روایت «کودک درون» ما هم روایت «زال» بود ...
۱۳۹۱ بهمن ۱۲, پنجشنبه
۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سهشنبه
۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه
میگن هر کی یادش می افتاد لبخند می زد ...
همیشه می خندید و می خندوند
ما هم همین گونه باشیم ...
میلادش مبارک
ما هم همین گونه باشیم ...
میلادش مبارک
۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه
درین شب ها !
۱۳۹۱ بهمن ۳, سهشنبه
۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه
و ناگاه تصادف!
«در لحظهی تصادف همهی زندگیت به آنی جلوی چشمت ظاهر میشود»
دیده بودم در فیلمها که طرف که تصادف می کند کل زندگیش را سریع و تند میبیند، اشتباه است!
«در لحظهی تصادف تمام زندگیت جلوی چشمانت میآید اما نه همه لحظات و همه کسانی که بودهاند که فقط آنها که تمام زندگیت هستند»
*. تجربه عجیبی است تصادف؛ تلنگری سهمگین!
برهه ای غیر قابل توصیف داره اون لحظه که میبینی ماشین داره میاد و تو داری میری زیرش و میگی تمومه دیگهف و یه برهه عجیبی داره! شایدم توهمه من بوده البته!
این پست خشک و خالی هم بماند برای بعدههای خودم ...
دیده بودم در فیلمها که طرف که تصادف می کند کل زندگیش را سریع و تند میبیند، اشتباه است!
«در لحظهی تصادف تمام زندگیت جلوی چشمانت میآید اما نه همه لحظات و همه کسانی که بودهاند که فقط آنها که تمام زندگیت هستند»
*. تجربه عجیبی است تصادف؛ تلنگری سهمگین!
برهه ای غیر قابل توصیف داره اون لحظه که میبینی ماشین داره میاد و تو داری میری زیرش و میگی تمومه دیگهف و یه برهه عجیبی داره! شایدم توهمه من بوده البته!
این پست خشک و خالی هم بماند برای بعدههای خودم ...
اشتراک در:
پستها (Atom)