مدت هاست می خواهم از نعمات زندگیم بگویم امشب هم برای هزارمین بار باز تصمیم گرفتم بنویسم اما هر بار با خودم زمزمه می کنم که نه شاید حق مطلب ادا نشود ...
دلم گرفت، لرزید، اشک شد و ریخت ... ببخشید اگر این پست خیس است و کم و گنگ و بی حرف و پر از سکوت!
تمام حرف من این است:
آشنایی عجب واژه عجیبی است ...
×. چند دلیل بیشتر ندارم برای اینکه هنوز نفس می کشم و خودکشی نکرده ام(!) یکی از این دلایل متقن و اصلی، وجود دیگر منان من است یعنی دوستانم ...
×. لزوما دوست در ذهن من تعبیر عامه دیگران را ندارد: مامانم و بابام -با همین لفظ!-، داداشام -چه نسبی چه سببی!-، رفقای دیداری، رفقای نادیده و مجازی، همان چوپان پیر روستای انگاس، دختر فال فروش تقاطع تخت طاووس و سهروردی، ....
×. نمی دانم قدرشان را درست دانسته ام یا نه اما همیشه از وجود تک تکشان لذت برده ام، وجودهایی دیوانه که سراسر زیباییند و رشد!
×. چقدر این عکس حرف داره ...
یک توضیح:
×. وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا از دریچه قشنگ چشم روشنت می باره! اگر این تعبیر ایرج جنت عطایی درست باشد ببخشید بر من که این روزها آن صابر همیشگی کمی غایب است ...
عزیزی کامنت گذاشته بود چرا کم می نویسی؛ یاد این جمله رضا قاسمی در چاه بابل افتادم که: از دردهای کوچک است که آدم می نالد، وقتی ضربه سهمگین باشد آدم لال می شود ... خرده بر من مگیر رفیق شفیق!