۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

افکار پریشان - 15: ...



...





*. چقدر این سه نقطه پرند از حرفهای نگفته!
چه بگویم؟! ...
آنگاه که سکوت همدم بغض های فروخورده است ...



۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

واژه شناسی - 2: چیست مستی ... !؟




چیست مستی، حس ها مبدل شدن
چوب گز کاندر نظر صندل شدن

چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
...


و چقدر فاصله 7 قرنی میان سهراب و مولانا
حقیر و پست است برای نشان دادن دوری زندگی
این دو مرد ...

و چقدر این دو در فاصله 700 سال دوری
نوع نگاهشان یکی است ...

همیشه فکر می کردم که «چیست مستی!؟» که
که گویا با واژه واژه اشعار شاعران ایرانی
عجین شده است که ناگاه حضرت مولانا پاسخم
داد ...

مستی یعنی تغیر زاویه نگاه
یعنی با دیدن چوب گز، صندل دیدن!
یعنی با دیدن انگور، شراب دیدن
!




*. یادش به خیر درست سه سال پیش بود که در شهر کتاب
ابن سینا
چشمم به کتابهای مثنوی جیبی انتشارات کاروان افتاد
خریدم و در شبی از همان شب ها حضرت مولانا پاسخم گفت
پیشنهاد می کنم مثنوی معنوی -که به گفته بسیاری قرآن فارسی
است- را بخرید که این کتاب بی قیمت است ...

*. خیلی حرف دارم از این لحظات اکنونم که یک به یک خاطراتی
می شوند گیج و گنگ و مبهم و مبهوت ...
از ته دل خوشحالم ... (خوب که گوش کنین صداش میاد: همه
چی آرومه ما چقدر خوشحالیم!! هاهاها)

و اما یک توضیح واضحات -برای خودم!-
*. قرار بود پست دیگری آپ شود که بسیاری تذکر دادند که اینقدر
غمگین ننویس ...

مخاطبان عزیز از جان و مهربان تر از برگم در این خانه مجازی

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
برو ای ناصح عاقل هنری بهتر از این !؟

این غم یار همیشه زندگی من است که غم ناشی از درد است
که بودن من گویی با این غم و درد گره خورده است، درست و
غلطش را نمی دانم اما اگر خاطر نازکتون رو می رنجونه
باید بگم که عذر این حقیر رو با مناعت طبع خودتون پذیرا باشین
این غم شیرین تر از عسل است ... مطمئن باشید!

*. منبع عکس (+)


۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

به گزین ها - 5: خلق خدا به چه روزی افتادند از تدبیر تو ...!!



فکر و ذکرمان شده کسب آبرو، چه آبرویی!؟
مملکت رو تعطیل کنید دار الایتام
دایر کنید درست تره ...
مردم نان شب ندارند، قحطی است
مرض بیداد می کند ...
نفوس حق النفس می دهند!

باران رحمت از دولتی سر قبله عالم است
و سیل و زلزله از معصیت مردم!


میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی
سر بریدن از ختنه سهل تر ...
ریخت مردم از آدمیزاد برگشته
سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده
چشمها خمار از تراخم است
چهره ها تکیده از تریاک ...

خلق خدا به چه روزی افتادند
از تدبیر ما ...

دلال، فاحشه، لوطی، قاپ باز، کف زن
رمال، معرکه گیر، گدایی که خود شغلی است
مملکت عنقریب قطعه قطعه می شود


حاجی واشنگتن / علی حاتمی / 1361


*. بی خود نیست که علی حاتمی، علی حاتمی می شود ...
بی خود نیست که فردی محبوب دل مردم می شود ...
راست می گفتی شاعر سینمای ایران، راست می گفتی ...
این روزها تاریخ انگاری تکرار می شود، انگاری همان وقایع
30 ساله و صد ساله و ... دارد دوباره رخ می نمایاند ...
راست می گفتی ...

*. دانشجو نمره می خواهد، ناچار است مجبورش کنید به حجاب!
(+)
چقدر این جمله بوی تعفن می دهد! هدف وسیله را توجیه می کند گویا!

*. برای دوستانم حسین و سجاد این روزها زیاد دعا کنید ...

*. خرمشهر در 3 خرداد آزاد شد و هنوز بعد این همه سال هنوز در
انتظار آبادی است ...

*. عکس علی حاتمی




۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

افکار پریشان -13: چی بگم !؟



ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم ...



*. تک تک روزهای خرداد، تک تک نفسهای این ماه قاعدگی
تمام لحظات و ثانیه های این ماه پر است از لحظات غم و شادی
غم هایی به وسعت مرگ و شادیهایی به وسعت امید!

*. ان فی الارض آیات للمتقین ... (+)

*. این روزهایم آبستن حوادث گوناگون است ...
غم و شادی های زودگذر و گاه پایدار
...

گاهی در بعضی صحنه ها و موقعیت ها واژه ها

در حلقوم آدمی گیر می کند

من هم در همین صحنه گیر کردم

واژه در حلقومم گیر کرد قورتش دادم

رفت درست کنار آن همه واژه که

روی دلم سنگینی می کنه!

...


*. نه اشتباه نکنید! نه بی انرژی ام و نه ناامید!


*. گاهی باید خنده ات را قورت بدهی رفیق!

تا پایین برود تا برسد به قلب ...

آنوقت قلبت همه کار را خواهد کرد

پمپازش می کند به همه ...


*. خون چرا در رگ من شمشیر است !؟


*. دیروز آخونده تو تلویزیون داشت می گفت

اوین یعنی پاره پوره! دیدم چقدر اسم با معنی

گذاشتن !!! هاهاها

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

همینجوری - 11: و سرانجام ارشد ....!!!





مهم قبول شدن در ارشد نیست
مهم حتی دکترا و پروفسورا هم نیست
مهم حتی سربازی رفتن و رژه هم نیست

مهم اینه که تو قبول نشدی
و هیچ توجیهی هم نداری
هاهاها

حتی برای تو «حمکت بوده»
و «قسمت بوده»
هم توجیه خوبی نیست!
هاهاها

وقتی رتبه ات 43 برابر هدف گذاریت بشه
وقتی در بین 80000 نفر بشی 800
فقط باید بگی: هاهاها

اما جدا راضی ام و سرخوش!


ما شاعر روزگار خویشیم
وز خویش گذشته ایم و اکنون هیچیم
بیکار و گذشته از دور زمان
اندر طلبت می گرده و می پیچم
وز ارشد و وز درس فزون خوانده بُدیم
اوج و طلبت به ارشدی می گشتیم
گمراه به بیراه زمان در طلب اوج
صد حیف که ....*



*. تریزواژه است ... !

*. فریاد رفت لاله بر باد رفته را
یارب خزان چه بود نو بهار شکفته را
ای ماه دو هفته چه جای محاق بود
آخر محاق نیست که ماه دو هفته را
...
باید از محشر گذشت
این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست
گوهر روشن دل از کام جهانی دیگر است ...

چقدر به یک شاعر تسلیت گفتن سخت است:
حسین عزیز تسلیت این رفق کوچیکتو پذیرا باش!

*. جالبه دوستان فکر می کنن که من از ارشد ناراحتم!
بهش فکر می کنم اما ناراحت نیستم ...
دلیل سینه پر غم و دلتنگی چیزهای دیگری است ...


*. امروز خبر بدی رو به یه سری خیلی بد گفتم!
هنوز عذاب وجدانشو در دل دارم، ببخشید ...


*. از همینجا به حسین و حمید و سجاد و بقیه دوستان
که ارشد قبول شدن تبریک می گم: شاد باشین ...

*. گاهی چقدر کلیدها سنگینند ...!

*. هر چی این روزها انرژی جمع می کنم حوادث دست به
دست هم می دن و انرژی مو دارن خالی می کنم اما هنوز
انرژی دارم و هنوز امید ... که آدمی به امید زنده است!

بگذریم ...



۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

شعر - 12: وقتی صابر ابوعطا می خونه ...!!!




    من شاعر نیستم ولی شاعر ها رو دوست دارم!


    ولی جدای از شوخی جدا خب بلد نیستم

    در این پست سعی کردم ادای شاعرارو در بیارم

    که خب بخونین می فهمین حتی ادای شاعرارم

    نمی تونم در بیارم


    ایراد وزنی زیاد داره اما خب توجیه شده تو شعر


    ای برادر قصه چون پیمانه است

    معنی اندر آن بسان دانه است

    دانه معنی بگیرد مرد عقل

    ننگرد پیمانه را گر گشت نقل




    می خواهم امروز از عشق بگویمت

    از عشق پاک درین مرداب زمانه بگویمت

    در عصر پولاد و قرن خون و مهد علم

    از خشت کاهی و آب زلال، ترانه بگویمت

    کجاست تهمینه و سیاوش کجاست مجنون

    از لیلی وشان خورد شده زیر آهن بگویمت

    زین روزگار سهی سرو قد تهی

    زین عشق های پوچ بی ثمر بگویمت

    آه از این همه بیداد و ظلم و جور

    بگذار برایت از دل آرزو بگویمت

    از سبزه های به خون افتاده از تگرگ

    از تازیانه ی وحشی زمانه بگویمت

    از راه نرفته از کنج سکون به تو

    از مقصد دور و دل ناامید بگویمت

    بگذار بگویم از آن همه پاکی که مرد

    بگذار از دردهای دور زمانه بگویمت

    بگذار بگویم که مردی ز غصه جان داد

    بگذار از غم بی نانی بابا بگویمت

    بگذار ز خودکشی لاله برباد رفته

    بگذار از آب رفته ز جو بگویمت

    بگذار بگویمت ز شکرهای قانع شهر

    زان شاهباز طریقت، زان مگس بگویمت

    بگذار بگویمت ز قوم شاعر کش

    از درد قافیه و وزن و نظم بگویمت

    بگذار بگویم که عشق را قافیه نیست

    بگذار از وزن و عروض نابجا بگویمت

    بگویمت که اسیر وزن شدن خامی است

    بگذار ز اسارت شاعران وزین بگویمت

    بگذار بگویمت ز غم بی قافیگی

    بگذار کمی ز درد هنر بگویمت

    اینجا هنر وزن و عروض و قافیه است

    بگذار ز درد بیچارگی محتوا بگویمت

    بگذار بگویم ز عشقی که پامال شد

    عشقی که اسیر قافیه و قیل و قال شد

    عشقی که شاعرش در قید قافیه بود

    معشوق بیچاره در انتظار یار بود

    عشقی که به درد سکوت مرد

    عشقی که در اسارت قافیه خفت

    بگذار بگویمت که اسیر وزن مباش

    از آزادگی وزن و قافیه بگویمت

    بگذار بگذریم ز هر آنچه هست

    بگذار دگر از درد و رنج نگویمت

    بگذار تا که لختی رها شویم آنگاه

    از آسمان آبی و آرزوی محال بگویمت

    از بلبلان شاد و از اقاقی و ساز

    از رقص باد در زلف یار بگویمت

    از رقص ترانه و از شراب ناب

    از کنج لب و بیقراری یار بگویمت

    از آستان وعده گاه وصال و باز

    بگذار که از دل بی تاب بگویمت

    بگذار فکر کنیم که این رویا نیست

    بگذار از این آرزوهای محال بگویمت

    گوش ده مگو که خفه، لال شو

    بگذار ز حسرت این آرزو بگویمت

    اینجا کسی به فکر سرور نیست

    بگذار ز بی قراری این حسرت بگویمت


    بگذار بگذریم رفیق ....





    *. بین خیلی چیزها مونده بودم کدومو آپ کنم که چندتا پیشنهاد همینو دادند

    *. هر دمی آید غمی از نو به مبارک بادم ...

    *. دوباره برگشتم به خودم، پر انرژی و هاهاها و همون دغدغه ها

    و غم های ناب!

    *. گاهی عدم حضور خیلی ها رو ناراحت می کنه ...

    *. ای مقاله آماده ای!؟ ... می خوام با حسین و مهدی خلقت کنیم!؟ خلق!

    می فهمی!؟ (با این روال فکر کنم چند وقت دیگه ادعای خدایی کنم!)

    *. پیش بینی می شود حسین زحمت کش نابودم کنه ...

    *. فکر کنیم ...




۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

لحظه ای تامل - 10: رکود ... !


توجه: این پست مخاطب خاص دارد ...

























    به یادش و به یاریش


    به دوستان فراتر از صمیمی ام در اتاق 409

    سلام و درود ...


    دیرگاهی است که فضای سنگین حاکم بر همان مکان

    فیزیکی 409 ریه ها را آلوده کرده است ...


    نه بحث گله و شکایت از کسی یا چیزی نیست که خود من

    هم درایجاد این فضا بی تقصیر نیستم! چند وقتی است حال

    همه لبریز از سنگینی است درست مثل سنگینی لغات همین

    رقعه ناچیز موکد به توقیع این رفیق حقیرتان ...

    دیرگاهی است که لاشه متعفن و بدبوی روزمرگی تمام

    فضای اتاق را به تاراج برده و اسیر آن دست های زمخت

    و سنگی خود کرده که دیگر نه مرا یارای تاب آوردنش

    است و نه یارای مبارزه ...


    دیرگاهی است که دیگر فقط خنده های تصنعی و ماسیده بر

    صورت همدیگر را تحمل می کنیم و از سر مناعت طبع و

    رفاقت و صمیمیت به روی هم نمی آوریم ...

    می دانم که برایتان سخت است تحمل خنده های زورکی و

    شوخی های الکی این روزهای من! می دانم این روزها

    تحمل کردنم برایتان سخت است -که آنقدر عظمت نگاه

    دارید که به روی خود نمی آورید-


    دیرگاهی است فضای غم آلودی حاکم شده است که بود اما

    این فضا تغییرکرده است، قبل تر ها هم فضای غم آلودی

    حاکم بود اما غمی ناشی از درد، دغدغه، غمی حاصل

    تلاش و دوری از مقصود و معشوق -که شاید به زعم

    این حقیراین همه صمیمیت به خاطر وجود همین غم و درد

    مشترکی بود که از نگاه های هم می خواندیم و در سکوت،

    آن را فریاد می کردیم!- اما این غم به غمی ناشی از

    نومیدی و سنگینی سکون بدل گشته!


    دیرگاهی است که موجهای شریان حیاتمان خوابیده اند

    آرام و رام، نه دیگر از طوفانی خبری است که گویا

    مرغ طوفان از نفس افتاده است ...


    پس چه شد آن همه افق بلند!؟

    پس کجاست آن رویاهای شیرین!؟

    چه شد آن همه خاطره شیرین و آن همه درد مشترک!؟

    کجاست آن همه سرزندگی و شیرینی و شادی!؟

    که اعتراف می کنم که دلم برایشان تنگ است!


    اعتراف می کنم خسته شدم از بس که در پس خنده های

    تصنعی خود تنها با خاطرات لطیف و حریری سالها و

    ماه های گذشته نفس می کشم و لب از لب نمی گشایم!


    اعتراف می کنم دلم برای یک لحظه خندیدن بی ریا و

    پاک با سعید تنگ است! برای یک بار شوخی ناگهانی

    با مصطفی! برای یک لحظه خواندن «همه چی آرومه»

    از ته دل! برای یک بار قاطی کردن نسبت های فامیلی

    آرشام که این عمه اوست یا خاله! برای یک بار گفتن از

    سر استیصال و درماندگی که همینی که هست و بعد با

    خنده ای سرمستانه گفتن ابنکه این چرا شکلک نداره!؟

    برای یک بار گفتن بفرمایید، برای یک بار با حوصله و

    با ریتم خوندن جدید ساز، برای یکبار از ته دل گفتن

    دیوونه ای به حسین، برای یک تریز از ته دل! برای

    یک هاهاهای واقعی! برای هزار و یک اتفاق دیگر

    تنگ است!

    تنگ تر از تنگ بلور! می فهمید!؟ می دانم که می فهمید!

    که دل همه مان تنگ است!


    فکر نکنید که غم هاتان را نمی فهمم که می فهمم؛ و می دانم

    که این غم ها و دردها تغییر کرده است! در نگاهتان دردها

    را خط به خط می خواندم و می خوانم اما دردهای آن هنگام

    کجا و این روزها کجا!؟


    گله نمی کنم که چرا اینگونه شده ایم -که رفیق غم ها و

    شادیهاتان با همم!- اما می ترسم -که حق بدهید که بترسم!-

    که در این رخوت و سنگینی باقی بمانیم. من که همیشه از

    ترس این قرن آهن و پولاد و از بیم این لاشگان بدکار

    کاسبکار و این آدمک های گوشتی دور و برم به انزوای

    زیبا و لطیف آن دالان دور افتاده در زبر آن کلاس های

    بی روح و بی احساس فیزیک و استاتیک و ... به اتاق

    409 می آوردم اکنون حق بدهید که بترسم!


    که بترسم که آخرین کورسوی امیدم نیز خاموش شود!

    کورسویی که در این سالهای تنهایی و غم و اندوهم تنها

    ملجا و پناهم بود! کورسویی که درعظمت نگاه مردمانش

    این حقیری و زبونی خود را فراموش می کردم

    و در کنارشان بزرگ می شدم و قد می کشیدم ...



    ای رفیق!

    بیا ...

    بیا تا نترسم من!

    نترسم از این اندوه پوچ این روزهایم!

    نترسم از اختلاط خون و اشک!

    نترسم از پک های سنگینی که بر لحظه های

    اکنونم می زنم!


    بیا بیا ...

    امضاء: ارادتمند صابر





    *. هذه شقشقه هدرت ...

    این تنها دردی بود که رفت ...

    *. عذر از بابت لحن سنگین و ناموزون

    *. اولین پستی است که برای خواندنش همه مخاطبان

    را خبر کردم و نشسته ام در انتظار بازخوردها ...

    *. ...


    *.منبع عکس