‏نمایش پست‌ها با برچسب مشیری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مشیری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اسفند ۱۵, پنجشنبه

اینگونه بی تو بی تابم ...



کاش آنجا که می باید راهی به جز خیال هم بود
کاش می شد رد دلتنگی را گرفت و به آغوش تو رسید
کاش این فاصله را چاره ای بود 

کاش ها زیاد، فاصله ها زیاد، دلتنگی ها زیاد 
اما مجال، اندک!



*. عنوان بخشی از شعر مشیری
*. دیگری ها برای ژوزفین (+)


۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

روزمرگی ها (!؟)


سه شنبه 28 تیرماه 90
من، تنها چهار راه ولی عصر

فرهاد در گوشم ناله می زند:
(غروب سه شنبه خاکستری بود ...)
حال خوشی ندارم انگاری. همینطور که پیاده به سمت انقلاب حرکت می کنم پِلی لیست شجریان رو می زنم. صدای بم ویلنسل ها با زخمه های تار ... چشم در چشم مردمان این شهر راه می افتم. هیچکس انگاری حال خوشی ندارد و این تنها اشتراک من با این همه مردمی است که غریبه اند. آشنایم نیستند انگاری. احساس خفگی می کنم. این طرف و آن طرف را هراسان نگاه می کنم:
آن طرف تر مردی است که پشت تلفن -نمیدانم به که- بلند بلند فحش می دهد طوری که کش های انتهای فحش هایش میان این صدای بم ویلنسل می پیچد. سرم را بر میگردانم مغازه داری دارد از روی شیشه مغازه اش جای دستهای کودکان را پاک می کند و چقدر آسان این کار را می کند!
(ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید ... )
سرم را می دزدم. به پایین نگاه می کنم
(ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید  ... این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران)
چقدر مردم شهر غریبه اند ...
(یا نه! دریایی است گویی واژگونه بر فراز شهر، شهر سوگواران)
در این غروب رو به سیاهی به آدم ها نگاه می کنم
نه شوری، نه امیدی و نه انگیزه ای
انگار جسدهای بیجانی اند که در حرکتند! چه تناقض آشکار و چه جمع نقیضینی!
یادم می آید ...
حوادثی در سرم تلو تلو می خورند ...
بوی خون می آید،‌اشک آور،‌باتوم ...
حالم بد می شود میپیچم به دالان اولین مغازه
 essential words for the TOFEL : 5th edition
کتاب را برانداز می کنم، بازش می کنم اولین کلمه idol است
لعنت به این روزگار! چرا درست وقتی که حالت خوب نیست همه چیز می شود نشانه! نشانه هایی که حرف دارند برای گفتن! چرا وقتی کتاب را باز می کنی درست باید صفحه 147 بیاید و چشم من به کلمه idol بخورد آن هم درست زمانی که حوادثی در مغزم دارد تلو تلو می خورد!؟ لعنت به احتمال! گور پدر آمار!
عین دیوانه ها از مغازه بیرون می زنم ...
(هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر
رنگ این شب های وحشت را
تواند شست از دل یاران!؟)
در میان توده سیاه جمعیت غلت می زنم. سرم پایین است. دلم هوای سیگار دارد انگاری!
(چشم ها و چشمه ها خشکند ...)
اولین دکه می ایستم. می ترسم چشم در چشم دکه دار شوم. نگاهم پایین است
(روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ ...)
نگاهم به روزنامه می افتد:
عکس قاضی مرتضوی است
(همچنان که نام ها در ننگ)
دقیق تر می شوم. زیرش درشت نوشته: همه متهمان کهریزک تبرئه شدند
عوق می زنم ولی از دهان بیرون نامده قورتش می دهم
خاطرات عین موریانه مغزم را می خورد
انگاری دیگر سیگار به کار نمی آید که تریاک را به بازدمم پز!
(هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد ...)
عجیب که آدمی نیست، آدمی نیست ...
جسدی اطراف دکه نمی بینم که مگر می شود این خبرها را خواند و نفس کشید!؟
(آه باران! ای امید جان بیداران)
لاشه خود را تکان می دهم
جلوی رویم تار شده است. درست نمی بینم
(آه باران! ای امید جان بیداران
بر پلیدی ها که ما عمری است در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد!؟)
خاطرات سخت و دهشتناک ذره ذره روحم را می بلعد
گونه هایم خیس است، مگر اینجا اشک آور زدند!؟
در تیره و تار پیش رویم آدم ها با تعجب خیره به من رد می شوند

(بر پلیدی ها که ما عمری است در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد!؟)

در تاکسی را باز می کنم، لاشه ام را می اندازم روی صندلی جلو
ترک آهنگ عوض شده است
(قاصدک! هان! چه خبر آوردی!؟
وز کجا وز که خبر آوردی!؟
...
خوش خبر باشی اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من
همه کورند و کرند

...

ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند ...


راستی میر کجاست!؟


×. هذه شقشقه هدرت ...





۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه

عکس نوشت - 41: که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ...


به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست 
در این ساحل که من افتاده ام خاموش 
غمم دریا دلم تنهاست ...
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست


مرا آن دل که بر دریا زنم نیست ...

۱۳۸۹ بهمن ۲۹, جمعه

من و تو - 24: بی عشق ...


چه فرقی می کند
14 فوریه یا 29 بهمن!؟
ولنتاین یا اسفندگان!؟
روز عشاق یا جشن اسفندگان!؟

برای چون منی خزیده به کنج تنهایی 
فرقی ندارد،‌باور کنید ...





×. همنوا با فریدون و همراه حافظ؛ 
دلم می خواست دست عشق 
-چون روز نخستین- هستی ام را زیر و رو می کرد ...

دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت 
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند 
بهاری جاودان آغوش وا می کرد 
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد 
بهشت عشق می خندید 
به روی آسمان آبی آرام 
پرتوی مهر و دوستی پرواز می کرد 
به روی بام ها، ناقوس آزادی صدا می کرد ...

دلم می خواست ...

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

عکس نوشت - 9: فریاد استاد ...


های با شما هستم این درها را باز کنید
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
..

من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند چه کسی می آید
با من فریاد کند !؟





*. با دیدن این عکس یاد این شاهکار استاد افتادم ...

×. دلمان تنگید اینجا را آپ کردیم ... !