به یادش و به یاریش
به دوستان فراتر از صمیمی ام در اتاق 409
سلام و درود ...
دیرگاهی است که فضای سنگین حاکم بر همان مکان
فیزیکی 409 ریه ها را آلوده کرده است ...
نه بحث گله و شکایت از کسی یا چیزی نیست که خود من
هم درایجاد این فضا بی تقصیر نیستم! چند وقتی است حال
همه لبریز از سنگینی است درست مثل سنگینی لغات همین
رقعه ناچیز موکد به توقیع این رفیق حقیرتان ...
دیرگاهی است که لاشه متعفن و بدبوی روزمرگی تمام
فضای اتاق را به تاراج برده و اسیر آن دست های زمخت
و سنگی خود کرده که دیگر نه مرا یارای تاب آوردنش
است و نه یارای مبارزه ...
دیرگاهی است که دیگر فقط خنده های تصنعی و ماسیده بر
صورت همدیگر را تحمل می کنیم و از سر مناعت طبع و
رفاقت و صمیمیت به روی هم نمی آوریم ...
می دانم که برایتان سخت است تحمل خنده های زورکی و
شوخی های الکی این روزهای من! می دانم این روزها
تحمل کردنم برایتان سخت است -که آنقدر عظمت نگاه
دارید که به روی خود نمی آورید-
دیرگاهی است فضای غم آلودی حاکم شده است که بود اما
این فضا تغییرکرده است، قبل تر ها هم فضای غم آلودی
حاکم بود اما غمی ناشی از درد، دغدغه، غمی حاصل
تلاش و دوری از مقصود و معشوق -که شاید به زعم
این حقیراین همه صمیمیت به خاطر وجود همین غم و درد
مشترکی بود که از نگاه های هم می خواندیم و در سکوت،
آن را فریاد می کردیم!- اما این غم به غمی ناشی از
نومیدی و سنگینی سکون بدل گشته!
دیرگاهی است که موجهای شریان حیاتمان خوابیده اند
آرام و رام، نه دیگر از طوفانی خبری است که گویا
مرغ طوفان از نفس افتاده است ...
پس چه شد آن همه افق بلند!؟
پس کجاست آن رویاهای شیرین!؟
چه شد آن همه خاطره شیرین و آن همه درد مشترک!؟
کجاست آن همه سرزندگی و شیرینی و شادی!؟
که اعتراف می کنم که دلم برایشان تنگ است!
اعتراف می کنم خسته شدم از بس که در پس خنده های
تصنعی خود تنها با خاطرات لطیف و حریری سالها و
ماه های گذشته نفس می کشم و لب از لب نمی گشایم!
اعتراف می کنم دلم برای یک لحظه خندیدن بی ریا و
پاک با سعید تنگ است! برای یک بار شوخی ناگهانی
با مصطفی! برای یک لحظه خواندن «همه چی آرومه»
از ته دل! برای یک بار قاطی کردن نسبت های فامیلی
آرشام که این عمه اوست یا خاله! برای یک بار گفتن از
سر استیصال و درماندگی که همینی که هست و بعد با
خنده ای سرمستانه گفتن ابنکه این چرا شکلک نداره!؟
برای یک بار گفتن بفرمایید، برای یک بار با حوصله و
با ریتم خوندن جدید ساز، برای یکبار از ته دل گفتن
دیوونه ای به حسین، برای یک تریز از ته دل! برای
یک هاهاهای واقعی! برای هزار و یک اتفاق دیگر
تنگ است!
تنگ تر از تنگ بلور! می فهمید!؟ می دانم که می فهمید!
که دل همه مان تنگ است!
فکر نکنید که غم هاتان را نمی فهمم که می فهمم؛ و می دانم
که این غم ها و دردها تغییر کرده است! در نگاهتان دردها
را خط به خط می خواندم و می خوانم اما دردهای آن هنگام
کجا و این روزها کجا!؟
گله نمی کنم که چرا اینگونه شده ایم -که رفیق غم ها و
شادیهاتان با همم!- اما می ترسم -که حق بدهید که بترسم!-
که در این رخوت و سنگینی باقی بمانیم. من که همیشه از
ترس این قرن آهن و پولاد و از بیم این لاشگان بدکار
کاسبکار و این آدمک های گوشتی دور و برم به انزوای
زیبا و لطیف آن دالان دور افتاده در زبر آن کلاس های
بی روح و بی احساس فیزیک و استاتیک و ... به اتاق
409 می آوردم اکنون حق بدهید که بترسم!
که بترسم که آخرین کورسوی امیدم نیز خاموش شود!
کورسویی که در این سالهای تنهایی و غم و اندوهم تنها
ملجا و پناهم بود! کورسویی که درعظمت نگاه مردمانش
این حقیری و زبونی خود را فراموش می کردم
و در کنارشان بزرگ می شدم و قد می کشیدم ...
ای رفیق!
بیا ...
بیا تا نترسم من!
نترسم از این اندوه پوچ این روزهایم!
نترسم از اختلاط خون و اشک!
نترسم از پک های سنگینی که بر لحظه های
اکنونم می زنم!
بیا بیا ...
امضاء: ارادتمند صابر
*. هذه شقشقه هدرت ...
این تنها دردی بود که رفت ...
*. عذر از بابت لحن سنگین و ناموزون
*. اولین پستی است که برای خواندنش همه مخاطبان
را خبر کردم و نشسته ام در انتظار بازخوردها ...
*. ...
*.منبع عکس