۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه

درین شب ها !

این روزها
می روم روی پشت بام خیال
از آن بالا به ابرها نگاه می کنم
سیرِ سیر می خندم به بازی روزگار
بعد چشم باز می کنم و بازی می خورم در این دنیای رو به زوال!




پست مرتبط: (+)
ما را در فیس بوک پیگیری کنید: (+)

۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه

و ناگاه تصادف!

«در لحظه‌ی تصادف همه‌ی زندگیت به آنی جلوی چشمت ظاهر می‌شود»
دیده بودم در فیلم‌ها که طرف که تصادف می کند کل زندگیش را سریع و تند می‌بیند، اشتباه است!

«در لحظه‌ی تصادف تمام زندگیت جلوی چشمانت می‌آید اما نه همه لحظات و همه کسانی که بوده‌اند که فقط آن‌ها که تمام زندگیت هستند»





*. تجربه عجیبی است تصادف؛ تلنگری سهمگین!
برهه ای غیر قابل توصیف داره اون لحظه که میبینی ماشین داره میاد و تو داری میری زیرش و میگی تمومه دیگهف و یه برهه عجیبی داره! شایدم توهمه من بوده البته!
این پست خشک و خالی هم بماند برای بعده‌های خودم ...


بعضی ها - 1

بعضی ها هم هستن که گفتنی هاشونو تو نا گفتنی هاشون میگن!