۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

و خلقناکم ازواجا ...



زوج آفرید
اما
جدا جدا ...

که مادام
دستت بلرزد

و در انتظار
آغوشی، نوازشی، بوسه ای ...
جان بکنی و بمیری




۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

VVV



هفتصد و هفتاد و هفت روز در بند 
بدون ساعتی مرخصی 
...



×. در شب های قدر در بندان را فراموش نکنیم 
اللهم فک کل اسیر ...




برای پیر روستای خاطراتم


موهایت
- نه چون کلیشه های گذشته
دو آبشار قهوه ای -
که وحشی اند
چون دو چشم خشمگینت
که خم به پیشانی انداخته اند

دست هایت
- نه چون حریر در اشعار -
که تکه تکه اند
چون کویر خشک
چون سینه ستبرت فراخ اند

گونه هایت
- نه گلگون و نه لطیف -
که آفتاب سوخته اند
همچون ریگ زار لب هایت

های مرد روستایی رویاهایم ... نیستی!

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

الهی شکر


افیون روزمرگی کشیده ایم
که عمری به جای سکر
شکر می گوییم ...





×. تقدیم به علیرضا روشن