۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

افکار پریشان - 11: به بهانه 12 فروردین و دردهای نهفته و نگفته!





گریه کن برادر کوچک من
گریه کن که منو تو هم دردیم
هم درد که نه !
دردهای تو کجا و دردهای من کجا!؟

تو برای خانه از دست رفته ات گریه کن
و من برای کشور از دست رفته ام!

تو برای عروسک های زیر آوار مانده ات
و من برای آرمان های لگد شده ام!

تو برای فرو ریختن کاخ آرزوهایت
و من برای ریختن کاخ امیدم!

تو برای زخم های تنت
و من برای زخم های روحم

تو برای داغ مادر از دست رفته ات
و من برای داغ تمام مادران داغدار سرزمینم

تو برای هایتی!
و من برای ایران!

تو برای ...
و من برای ...

چه فرقی دارد برای چه؟!
تو گریه کن
من هم گریه می کنم


تو هق هق کن و فریاد بکش
اما من سکوت می کنم
که سکوتم نیز جرم است! *







*. عکسی از کودکی بازمانده پس از زلزله هایتی!

*. چقدر فاصله است میان: 12 فروردین 58 و 12 فروردین 89 ...


Tears run down the cheeks of four-year-old Aikta as she
waits for treatment at a makeshift hospital run by B-FAST
Belgian First Aid and Support Team) in a suburb of
Port-au-Prince January 20, 2010.
REUTERS/Wolfgang Rattay

*. چقدر بغض فرو خفته !!

۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

در گذرگاه خاطره-7: دل نوشته قدیمی!


در گذری از خاطرات خاک خورده ام ناگهان رسیدم به این دل نوشته ای

که به بهانه پارسال عید نوشته بودم. برای امسال که نشد بنویسیم ...


زمان را بعضا حركت جوهري ماده در امتداد مكان تعريف مي كنند.

چنانچه در نظر ملاصدرا سکون مفهومی خارجی نيست و جسم بی

حرکت متصور نخواهد بود. او حرکت دوری را موجد جميع وقايع

عالم می داند و می گويد امواج به طور اتصالی يکديگر را به وجود

می آورند. ملاصدرا زمان را نيز عين استمرار و اتصال امواج و

حکمتی ازلی فرض می کند، و تصريح می کند اشيا و حوادث اين

عالم، امواج جزيی و مشخص حرکتی کلی اند. وی همچنين استدلال

می کند زمان و مکان امور زايد بر وجود جسم نيستند بلکه دو بخش

طبيعی متعلق به وجود جسم اند. ملاصدرا زمان را مستند به هيچ

جسمی ندانسته، مکان را نيز جسم خاصی قرار نداده است البته كه

نيوتن زمان را واقعی ودقيق مقدم به ذات و فقط وابسته و فرمان

بردار طبيعت خويش همانند رودخانه ای که با سرعتی ثابت در

همه جای کيهان جريان دارد تعريف كرد و بعد از او انيشتن اين

چنين گفت كه: «زمان وفضا به هم وابسته اند» و اين واقعيت با

عنوان نسبيت خاص شناخته شد.طبق نسبيت سرعت باعث کند شدن

گذر زمان می شود.مثلا هرچه يک ساعت با سرعتی نزديکتر به

سرعت سير نور حرکت کند زمان تيک تاک آن کوتاهتر خواهد شد.

همچنين بر طبق نظريه نسبيت عام اينشتين ساعتی که در يک ميدان

گرانشی قوی تر قرار دارد کند تر از ساعتی کار ميکند که در ميدان

گرانشی ضعيف تر قرار دارد.

اما گذشته از اينها زمان موجود جالبي است. آن را هر چه عريف كنيم

باز هم داردمي گذرد و بسترش آبستن حوادثي است اعجاب انگيز.

حوادثي كه اگر نيك بنگريم

تماما تكرار است و بس. اگر باور نداريد، همين الان تلويزيون را روشن

كنيد و اخبار را گوش دهيد. در جايي از دنيا جنگ است: فلسطين، دارفور،

غزه و چه فرقي مي كند كجاي دنيا و براي چه، مهم اين است كه موضوع

اصلي جنگ است و هزاران سال است كه ما و اجداد ما مي جنگيم و

مي جنگيم و غرق در اين تكرار بي پايان، زندگي مي كنيم و مي ميريم.

در جايي از دنيا رئيس جمهوري سخنراني مي كند و باز هم تمام آن همه

شعارهاي تكراري -كه تو خوب مي داني و تمام ما پابرهنگان به بوي

گند دهان اين شاهزادگان و فرعونيان در طول تاريخ آشنا هستيم- و باز

هم صحبت از صلح و آزادي و تحول اقتصادي و توسعه فرهنگي و

گفتمان و... و بازهم مردماني كه فريب مي خورند. در جايي ديگر از

دنيا بحث تكراري سيل و زلزله. در جايي ديگر مرگ عزيزاني از دست

رفته. در جايي ديگر عروسي. در جايي ديگر تولد و نيك كه مي بيني

همه اش تكرار است و بس.

چيست راز نهفته در اين تكرار بي پايان ؟

چيست اين ساكن هميشه جاويد : تكرار !!؟

هر سال نوروز را مي بينيم و هر سال به يك نحو و هر سال نشستن بر

سر سفره كهن ايراني كه اجدادمان و تمام نياكانمان را بر سفره مي بيني

و باز هم امسال روز شماري مي كني براي رسيدنش !!!؟

مگر چه رازي در دل دارد اين صيغه هميشه تكراري جشن نوروز!؟

و باز هم همان سفره تكراري هفت سين كه سه هزار سال است سيب

سرخش رنگ نباخته و سبزه اش پژمرده نشده است. و چه مي بينم باز

هم قرآن كه هزار و چهارصد سال تكرار را در پس خود به يادگار

گذاشته است. و باز هم: يا مقلب القلوب و الابصار ... كه قدمتي ديرينه

دارد. و امسال هم باز درست مثل سال قبل -كه درست يادم هست-

مي نشينيم به گرد سفره اي و منتظر تا زمان سال نو فرا رسد و بانگ

شادي بر مي آوريم و درست مثل كودكان بازيگوش، منتظريم تا مادر

با دستان پر مهر خود از لابلاي برگهاي قرآن عيدي هامان را بدهد و

يك اسكناس تا نخورده تميز كه بوي تازه اش انسان را پرواز مي دهد

و باز ما همچون كودكان خوشحال مي شويم و باز به ديدن هم مي رويم

و باز و باز و هزاران باز ناتمام ديگر.

نمي دانم چه سري است در اين نوروز كه هر سال تكرارش برايمان

شادي آور است. و هر سال دلتنگش مي شويم ؟

و نيز به اين اعتقاد دارم كه هر چه ماندگار مي شود با نهاد آدمي

سازگار است و ماندگاري رابطه مستقيمي با فطري بودن دارد

يعني اگر براي مثال مرغ سحر به عنوان ماندگارترين موسيقي

ايراني شناخته مي شود به اين خاطر است كه با نهاد و فطرت

ايراني سازگار است و نوروز نيز از اين قاعده مستثنا نيست و

رمز ماندگاريش شايد همين فطري بودنش باشد.

اما هر چه فكر مي كنم نمي توانم با تكراري بودنش كنار بيايم!!

آخر منطق از تكرار متنفر است و بيزار اما احساس گويا تكرار

را دوست دارد و با تكرار است كه روزش شب مي شود !!!؟


و باز صدايي در تمام مويرگهايم و از ديواره قلبم مي پيچد

چيست راز نهفته در اين تكرار بي پايان ؟

چيست اين ساكن هميشه جاويد : تكرار !!؟



امضا: ارادتمند صابر خسروي

87/12/25




*. امسال هر چه نوشتم بوی خون میداد!

*. هیچ عکسی گویای این خاطره نبود ...

۱۳۸۹ فروردین ۸, یکشنبه

ادای دین - 2 و به گزین ها - 3: آزادی اراده و بابالنگ دراز!




« ... آیا به آزادی اراده عقیده دارید؟ من که دارم
بی چون و چرا! من با فیلسوفانی که فکر می کنند
اعمال ما جبری است و از عواملی غیر ارادی
ناشی می شود، مخالفم و این عقیده را غیر اخلاقی
می دانم. اگر این را قبول داشته باشیم نباید کسی را
به خاطر کارهایش سرزنش کنیم. اگر آدم به قضا
و قدر معتقد باشد، باید دست روی دست بگذارد و
بگوید: «خواست خدا هر چه باشد، همان می شود!»
و آن قدر سر جایش بنشیند تا بمیرد! من به آزادی
اراده و همت برای رسیدن به خواسته هایم اعتقاد
کامل دارم. این اعتقاد کوه را جا به جا می کند!»


*. قسمتی از کتاب بابا لنگ دراز، شاهکاری از جین وبستر
این کتاب در ایران توسط مهرداد مهدویان ترجمه و توسط انتشارات
کتابهای بنفشه به چاپ رسیده است ...
*. این پست ادای دینی است به کارتون محبوب تمام ادوار زندگیم که
عاشقانه دوستش دارم ...
*. عکس جودی ابوت عکاس کازویوشی یوکوتا!


*. ...

۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

حادثه بد - 3: رشته مویم به مقراض غمت ببریده شد!



شاید یک حادثه بد این باشه که تو یه مهمانی
همگانی همه کلید کنن که تو چرا موهات
بلنده!؟ بعد یهو شوخی شوخی با قیچی بیفتن
دنبالت و موهاتو به طرز فجیعی نصفه نیمه
بچینن! اونوقت مجبور بشی بری یه سلمونی
بگی این گندی که به موها زده شده رو
ماسمالی کن و یه کاریش بکن!



*. عکس بالا تنها بخش کوچکی از ابعاد این فاجعه انسانی است ...
*. جالبه خالم میگه اینهمه چیدیم ولی هنوز کوتاه نشده !
*. به قول یه نفری:
قیچی در زلف دو تا بتوان کرد
تکیه بر موی من و عهد صبا نتوان کرد!
*. الان بیش از 16 ساعت از قضیه گذشته و من هنوز سلمونی
نرفتم ... هاهاها

۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

تیکه ها و سوتی ها - 2: هاهاها!









هاهاها


یه موقعی این تیکه من بود ولی گستره این نوع خنده
از مرزهای وجودیمون فراتر رفته و الان خیلی ها
این طوری می خندن!! هاهاها !!

حالا من دلیلشو نمی دونم، همشم میگم
این خنده ضایعستا ولی کو گوش شنوا!؟

شما دلیلشو می دونین!؟




*. یه رفیقی دارم تا اینجوری می خندم میگه کوفت!
اما یه رفیق دیگه دارم تا اینجوری می خندم میگه: ....
(ای بابا همه چیو که نمیشه تو بلاگت بگی!)
*. چقدر تیکه کلام ها خاطره انگیزن و موندنی! به همین دلیله
که من همیشه احترام خاصی براشون قائلم و همیشه سعی
می کنم که ازاونا استفاده کنم تا زنده بمونن تازه با کلی خنده
البته بدون از این شکلکا و با توجه به اینکه همه چی آرومه
و ما چقدر خوشحالیم!!! پس هوراااااااااا!! اصلانشم به من چه!؟
فی الواقع همینی که هست! صد در صد همینیه که من میگم!
بهروز و نسترنم تایید می کنن! بایز!! ....
*. (یعنی الان خانوم غمخوار داره اینو می خونه!؟ خب بره اون
پست جمع بندی سال 88 رو هم بخونه دیگه! یا اون پستایی که
برا چهارصد و نه دیگه!)


*. ...

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

به گزین ها - 2: مهتاب و آب و سراب!


...

- بگذار حکایتی برایت بگویم
از توی کشکول، یک دسته کاغذ پاره دیگر در آورد. این دسته
کاغذها خیلی قدیمی بودند. به هم زدشان تا گرد و غبار از رویشان
برود. بلند خواند:

جوانی که به عاشقی شهره بود به خدمت شیخ رسید. شیخ او
را گفت که به پندارت عشق به خاتون از عشق به خداست!؟
جوان گفت شمه ای از آن است، در طشت آب، نقش ماه
می بینم. شیخنا فرمودش که اگر گردنت دمل نداشت، سر بر
آسمان می کردی و خود بلافاصله ماه را می دیدی.

علی لبخندی زد. به حوض آب خیره شده بود عکس خورشید
توی حوض افتاده بود. درویش به خنده گفت:
- تو هم نقش خدا را در مهتاب می بینی!؟

علی خندید و گفت:
- عکس خورشید را در حوض می بینم.

- حکم شیخنا که یادت هست. فرمود که گردنت اگر دمل
نداشت ...

- نه! به خاطر دمل نیست. شیختان اشتباح کرده. به
خورشید نمی توان زل زد. چشم را می زند، اما به
عکسش توی حوض می شود نگاه کرد. اصلش ما
توی طبیعیات خونده بودیم، مهتاب همان آفتاب است ...
این بار نوبت درویش بود که بخندد.
...
- بدان علی! من هم با تو رای هستم. مهتاب را دوست
بدار! موقعش که شد وصلت کن، اما همیشه دوستش
بدار!

- کی با او وصلت کنم!؟
...
- هر زمانی که فهمیدی مهتاب را فقط به خاطر مهتاب
دوست داری با او وصلت کن! آن موقع، حکما خودم
خبرت می کنم.

- یعنی چه که مهتاب را به خاطر مهتاب دوست بدارم!؟

- یعنی در مهتاب هیچ نبینی به جز مهتاب. اسمش را
نبینی، رسمش را هم. همان چیزهایی را که آن ملعون
می گفت، نبینی ...

- مهتاب بدون رسم که چیزی نیست. مهتاب موهایش باید
آبشار قهوه ای باشد، بوی یاس بدهد ...

- این ها درست! اما اگر این مهتاب را این گونه دوست
بداری، یک بار که تنگ در آغوشش بگیری، می فهمی که
همه زن ها مهتاب هستند ... یا این که حکما خواهی فهمید
هیچ زنی مهتاب نیست. از ازدواج با مهتاب همان قدر
پشیمان خواهی شد که از ازدواج نکردن با او.

- پس روابط انسانی چه؟
- چه نقل ها یاد گرفته ای! اگر عشقت انسانی است، انسانی
هم فکر کن. انسان و حیوان نداریم که! زن بگیر اما یکی
دیگر را!

- مهتاب است که دوستش دارم ... مهتاب است که بوی یاس ...
- این ها درست، اما هر وقت مهتاب فقط مهتاب بود، با او
وصلت کن!

- مهتاب بدون این چیزها چیزی نیست، هیچ است ...

- احسنت! هر وقت مهتاب چیزی نبود و هیچ بود، با او وصلت
کن! آن روز خودت هم چیزی نیستی. آینه اگر نقش داشته باشد
می شود نقاشی، ... آینه هر وقت هیچ نداشت، آن وقت نقش
خورشید را درست و بی نقص بر می گرداند ... آن روز خبرت
می کنم تا با آینه وصلت کنی!

علی قبول کرد خم شد تا دست درویش را ببوسد، اما درویش
دستش را عقب کشید. سر علی را بوسید و در گوشش چیزی
گفت.

...



*. منِ او نوشته رضا امیر خانی فصل یازدهِ او
*. همه عصاره کتاب همین چند جمله مکالمه است ...
*. یاد رساله عشق خودم افتادم ...

*. ...

۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

لحظه ای تامل - 4: فراموشی مضاعف!





غم در چهره ات نهادینه شده است، مادر!

در میان این همه شادمانی ها و دید و بازدیدها
گاه فراموش می کنیم چه مادرها که در سوگ
نشستند و چه سفره هاست بی صدا و ساکن!




*. عکس مربوط به یک مادر است ...
-هم او که سفره هفت سینش یک سین کم دارد: سهراب!-
پروین فهیمی (مادر شهید اعرابی)

*. در این تکرار سال به یاد همه رفتگان هم باشیم ...

*. کمی تامل کنیم ...

*. عکس از حامد صابر