مَّا جَعَلَ اللَّـهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ و خداوند برای هیچ مردی در درونش دو دل ننهاده ...
خداوندا! چه روزها که دل به تویی تو پشت پا زد و چه روزها که دل نه جای یک تن که کاروانسرا شده بود!
خداوندا بیا، بیا که این دل سرد است، بیا و داغم کن!
*. چقدر این آیه عجیب است! خداوند دو دل قرار نداده! آن هم در دل مرد! که مرد باید عاشقی کند -بی خود که مرد هم قافیه درد نیست!- که مرد باید در این وحدت و یکدلی تمام خویش را برای یافتن آن مخاطب حقیقی بودن خویش خرج کند ...
*. ظریفی امروز متذکر شد که در چشم اندازهایمان همه دوستان را هم ببینیم، در همین فکر با عزیزی هم یاد دوستانم کردم، دیگر منان من! در ترسیم چشم اندازهایتان رفقا را فراموش نکنید ....
غالبا شب های قدر را در انزوای تنهایی بودن خویش می گذرانم و آنگاه که در این کنج تنهایی خود، ندای «یا ایها المدثر، قم!» را درک می کنم بر می خیزم و آنگاه در سیل جمعیتی گریان و نالان که هر یک هزاران درد دارند به عظمت نگاهشان غرقه می شوم ...
و در این نیمه شب تیره و تاریک درانزوای خویش به خلق مشغولم! به خلق آینده! ... باش که ندایی آید «آهای مرد در خود پیچیده! برخیز! بلند شو!» ... اما دریغ !
همیشه و همواره در شب های قدر به این فکر می کنم که عظمت این شب ها در رجعت آدمی به خود خویش است! به مرور سطر سطر تاریخ بودن خویش! و چه عظیم است مغروق خویش شدن! مغروق دریای بی کرانه بودن خویش! و آنگاه که در اعماق تاریک این بحر لا یتناهی ناگاه برقی از امید در دلت جوانه می زند و چه زیباست ...
و چه زیباست آنگاه که تمام دغدغه هایت را در ذهن حلاجی می کنی! و دوباره چشم انداز زندگیت را ترسیم می کنی که می خواهی چه بشوی! که هفته بعد، ماه بعد، سال بعد، قرن بعد، می خواهی چه بشوی! می خواهی به کدام قله برسی! و آنگاه -دیگر نه چون مردمانی که قرآن به نیزه می کنند!- قرآن به سر می گیری و پرنده ذهنت را در سایه سار وجود کلام وحی به پرواز در می آوری که تصویر می کنی تمام آینده را! و ناگاه -نه چون آن آسودگان و تن پرورانی که در عمق سکون خویش نشسته اند و با سری کج کرده و دستی به آسمان برده بی هیچ هدف و امیدی زمزمه می کنند که خداوندا هر آنچه مصلحت ماست برایمان قرار ده!- عاجزانه و سرشار از اضطرار فریاد بر می آوری که خداوندا مصلحت مرا در این آینده ای که برای خویش متصورم قرار ده! بار الها چنان کن سر انجام کار که چشم انداز هایم در مسیر کمالم باشد، که علقه هایم بذرهایی شوند برای رشد ...
و در این حال بر زبر ماسوای خویش -نه چون آنان که بی شرمانه و از سر سنگینی مستی قهارانه فریاد می زنند من خدا هستم!- زبان به سخن می گشایم که منِ خدا هستم!
و در آخر آنکه دوست دارم تا عاشقانه قله های چشم انداز زندگیم را فتح کنم تا اینکه در سکون خویش بنشینم و بی هیچ برنامه و هدفی تنها بگویم هر آنچه مصلحت من است برایم قرار ده!
امضا: صابر خسروی بامداد هشتم شهریور شب نوزدهم رمضان المبارک
بسیاری از حرف ها، کلام ها و متن ها برای کسی، چیزی، جایی، مکانی، حادثه ای و خلاصه برای مخاطبی نوشته می شوند. مخاطبی که یا نامه وار در بادی امر ذکر می شود و یا اینکه پنهانی نویسنده آنها را بدون نام و نشانی ولی برای مخاطبی خاص می نویسد مثلا برای ظالمی، مظلومی، آشنایی و خاصه برای دلداری، دلبری و معشوقی!
اما بعضی کلام ها و بعضی سخن ها بی مخاطبند! نوشته می شوند برای هیچ! مخاطبی ندارند! نوشته می شوند که نوشته شوند! بالذات برای نوشته شدن نوشته می شوند!
این قبیل نوشته ها کم اند و اندک چون آنقدر حرف برای گفتن دارند و آنقدر ساده و زلال از اعماق چشمه های بودن آدمی جاری می شوند که معمولا سر به ابتذال کلمات نمی گذارند! معمولا یا فقط در ذهن باقی می مانند و یا در نهایت در صدایی و صوتی از حلقوم بیرون می جهند!
و تنها در این میانه معدودی در جلوی قلم سر تسلیم فرو می آورند و ذبح می شوند و نگاشته می شوند ...
و این نوشته نیز از این جنس گفتارهای بی مخاطب است. دغدغه های ذهنی یک بی قدر در این شب قدر ... و آن نوشته این است:
آه
*. آیریلیخ امان !
*. دعا کنید در این شب ها برای همه
برا همه عاشقا، عاقلا، مجنونا، معشوقا، قبول شده ها، رد شده ها، مستا، هشیارا، انقلابی ها، رادیکالا، لیبرالا، سبزیها، سرخیها، آبیا، سفیدا، سیاها، مومنا، کافرا، پاکا، نجسا، سنی ها، شیعه ها، دین دارا، بی دینا، مسیحیا، یهودیا، شیطان پرستا، ایرانی ها، فرنگیا، آزادا، در بندا، ...
تختی برای انداختن مدال هم سرش را جلوی شاه خم نمی کند بی خود جهان پهلوان ننامیدنش که این لقب را مردمان به واسطه مردمی بودنش دادند به وی و مرگ سزای همین مردمی بودنت بود ... -سالمرگش است الفاتحه-