۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

افکار پریشان - 16: هنوز شب زیر سرب و چکمه می ناله!






و کابوسی که دارد یکساله می شود ...
آه !





*. چقدر این روزها این شاهکار سیاوش کسرایی تازه است:

وطن! وطن!

نظر فکن به‌من که من

به هر کجا غریب‌وار

که زیر آسمان دیگری غنوده‌ام

همیشه با تو بوده‌ام، همیشه با تو بوده‌ام

اگر که حال پرسی‌ام

تو نیک می شناسی‌ام

من از درون قصّه‌ها و غصّه‌ها برآمدم

چه غمگنانه سال‌هاکه بال‌ها

زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات

که در خروش آمدی

به جنب و جوش آمدی

به اوج رفت موج‌های تو

که یاد باد اوج‌های تو!

کنون اگر ز خنجری میان کتف خسته‌ام

اگر که ایستاده‌ام

و یا ز پا فتاده‌ام

برای تو، به راه تو شکسته‌ام

سپاه عشق در پی است

شرار و شور کارساز با وی است

دریچه‌های قلب باز کن

سرود شب شکاف آن، ز چار سوی این جهان

کنون به گوش می رسد

من این سرود ناشنیده را

به خون خود سروده‌ام

وطن! وطن!

تو سبز جاودان بمان که من

پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو

به دور دست مه گرفته پر گشوده‌ام!


با صدای همایون شجریان گوش دهید این شاهکار را!



*. الله اکبر ...

*. شعر شهریار قنبری هم با صدای خودش عالیه:

لالا لالا دیگه بسه گل لاله

بهار سرخ امسال مثل هر ساله

هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه

هنوز شب زیر سرب و چکمه می ناله

نخواب آروم گل بی خار و بی کینه

نمی بینی نشسته گوله تو سینه

آخه بارون که نیست رگبار باروته

سزای عاشقای خوب ما اینه

نترس از گوله ی دشمن گل لادن

که پوست شیره پوست سرزمین من

اجاق گرم سرمای شب سنگر

دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور

گل دل نازک خسته گل پرپر

نگو باد ولایت پرپرت کرده

دلاور قدکشیدن رو بگیر از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره

نگو این ابر بی بارون نمیذاره

مث یار دلاور نشکن از دشمن

ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره

نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم

نذاشتن حتا با همدیگه بد باشیم

کتابای سفیدو دوره می کردیم

که فکر شب کلاهی از نمد باشیم

نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب

نگو کو تا دوباره بپریم از خواب

بخون با من نترس از گوله ی دشمن

بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب

نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره

نگو تقدیر ما سد تا گره داره

به پیغام کلاغای سیاه شک کن

که شب جز تیرگی چیزی نمی داره

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره

نخواب وقتی که خون از شب سرازیره

بخون وقتی که خوندن معصیت داره

بخون با من بیا تا من نگو دیره

سکوت شیشه های شب غمی داره

ولی خشم تو مشت محکمی داره

عزیز جمعه های عشق و آزادی

کلاغ پر بازی با تو عالمی داره

نخواب ای حسرت سفره گل گندم

نباش تو دالونای قصه سردرگم

نخواب رو بالش پرهای پروانه

که فریاد تو رو کم داره این مردم


آهنگ رو با صدای شاعرش گوش کنید ...

*. عکس کاریکاتوری است از هادی حیدری



۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

به گزین ها - 6: درس گفتارهایی از حضرت مولانا



عالمی را یک سخن ویران کند ...


نکته ای که جست ناگه از زبان

همچو تیری دان که جست آن از کمان

وانگردد از ره آن تیر ای پسر

بند باید کرد سیلی را ز سر

چون گذشت از سر جهانی را گرفت

گر جهان ویران کند نبود شگفت!


مثنوی معنوی حضرت مولانا

دفتر اول - 1658




تفرقه در روح حیوانی بود

نفس واحد روح انسانی بود


لطف شه جان را جنایت جو کند

زانکه شه هر زشت را نیکو کند


صورت ظاهرفنا گردد بدان

عالم معنی بماند جاودان

چند بازی عشق با نقش سبو

بگذر از نقش سبو رو آب جو

صورتش دیدی ز معنی غافلی

از صدف دری گزین گر عاقلی

از یک اندیشه که آید در درون

صد جهان گردد به یک دم سرنگون


هر کجا دردی است درد آنجا رود

هر کجا پستیست آب آنجا رود

آب رحمت بایدت رو پست شو

وانگهان خور خمر رحمت مست شو


زاری و گریه قوی سرمایه ایست

رحمت کلی قوی تر دایه ایست


مثنوی معنوی حضرت مولانا

دفتر دوم





*. مدت ها بود دنبال فرصتی بودم برای بازخوانی مثنوی معنوی که به تعبیری قرآن فارسی است تا اینکه امشب برای دقایقی هر چند کوتاه این سعادت نصیب شد و فقط رسیدم به مرور حاشیه نویسی ها بر برخی ابیات دفتر اول و دوم که در اینجا منتشر کردم برای ماندن در حافظه مجازیم که یادم نرود زمانی بخوانم به دقت ...

*. چقدر شور انگیز است مولانا !


*. ببخشید اگر ابیات پراکنده است و بی توضیح؛ که ابیاتی به صورت تصادفی انتخاب شد برای انتشار که احساس کردم نیازی به توضیح ندارد که با خودم قرار گذاشتم که هر چند وقت یک بار ملزم شوم به نوشتن از توضیحات ...


*. در برخی پست ها مخاطب خودمم و این از همون پست هاست ...


*. هوی صابر مغفولاتت زیاد شده در این چند وقته ها ! غافل شدی انگاری از خواندن برخی مکتوبات با ارزش!


*. چقدر حرف های دیگر هست برای گفتن ...



۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

دل نوشته -12: و آشنایی عجب واژه جالبی است ...






... و من درزندگیم مدیون این آشنایایی هایمم! آشنایایی هایی نه از جنس
طمع و نه از جنس شهوت، آشنایی هایی از جنس رفاقت،از جنس صمیمیت
و از جنس دوستی؛ مرزهای دوستی و و صداقت و رفاقت، مرزهایی فراتر
از بودن در این لجن زار زندگی است و در باب این دوستی ها و رفاقت ها
نه واژه ای را یارای بیان است و نه کلامی که تنها همان نگاه ها
و لبخندهاست که صداقت و زلالی اش به ابتذال کلمات نمی آیند
-که واژه مبتذل است و به درد توصیف همین دنیای عفن لجن زار پست
می خورد و به درد توصیف وجود تنش فشاری موجود در پایه ساختمان
و مباحثی از این دست! و چگونه این کلمات مبتذل دون واژگانی چون دوستی
و رفاقت را می توانند توصیف کنند!؟- داشتم چه می گفتم!؟ آهان یادم آمد:

آشنایی عجب واژه جالبی است ...


*. بخشی از صحبت هایم در برنامه ای به نام «نقطه سر خط!» در دانشگاه برای تودیع از فعالیت در مختصاتی به نام 409 ... -گفتم تودیع!؟ یعنی خداحافظی!؟ که نه! من بی منان خویش زیستن نتوانم کرد!-

*. شاید موقعی تمام آن نوشته را در این حافظه مجازی ام منتشر کردم ...

*. نمی دانید چقدر سخت است که سعی کنید در مقابل عزیزترینانتان وقتی از ته دل عصاره 4 سال حضور خود را می خوانید، گریه نکنید! سخت است! ... به عوض این همه سختی چقدر آسان است که شب که رسیدی خانه زار زار از ته دل برای این همه خوبی و محبت اشک بریزی و حال کنی ...

*. تشکر از همه دوستانم! همه این مهربان تر از برگانی که این کمترین رفیق بازیگوش خود را در کنار دوستان بزرگوارم (حسین، سجاد، امین، مصطفی و سرکار خانوم رمضان) لایق حضور دیدند، خاصه از عظمت نگاه خانوم ها ابراهیمی، آذرنوش و نجفیان و رفیق شفیقم سعید و تمامی سروران ارجمندم در جلسه...

*. باز هم عذر از بابت تمام قصورهایم با دوستانم ...

*. در باب مسابقه پست قبلی در پست بعدی جواب خواهم داد ...

*. زین آتش نهفته که در سینه من است / خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت!

*. این برنامه ای انرژی مضاعفی داد برای کار! برای دغدغه! ...
سپاس


۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

مسالتن - 4: اضافه وزن !!!


به نظر شما آیا اسب آبی اضافه وزن دارد!؟



(پاسخ ها بررسی شده و به بهترین پاسخ جایزه ای تعلق خواهد گرفت)




*. توضیح واضحات است که چیزهای دیگری در ذهنم بود اما بلاگ به این
صورت آپ شد ...
(حالا میزان اینکه این به مخاطب چقدر ربط داره رو
خودمم نمی دونم !!! هاهاها)


*. همه اندیشه ام اندیشه فرداست ...

*. عکس فوق یک اسب آبی است به همراه خانواده !!!

*. ...

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

همینجوری - 12: خوشحالم !




خوشحالم
همین و بس!


*. خوشحالم
درست به اندازه شیطنت لبخند همین چند بچه روستایی

درست به وسعت عظمت نگاه تک تک دوستانم

درست به بزرگی جولانگاه پرنده خیال

درست به اندازه ...

چه می گویم !؟

درست به اندازه همین الانی که خوشحالم!

*. خوشحالم از اینکه اشتباه می کنیم، رشد می کنیم ...

*. خوشحالم از اینکه رفاقتمان رفته رفته عمیق تر می شود

ممنون همه دوستان عزیز ...
*. کجایند پادشاهان عالم که ببینن من چجوری تو همین ویرونه آبادم، شادم!


*. خدایا شکرت از بابت رفقایی که در سر راهم قرار دادی ...

*. عکس از احسان عباسی


۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

دل نوشته -9 و ادای دین - 4: حق دوستی ...!!





تذکر: این پست هفت بطن دارد و درون هر بطنش هم هفتاد بطن !
مخاطبان خاص خودش را دارد به وسعت تمام آنانی که مرا دیده اند. برداشت های گوناگونی که کس از آن دارد که خب قطعا میشود گفت برداشت هر شخص تا به تایید نگارنده نرسد از هیز انتفاع ساقط است به زبان خودمانی اگر من تاییدش نکنم آن برداشت شخصی است و نظر نگارنده در نوشته نبوده ...

امشب هم همچون بسیاری از شب ها آبستن شده بودم. آبستن واژگانی که باید زاییده می شدند، واژگانی که چندی در رحم ذهنم خون خورده بودند و اکنون باید با درد بیرون می آوردمان اما دردی شیرین، دردی به شیرینی لبخند یک نوزاد به پهنای عظمت نگاه یک مادر اما همیشه برای نوشتن دل نوشته هایم به اندازه همین شیرینی و لطافت شور و هیجان داشتم برای زاییده شدن یک نوشته خوشحال بودم اما این از معدود دل نوشته هاییست که نه هیجانی دارم برای نوشتنش و نه شوری که حالم به هم می خورد انگار فرزند نا مشروعی است! انگاری گناهی جنینش را بسته است، که روزهاست که می خواهم بنویسم اما نشد ولی این بار خواستم تا سقطش کنم و این دل نوشته حاصل سقط شدن همین فرزند نامشروع است ...
آنچه آمده است شقشقه ای است که هدر رفته است. بغضی است که سالهاست (درست به اندازه تک تک لحظه هایم در 409 -و تو چه می فهمی که هر لحظه 409 برایم چندن سال است!-) در روی تمام غم های این سالهایم سنگینی می کند که می خواهم بترکد و بریزد بیرون و ببارد ....
هر چه آن نوشته منان من برایم زیبا بود و از آشنایی گفته بودم این دل نوشته ام بیشتر از سر درد است ... دردی نهفته در سینه که به مدد نگاه های پر معنای دوستان عزیزتر از جانم از سر دوستی و رفاقت و بلندی طبع و نیز تهمت های گوناگونی است که از حرف آن افرادی که حتی نمی خواهم بهشان فکر کنم -و برایم اهمیتی نداشت که چه می گویند و چه می اندیشند!- در این سالها به گوشم رسیده است ...
آنچه می خوانید پریشان گویی هاییست پراکنده از یک ذهن خسته در درون تنهایی خویش -که نه اشتباه نکنید این صابر همان صابر پر انرژی ایست که همیشه می بینید و این پریشان گویی ها تنها در تنهایهای اوست که رخ می دهد!-
و در آخر اینکه اشتباه نکنید این نه یک متن ادبی که متنی کاملا غیر ادبی و بعضا نامودبانه است !



به یادش و به یاریش

چند وقتی است به دوستی و رمزهای نهفته در آن و نیز حق و حقوق دوستی و رفاقت فکر می کردم. به اینکه همیشه مرام من حقیر سعی و تلاش در صداقت در رفاقت بوده است. صداقتی که همیشه فکر کردم باید در رفتارم باشد و از سر همین سعی در صداقتم همیشه احترامی خاص برای دوستانم قائل بودم و رفته رفته با آنهایی که رفاقتمان بیشتر و عمیق تر می شد احترامم و شوخی هایم بیشتر و بیشتر می شد - که من شوخی را نوعی احترام می دانم که اینکه مخاطب شوخی هایم آنقدر برایم عزیز است و محترم که تمام خنده هایم را با او به اشتراک می گذارم!- شوخی هایی از سر صداقت و دوستی، شوخی هایی به عمق عظمت نگاه تک تک رفقایم. همیشه و همواره سعی می کردم در این شوخی ها کسی از دستم ذره ای ناراحت نشود که اگر می شد در جلوی همگان تمام غرور نداشته ام را زیر پا می گذاشتم و از او عذر خواهی می کردم و همیشه غم ها را در تنهایی های خودم و شادی ها را در جامعه بودنم می آوردم و همیشه وظیفه انسانی خود می دانستم که تمام انرژی ام را به دوستانم و اطرافیانم انتقال بدهم. صبح ها با انرژی فراوانی به مدرسه و بعدتر ها سر کار و خاصه دانشگاه می رفتم و تما آنرا نثار دوستانم می کردم -که نه این وظیفه من بوده است و منتی بر سر کسی نیست!- و هنوز هم وجدانم از بایت آن چند هفته ای که در دانشگاه ناراحت بودم جریحه دار است که چرا با ناراحتی خودم احیانا جامعه اطراف خود را ناراحت کردم و خاصه دوستان عزیزتر از جانم و مهربان تر از برگم را. همیشه مرام من اینگونه بوده است، مرامی از سر اعتقاد از سر دغدغه! و خوشحالم و هر روز از خوشحالی دیگران خوشحال تر می شوم و خدا را شکر می کنم که ان حقیر غافل بی سر و پا و این گدای بیغوله های فراموشی را در سر راه این دوستانی قرار داده است که از عظمتنگاهشان این حقیر را بزرگ می پندارند -که تقصیر خودشان نیست آنقدر عظمت نگاه دارند که این کمترین را نیز بزرگ می بینند و تبارک الله احسن الخالقین! که چه بررگوارند و وسیع درست به وسعت جولانگاه پرنده خیال!- چه داشتم می گفتم!؟ تقصیر خودم نیست هر بار که یاد رفقایم می افتم آنقدر هیجان زده می شوم که دامنم از دست می رود! چه داشتم م یگفتم!؟ آهان یادم آمد خدا را شکر از بابت این همه رفیق! دراین میان آنچه که بیشتر از همیشه مرا به این دوستانم نزدیک تر می کرد و از طریق آن جامعه اطراف خودم را شاد می کردم شوخی ها و خنده هایی بود که به واسطه تکه کلام ها و شعرها و آوازها شکل می گرفت! -اشتباه نکنین نه از آن شوخی های مبتذلی که پرده حیا را جر می دهد و نه از آن آوازهای طرب آوری که جز جنون شهوت چیز دیگری ندارند و نه از آن لبخندهای ناشی از تحقیر یکی برای شادی دیگری که شوخی هایی که همیشه سعی می کردم کسی ازشان ناراحت نشود!- شوخی هایی که شاید باورش سخت باشد که شبها فکر می کردم که چگونه با آن جمع اطراف را شاد کنم! برنامه میریختم برایشان و گاه گداری که می دیدم از حد می گذرد با ترفندهایی خاص با کمک برخی و بعضا بدون کمک کسی تغییرشان می دادم تا مبادا به انحرافی برود. و در این میان خدا را شاکرم که دوستانم آنقدر به این حد اعتماد رسیده بودند که کسی نه احساس دریده شدن حیایی می نمود و نه ناراحتی ای که بعضا اگر هم بود صراحتا می گفتند و چقدر خوشحال می شدم که صراحتا ایرادات مرا می گفتند. اما در این میان کسانی هم بودند که با دیدن این شوخی ها و خنده ها از سر دلسوزی، حسادت، احساس نمایندگی خدا را در زمین داشتن یا به قول دوستی از سر پلیدی دل -که من قبول نداشتم!- فکرهاشان به جاهایی قد می داد! برداشت هایی می کردند بی شرمانه! -دوستی می گفت از سر پلیدی است اما من قبول نمی کردم که پلید تر از خودم سراغ ندارم که با این سیاهی و تیرگی دل بارها و بارها از این خندیدن ها و شوخی ها در جمع هایی دیده ام ولی هیچگاه فکرم به جایی جز صمیمیت و دوستی قد نداده بود!- بعضا و گاه و بیگاه آنهایی که احساس نمایندگی خدا را در زمین می کردند -و تنها به پهنای یک دیوار سی سانتی متری از من و ما فاصله داشتند و چه فاصله زیادی است میان 409 و اتاق بغلش!- تهمتهایی را به شخص حقیر می زدند که فلانی فلان است و بهمان است که عادتشان است که اگر کسی در راهرویی با کسی دیگر حرفی بزند در پچ پچ های خود هزاران فکر ناروا را به هم می گویند و لابد از آرزوهای پر طول و دراز خویش برای هم صحبت می کنند! -البته مقصودم از آن اتاق تنها چند تنی است که خودشان می دانند؛ همه می دانند که من احترام خاصی برای تمام آنها، حتی همان کسی که اشاره ای به او شد قائلم- تا آنجایی که رو به این حقیر گفتند تو ام الفساد 409 ای و چقدر در کلامشان بوی بدی به استشمامم رسید! گویی این فکر زاییده لجن زاری است که در ذهنشان رشد کرده و از تعفن سطر سطر واژه هاشان حالم به هم خورد! خندیدم و رفتم که اصولا حرف دگران برایم مهم نیست برای خودم زندگی می کنم و نه برای دیگران! - و این حرف منافی این نیست که اگر کسی به حق حرفی بزند نپذیرم، و توجه کنید که دیگران در ادبیات من غالبا به کسانی جز دوستان و آشنایانم گفته می شود- و هیچگاه برای این حرفهای خاله زنکی و از سر جهل -که آری جهل است وگرنه فطرت هر انسانی پاک است- ارزشی قائل نیستم که فکر کنم بهشان و برای آن حرف هایشان احترامی قائل شوم! و گاه و بیگاه حتی کسانی دیگر و افرادی دیگر تهمتهایی را به گوشم رساندن که به قاعده فوق جز لبخندی پاسخشان ندادم و بارها این فکر به ذهنم رسید که بگذارم وبروم که چقدر می شد بی مزد و با منت بالا سری ها کار کرد و جای تشکر -که توقعی نداشتم!- تهمت شنید! اما ماندم! نه برای اثبات خودم و نه برای مبارزه که اعتقادی به مبارزه ندارم -که در برابر سنگ مبارزه بی ارزش است!- ماندم برای خودم برای رشدی که در عظمت نگاه دوستانم کرده بودم و همیشه و همواره در نسبت ضرر و زیانی که از کار در چنین محیطی کسب کرده ام هرگز یک لحظه لبخند با دوستان را به هزاران تهمت نمی فروشم -که منفعتی که از حضور در بالا بردم بی نهایت است و حتی ضرر میلیاردی هم در برابرش پشیزی بیش نیست!- همیشه وظیفه دوستی می دانستم که به دیگران کمک کنم در همه کارهایشان و در این میان تحمل دیدن ناراحتی های دیگران را ندارم که دوستانم شاهدند که هر بار که یکی شان ناراحت شده چقدر سعی کردم که شادش کنم و چقدر انرژی صرف کرده ام و اگر ناراحتی اش باقی مانده همیشه عذاب وجدان خواهم داشت که چرا نتوانستم کاری بکنم و به وظیفه ام درست عمل کنم.
و همیشه از سر صداقت با آنها شوخی می کنم و من هیمنم که می بینین! آهای شنیدین!؟ من همینم! اگر این رفتار از دید شما ام الفسادی است صراحتا به شما می گویم من همینم! سنگسارم کنید! بارها و بارها شبها از درد به خود پیچیده ام که چرا فلانی که دوست من است هنوز ناراحت است -و تو چه می فهمی که گریه یک مرد از سر درد برای عدم توانایی شاد کردن یک رفیق چگونه است!؟ تو این ها را نمی فهمی که برای تو زندگی شده غیبت و فکرهای عجیب خودت که نه نگران حق الناسش نباش که من بخشیدم که من نه خود را نماینده خدا در زمین و نه عابد سالک که گناهکاری می دانم که بوی تعفن لاشه روزمرگی هایم هوا را آلوده کرده و از لوث وجودم احتمالا فرشته ها هر روز بد و بیراه می گویند، من تو را بخشیده ام که من که باشم که ببخشم!؟ پناه ببرید به همان خدایی که فرود هر کس آبروی کسی را بریزد انگار کعبه را زیر پا له کرده است -باز هم داری اشتباه می کنی! فکر کردی من برای تو از سر دشمنی می نویسم!؟ که نه نمی دانی از اینکه مرا می دیدی و غضب می کردی چقدر ناراحت می شدم که چرا باید وجود من ناخود آگاه باعث عذاب تو شود! که ای کاش می فهمیدی که چه کم یگویم که باز هم فکر می کنم اشتباه برداشت کردی!-
این ها را نوشتم تا بگویم و بدانید که چقدر در زندگی من حق به گردن من دارید که ادای دینی کرده باشم به تمام رفقایم -و نمی دانید آن موقعها که صادقانه به من تذکری می دهید و یا حرفی می زنید و پندی می کنید چقدر شاکر خدا می شوم از شما!- اینها را نوشتم که یادآوری باشد برای خودم که چه بودم که حرف بسیار است و درد دل فراوان که این تنها قطره ای بود و هذه شقشقه هدرت ...
اینها نوشته هایی است از سر خستگی ... خستگی های اسن سه سال که نه این تنها بخشی از آن همه خستگی هاست که نمی دانم چرا اینجا انتشارش دادم! حرف های نگفته زیاد است که چون مصداق وار می شود درست نیست که بگویم ...
بگذارید اعتراف کنم که کمی خسته ام! از شنیدن برخی بی اعتمادی ها -که اگر ذره ای دوستی در حق دوستش بی اعتمادی کند نامردی عظیمی است!- احساس می کنم که این رفتارهایم برخی را بی اعتماد کرده ... بگذریم! اما باز هم از سر خستگی فریاد می زنم که من همینم که میبینید و اگر خوشتان نمی آید خب نیاید! اگر کسی معیار سلام کردنش و برخودش با من فرق دارد بگذار برای خودش آن طور زندگی کند! اگر کسی آمد و دید و خوشش نیامد و به این دلیل دوستی اش را با من -و شاید فراتر از دوستی اش را با من!- به هم زد، بگذار به هم بزند! من چرا خودم را تغییر دهم -که منطقم این رفتارها را درست می داند و هر بار زیاده روی کردم خود را اصلاح کردم- اگر خوشتان نمی آید مرا نبینید! که در این میان هم فکر نکنید از همان روز اول با همه شوخی کرده ام که نه این صمیمیت رفته رفته و گام به گام شکل گرفته که اگر کسی با خودم یا دوستانم شوخی های نا به جایی در ابتدا بکند به او تذکر خواهم داد که پیش آمد و تذکر دادم که شوخی باید در عین حفظ حیا و عرف و عفت و در گذر زمان شکل بگیرد نه سریع و آنی و ... که چه کنیم که در مملکتی که همه خود را نمایندگان خدا در زمین می دانند و همه چیز را با دیده ظاهر بین خود می سنجند که اگر فلانی با فلانی حرف میزند حتما فلان است!، - و امان از دید ظاهر بین که برای لعنت کردنش همین بس که دو تن ظاهر بینانه حکم کردند قاضی ای که حکم قتل حسین بن علی را داد و جنید که گفت نحن نحکم بالظاهر و حسین منصور حلاج را بر سر دار آویخت!- و چقدر سخت است در میان این همه توهم زدگی کردن و چقدر سخت است تنفس در غبار عرف هایی از قبیل اینکه زن باید در خانه بنشیند و یا اگر مردی به زنی لبخند زد فلان است و اگر مردی به مردی سلام گفت گرگی است در لباس میش! فکرکردن به این دنیای اطراف که دیگران چه فکر می کنند جز شک و اندوه و محنت که نکند من اشتباه می کنم و باید به ساز ناکوک و ناموزون آنان برقصم، لحظه ای تامل کنیم که داریم به چی فکر می کنیم !؟ و آیا اصلا بالذات فکر به این موضوع ارزش دارد یا نه !؟
و در نهایت عذر! عذر از بابت اینکه شاید با رفتارم کسی را ناراحت کرده ام! عذر از بایت اینکه اینقدر صریح نوشتم و درد دلی کردم از روی عجز! امید که ببخشید ...

و با زهم تاکید اینکه این پست هفت بطن دارد و هر بطنش هفتاد بطن و نظراتی که مورد تایید مستقیم نگارنده نباشد تنها یک برداشت شخصی است و احتمالا غلط!


هذه شقشقه هدرت
تمم
ساعت یک و بیست دقیقه بامداد 14 خرداد ماه 1389


*. نالد به حال زار من امشب سه تار من
*. تشکر از همه دوستان خاصه آن بزرگوارانی که این چند هفته اخیر زیاد باهاشان صحبت کردم
*. درباره کامنت ها خواهشا صریح و شفاف نظر دهید و بدانید نظراتتان در این باره برایم بسیار ارزشمند است
*. تشکر ویژه از مصطفی و حسین -که حسین تازه بلاگ دار شده سر بزنید حتما-
*. راستی روز زن به هم دختران و مادران خجسته
*. حرف های فراوانی میخواستم بگویم که قطعا از پریشان گویی و پراکنده گویی این پست فهمیدید که نگفته ام ...
*. اشتباه نکنید از یکشنبه همان صابر سرحال و سرخوش رو میبینید ...
*.
*. ...




بعدا اضافه شد:

چند توضیحات واضحات و تکرار مکررات:
1. بازهم تکرار می کنم اگر نامی از اتاقی برده شد نه به رسالت آن کاری داشتم و نه به تمام افرادی که در آن هستند بلکه به چند تنی از بزرگوارانی که در آن اتاق رفت و آمد می کنند بود و باز هم اشاره می کنم که قصدم از نوشتن نه این بود که کسی با آنها صحبتی دعوایی یا مناظره ای داشته باشد و نه اینکه خدایی نکرده آنان را متهم کنند که نه بالعکس انگشت تمامی اتهامات به سمت خودم است، نوشتم تا کمی تامل کنیم که آیا برخی رفتارهایمان درست است یا نه و در این میان البته آسیب شناسی ای از قشر مذهبی و چادری جامعه یمان -که کلان تر از دانشگاه است- هم مدنظرم بود که اشاره شده است و در باب این نقد آغوشم شدیدا برای شنیدن ادله و منطق هر کسی باز است که خودم را اصلاح کنم اما از اینکه آبرو ریزی شود و یا پچ پچ هایی شود و تهمتهایی روا شود متنفرم ...
2. راستش را بگویم جز این استدلال که: «هذه شقشقه هدرت» هیچ منطق و دلیلی برای آپ کردن این پست نداشتم و این تنها بخشی بود و قطره ای از یک دریای مواج بی انتها ...
3. باز هم تاکید می کنم که این رفتارها و تهمت ها برای چون منی که زیاد درجهت عرف پیش نمی رم و زیاد ساختار شکنی و سنت شکنی می کنم پشیزی هم اهمیت ندارد و قصدم از این نوشته تلنگری بود به همه -من جمله خودم که آهای کجا داری میری!؟- وگرنه اگر برایم مهم بود که همون سالهای پیش می رفتم، هدفم از گفتن ام الفساد و قضایای اینچنینی برای خودم نه درد دل و نه دل خوری بود بلکه این ها را گفتم که بگویم نه خر نیستم و می دانم چه حرف هاست پشت سرم -درست یا غلط!- و اینکه همه مان بشینیم و فکر کنیم که برای حرف های نوینی که زده می شود چه باید کرد و چه باید گفت و چگونه رفتار کرد و لحظه ای تامل کنیم به این حرف های جدید وگرنه این لاشه بد بوی متعفن حقیر بنده تا چند ماهی بیشتر مهمان سفره هاتان نخواهد بود ...
4. ممنونم از تمام عزیزانی که بازخوردهای خوبی دادند و فریاد می زنم که خدارا شاکرم که مرا در مسیر این دوستان بزرگوار قرار داد ...
5. باز هم تاکید می کنم که من حالم نه بد است و نه انرژی ام تحلیل رفته و با انرژی بیش از بیش در روز یکشنبه پا به 409 خواهم نهاد و د این چند ماه باقی مانده خواهم ماند و خواهم خندید و خواهم خنداند که من بی منان خویشم در 409 زیستن نخواهم کرد ...
6. زیاده عرضی نیست ...




۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

من و تو -7: بعد بی رحم زمان ...





درجستجوی مخاطب بودنم یک عمر گشته ام!

اینک تو را که فرسنگ ها ز من دورتری یافته ام!

اما دریغ!

اما دریغ که این بعد بی رحم مکان

و این حد خشن جغرافیا نمی فهمد

و نمی داند که:

یافتن و دانستن و دوری در یک جا نمی گنجد!


و من نیز این روزها –چون تمام شاعران و

شاعرکان!- «روز خویش را با آفتاب روی تو

کز مشرق خیال دمیده است آغاز می کنم!»


من این روزها –چون حباب که بودنش را از

احاطه آب می گیرد!- بودنم را از گرمای

خیال این محال -که دستم به دست توست!-

می فهمم و چه حس جالبی است درازدحام شهر،

در شلوغی جمع در هیجان جمعیت و در هیاهوی

روزمرگی به موسیقی چشم تو گوش دادن!

دل به یاد تو دادن و یاد را به باد زمانه ندادن!


این روزها سایه پرواز پرنده خیال همه جا را

گرفته است و خیالت در این صحرای تفت بودن،

سایه سار لحظه هایم است!

و من با خیال تو آرام میگیرم ...


و من این روزها در بند حلقه تاب گل

-همانجا که گاف، غرق در پیچش ناز لام

خم می شود!- اسیر شده ام !

آخر گل نام توست ...


امضا: صابر خسروی

24/7/88



*. بخشی از یک دل نوشته نه چندان قدیمی ...

*. یک توضیح واضحات برای تمامی پست های با موضوع

من و تو آن هم این که لزوما مخاطب خاصی ندارد ...

*. قرار بود تا پست دیگری آپ شود اما این نوشته مرا از

آن برحذر داشت ... خواهم نوشت از دوستی!

*. دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک

...

*. عکس Storebukkebruse / flickr