودنم را دردمندانه حلاجی می کنم که چه بوده است! که چه شده است!


و در این کنج بودن خویش به ترسیم چشم اندازهای منحنی بودن خویش مشغولم که چه خواهم شد! که چگونه در این دریای مواج و طوفانی دغدغه های بیکران و در این هول و بیم موجهای تاریک غفلت و شهوت و گردابهای همه ترس و اندوه و افسردگی سر به این فاجعه پلید بشری -مصلحت!- خم نکنم و هرگز برای رسیدن به آن همه قله های بودن خویش حق را به تیغ این شیاد پیر ذبح نکنم.


غرق در همین افکار ناگاه ندایی مرا بر می خیزاند که «های در هم پیچیده! برو ...» بر می خیزم و تمام افکارم را در به میان جمعیت می برم که ید الله فوق الجماعه!


و اینجا که من هستم چقدر دل ها که بی تاب است! چقدر سرها که زیر سودای قرآن پشیمانند و چه قرآن ها که گویی به نیزه شده است! چقدر زشتی ها و زیبایی ها که اینجا با هم بر می خورند! دستانم می لرزد! نکند که من نیز قرآن به سر نگیرم! قرآن به نیزه کنم ...



الهی سکر!

الهی مستی!

خدایا نام و نان ایمانمان را میخوریم ، رحمتی!

خدایا قرآن به نیزه می کنیم، رحمتی!

خدایا ....