۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

تلنگری به خودم - 8: هنوز انسانیت نمرده است (2)




امروز تکه فیلمی دیدم سرشار از انسانیت، از شما چه پنهون گریه ام گرفت!
تکه فیلمی بود از کنسرتی -گویا در آلمان- از ابی.

ابی داشت می خوند که یهو یه بچه عقب مونده پرید وسط سن! همه هول شدن!
اما ابی با آرامش اونو بغل کرد و بوسید و به خوندن ادامه داد!

دست بچه هرو گرفت و با هم شروع کردن به خوندن!
برق شوق و شادی رو می شد توی اشک چشای اون بچه دید!

بغضم گرفت! گریه کردم! از شادی اون بچه! از اینکه گاهی چقدر ساده میشه
دل یه نفرو شاد کرد! از زیبایی! از انسانیت!

دوباره خاطراتی برام مرور شد، خاطرات دیدن فوتبال بازی کردن علی کریمی
با بچه های بهزیستی! خاطرات دیدن اون پلیسی که یه بار جلوی یکی از همین
نازنینا احترام نظامی گذاشت و بچه ذوق کرد! و بسیاری از خاطرات ...

*. مهم ابی و کریمی و پلیس و اینا نیست مهم انسانیته، مهم اینه که میشه از
قهرمانای ملی، از افراد محبوب حتی از هر کسی تو هر جایگاهی استفاده کرد
برای شادی مردم ...

انسانیت هنوز نمرده است ...


6/7/89 1:23:45

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

همین جوری - 24: افاضات رییس بدون شرح ....


افاضات الرییسیه!:

در ایران بعد از انتخابات کسی دستگیر نشده است (مصاحبه با خبرنگار سی ان ان +)
سکینه محمدی اصلا حکم سنگسار نداشته است (مصاحبه با شبکه ای بی سی آمریکا)
رقبا و مخالفان من در کمال آزادی هستند و به راحتی به ابراز عقیده می پردازند (مصاحبه با شبکه پی بی اس آمریکا)
ایران از کشورهای دیگر آزادتر است (مصاحبه با آسوشیتدپرس در آمریکا)


و اما شاهکار:

مجلس در راس امور نیست ! (+)






۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

در گذرگاه خاطره - 21: حماسه پر شور صندلی های خالی (بیان دیگری از حقارت ملی!)







با دیدن این تصاویر برای خودم می نویسم که بدانم

بدانم همیشه اینگونه نبوده است که کسی به نام دولت و ملت ایران آن هم نه در حضور نمایندگان کشورهای جهان که در حضور بیش از 400 صندلی خالی (!) از مدیریت جهانی بگوید -و بیچاره صندلی ها که پای رفتن ندارند و میخکوبند به این زمین سخت!- پیش از او کسی و کسانی متفاوت تر از او در همین مقر از جانب این ملت حرف زده اند. کسی و کسانی که نه سر چهارراه های نیویورک کودکان اسپانیولی با انگشت او را نشان دادند و با اسم کوچک خطابش کردند و نه کسی و کسانی که وقت سخت گفتن هاله ای از نور احاطه شان کرده باشد. کسی و کسانی که وقت سخنرانیشان دستی از غیب نمایندگان دیگر کشورها را میخکوب نکرد که پلک نزنند و در بازگشتشان هم از ماشین های گنده و سیاه خارجی قصه نگفتند. کسی و کسانی که تلویزیون برایشان هوار نکشید اما ...
اما ره آورد سفرش و سفرشان به جای حقارت ملی و کلیپ های خنده دا موبایلی و سرگرمی های اینترنتی، عزت و آبروی شد برای ملتش. ملتی که او را و آنها را به واقع برای جایگاهی که داشت برگزیده بودند!


اينک آقاي رئيس و حضار محترم !
اجازه مى خواهم از زبان انسانى سخن بگويم که از شرق ، از خاستگاه تمدن هاي درخشان و از مهدپرورش پيامبران والا مقام الهى : ابراهيم ،موسى ، عيسى و محمد آمده است .من از ايران سرفراز آمده ام به نمايندگى از ملتى بزرگ و پرآوازه که از دهها قرن پيش صاحب ; تمدن بوده و پس از پذيرش آيين اسلام ،در تاسيس و بسط تمدن اسلامى نقش ممتاز داشته است ملتى که با تکيه بر غناي فرهنگى و انسانى خويش تند باد هاي سخت خودکامگى و تحجر و نيز خودباختگى در برابر ديگران را از سر گذرانده و در دوران جديد تاريخش ، پيشتاز تاسيس جامعه مدنى و نظام مشروطيت در شرق جهان بوده هرچند که در اثر دخالت بيگانگان و نيز کم تجربگى در اين آزمون ، ناکاميهايى داشته ; است .ملتى که يکى از طلايه داران مبارزه با استعمار و منادي استقلال بوده ، هر چند نهضت ملى او با کودتاي خارجى شکست خورده است و ملتى که صاحب انقلابى مردمى است ، انقلابى که نه با کودتا و زور اسلحه آتشين که با سلاح کلام و ارشاد بر رژيم کودتا پيروز شده است و درمسير تجربه نوين خود، جنگ تحميلى هشت ساله و فشارها و تحريم ها و تهمت هاي گوناگون را تحمل کرده و بزرگترين قربانى ; تروريسم اين پديده شوم و نفرت انگيز قرن بيستم بوده است ...

به نام جمهوری اسلامی ایران پیشنهاد می کنم که به عنوان گام اوّل، سال ۲۰۰۱، از سوی سازمان ملل سال گفت وگوی تمدّن ها نامیده شود، با این امید که با این گفتگو، نخستین گام های ضروری برای تحقّق عدالت و آزادی جهانی برداشته بشود ...

این بخش اندکی از سخنان کسی بود که وقتی به نام «جمهوری اسلامی ایران» از گفتگوی تمدن ها گفت دستاورد سفرش سالی بود به نام گفتگوی تمدن ها -که اینک این روز از تقویم ایران حذف شده است (+)-

درباره‌ی ما وانقلابمان و اصول و نقطه نظرهایمان بیش از معمول سخن مغرضانه یا جاهلانه گفته شده است. در انقلاب ما چند نقطه‌ی اختصاصی هست که می‌توان آن را استثنائی از سرگذشت معمولی انقلابها شمرد. من به آن نقطه‌ها می‌پردازم، و در پایان پیام خودمان را خواهم گفت. اول؛ این انقلاب حتی در شروع خود صد درصد مردمی بود، نه یک گروه چریکی مسلح، نه یک حزب فعال سیاسی نظامی، نه گروهی از افسران انقلابی و آزادیخواه و نه هیچیک از دیگران انواع رائج و معمولی – که تحولات انقلابی کشورها را پدید می‌آورند – در انقلاب ما وجود و حضور و فعالیت نداشتند، فقط مردم بودند و مردم، آن هم کاملاً بی‌سلاح که در تهران و همه جای دیگر چنان فضا را و خیابانها را و محیط زندگی شهری را از وجود و حضور و شعارهای انقلابی خود پر کردند که دیگر جایی برای هیأت حاکم و حکومتش باقی نماند؛ و آنان مجبور شدند یکی یکی و دسته جمعی از کاخها و مراکز اقتدار خود و سپس از کشور خارج شوند. شاه، نخست وزیر، بزرگان ارتش، وزراء و دیگر سرجنبانان هر کدام که توانستند از مردم گریختند...

و این نیز بخشی از سخنان کسی بود که در سفرش از انسانیت حرف زد و مردم. و در زیر آن همه فشار بین المللی سخنانی بر لب آورد که ملت ایران بیشتر نشاخته شود ...

این ها را نوشتم تا بدانم که همیشه روال تاریخ اینگونه حقارت آمیز نبوده است ...



*. عکس ها مربوط به سفر اخیر جناب رییس است به مقر سازمان ملل

*. متن اول سخنرانی سید محمد خاتمی رییس جمهور وقت ایران زمین است در 30 شهریورماه 1377
متن کامل سخنرانی در اینجا

*. متن دوم سخنرانی آیت الله خامنه ای رییس جمهور وقت ایران زمین است در سال 1366
متن کامل سخنرانی در اینجا

*. عکس ها در اینجا و اینجا و اینجا و اینجا

۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

حادثه بد - 9: اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن ....




امروز از شرکت که زدم بیرون یه دختری فال فروش جلومو گرفت گریه کرد و گفت ناهار نخوردم فال می خری داداشم -لفظ داداشمش خیلی جالب بود!- بی هیچ دلیل و منطقی یه اسکناس سبز دادم بهش یه فال بر داشتم و راه افتادم دنبالم دوید و چندتا فال دیگه هم بهم داد گفتم نمی خوام گفت نه دونه ای دویسته هزرا دادی باید 5 تا بهت بدم ...
دلم لرزید! دلم گرفت!

تو تاکسی نشستم یاد اون روزی افتادم که تو اتوبوس بودم و اون موقع ها همش تو این هواها بودم که اگه کسی میومد و فالی یا جورابی می خواست بفروشه می گفتم چسب زخم داری! غالبا نداشتن و می خندیدم و می گفتم اگه داشتی می خریدم ازت حیف که نداری! القصه تو اتوبوس بودم و یه فال فروشی اومد تو از قضا دستم زخم شده بود و لایه ای خون مرده سراسر انگشت سبابه ام رو سرخ کرده بود، اومد و گفت آقا یه فال بخر منم که می خواستم از دست گیر دادنش خلاص شم گفتم چسب زخم داری!؟ با تعجب نگاهم کرد انگشتمو نشونش دادم و گفتم اگه داشتی می خوریدم ازت ها! و خندیدم و اونم رفت! و منم مثل فاتحان قله قاف خوشحال و مسرور که ردش کردم رفت و تو فکر و خیال این خلاقیتی که به خرج می دم در روندن این فال فروشا بودم که دیدم همون بچه هه بدو بدو و نفس زنان از پله های اتوبوس اومد بالا و یه چسب زخم داد به من و دوید و رفت هر چی صداش کردم که لا اقل پولشو بگیر التفاتی نکرد و رفت ...
دلم گرفت! دلم لرزید! از این همه معصومیت که در گوشه و کنار این شهر فروخته می شوند! از این همه آبرو که زیر بی اعتنایی همه ما له می شود و جاری است ....

رسیدم خونه، تلویزیون رو روشن کردم، مقامی از مدیریت جهان می گفت، تلویزیون رو خاموش کردم و بغضم ترکید!



*. دقایقی پیش فال رو باز کردم و باز گریستم:

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز ...

پیش آمدی برا شما رخ داده متاثر شدید، امیدوار باشید چون روزهای ناگوار زود گذر است و شانس شما بلند، مواظب باشید سواستفاده نکنید.



۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

عکس نوشت - 6: ...


کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست ...

----------------------------------------------------------------------



----------------------------------------------------------------------


خر کیفی زیر آبشارم آرزوست ... !

----------------------------------------------------------------------


بدون شرح ...